بایگانی دسته بندی "داستان پندآموز"

داستان بامزه آرایشگر ناشی

داستان بامزه آرایشگر ناشی آرایشگری ناشی، تیغ کندی برداشت که با آن سر یک دهاتی را بتراشد. اما مرتب سر او را می برید، و ضمن کار می خواست با مشتری حرف بزند تا سوزش جراحت را به فراموشی بسپارد؛ پس از او پرسید: آقا جان شما چند برادر هستید؟ روستایی گفت: دو برادر هستیم؛ ولی گمان می [...]

ارسال شده توسط Mehrdad در تاریخ ۱۳۹۵/۰۳/۱۱ | تعداد بازدید 192 views ادامه مطلب »

داستان آموزنده پیرزن و چراغ جادو

داستان آموزنده پیرزن و چراغ جادو روزی روزگاری پیرزن فقیری توی زباله‌ها دنبال چیزی برای خوردن می‌گشت که چشمش به یک چراغ قدیمی افتاد. آن را برداشت و رویش دست کشید. می‌خواست ببیند اگر ارزش داشته باشد، آن را ببرد و بفروشد. در همین موقع، دود سفیدی از چراغ بیرون آمد. پیرزن چراغ [...]

ارسال شده توسط Mehrdad در تاریخ | تعداد بازدید 185 views ادامه مطلب »

داستان آموزنده شرکت و آدمخواران

داستان آموزنده شرکت و آدمخواران پنج آدمخوار به عنوان برنامه نویس در یک شرکت خدمات کامپیوتری استخدام شدند. هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس شرکت گفت: شما همه جزو تیم ما هستید. شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و می توانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتید بخورید. [...]

ارسال شده توسط Mehrdad در تاریخ | تعداد بازدید 201 views ادامه مطلب »

داستان بامزه مرد و قاطر پیرش

داستان بامزه مرد و قاطر پیرش مرد کشاورزی یک زن نق نقو داشت که از صبح تا نصف شب در مورد چیزی شکایت می کرد. تنها زمان آسایش مرد زمانی بود که با قاطر پیرش در مزرعه شخم می زد. یک روز، وقتی که همسرش برایش ناهار آورد، کشاورز قاطر پیر را به زیر سایه ای راند و شروع به خوردن ناهار خود [...]

ارسال شده توسط Mehrdad در تاریخ ۱۳۹۵/۰۳/۰۹ | تعداد بازدید 201 views ادامه مطلب »

داستان زیبای بانو گادایوا

داستان زیبای بانو گادایوا در انگلستان قرون وسطی و در قرن یازدهم میلادی، در شهر کاونتری، دوک کاونتری مالیات سنگینی را برای مردم تعیین کرده بود. همسر دوک کاونتری انگلیس زنی از طبقات ممتاز جامعه و در عین حال خیلی محبوب و محترم بود. وقتی ظلم شوهر و مالیات سنگینی که باعث بدبختی [...]

ارسال شده توسط Mehrdad در تاریخ | تعداد بازدید 223 views ادامه مطلب »

صفحه 1 از 3123