خاطرات کوتاه و خنده دار

خاطرات کوتاه و خنده دار

خاطرات کوتاه و خنده دار

خاطرات کوتاه و خنده دار

اولین باری ک میخواستم با دوس دخترم برم بیرون سوار اتوبوس شدم رفتم استان همجوار ک کسی منو نشناسه

تا خاستم با دختره حرف بزنم تمام معلما و مدیرای مدرسمون هم اومده بودن اونجا داشتن مارو نگاه میکردن….
اومده بودن بازدید علمی. 🙂

… خاطرات خنده دار …

سر کلاس ریاضی دانشگاه، استاد هر مبحثی رو درس میداد از من میپرسید متوجه شدی؟
میگفتم آره.
میگفت خداروشکر پس بقیه هم متوجه شدن

… خاطرات خنده دار …

یکی تعریف میکرد:
زنداییم گفت من بدم میاد تو مجلس ختم گلاب می‌پاشن رو لباس‌ها، گفتم خب بگو بپاشن رو صورتت 🙂

بعد چون خیلی مدیریت بحران دارم گفتم بابااااا یعنی اینکه واسه پوست خوبه

که خداروشکر مامانم با تفنگ شلیک کرد به زانوم خفه شدم

… خاطرات خنده دار …

دیروز دیوار توالت خونمون رو خراب کردیم، به یه توالت جدید رسیدیم که یه مرد نشسته بود توش؛
بعد فهمیدیم رسیدیم به توالت خونه همسایه!

… خاطرات خنده دار …

ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻣﯿﮕﻔﺖ:
ﺩﺑﯿﺮﺳﺘﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻳﻢ ﻫﻤﺴﺎﯾﻤﻮﻥ ﺳﮓ ﺩﺍﺷﺘﻦ ،
ﻫﺮﻭﻗﺖ ﻭﺍﻕ ﻭﺍﻕ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﻣﻨﻢ ﺻﺪﺍﺷﻮ ﺗﻘﻠﯿﺪ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺟﻮﺍﺑﺸﻮ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻡ
.
.
.
ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﺯﻥ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺍﺯ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﺳﺮﺍﻍ ﺳﮕﯽ ﮐﻪ ﺻﺪﺍﺵ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﺎ ﻣﯿﺎﺩ ﺭﻭ ﮔﺮﻓﺖ ….. ﻭﺍﺳﻪ
ﺟﻔﺖ ﮔﯿﺮﯼ ﺑﺎ ﺳﮕﺶ !
.
ﺧﻼﺻﻪ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﺍﻭﻣﺪ ﺧﻮﻧﻪ ﻭ ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺖ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻮ
ﺩﺍﺭﻩ ﻭﺍﺳﺖ
ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﻣﯿﺎﺩ…

… خاطرات خنده دار …

کاملا واقعیییی:/
دیشب گودزیلا دختر خالم به باباش گفت_بابا تو چند سالت بود به دنیا اومدی؟؟؟؟@_-به همین برکت کمرم شکست که چرا این و بورسیه نکردن
بعد دوباره خواست یه دخترو نشونم بده گفت_ببین این دختره شوهر خواهرمه
مثلا خواست بگه خواهر شوهرمه کلیم اصرار داشت لامصب سه کیلو کم کردم؛پشمامم از دم ریختن

… خاطرات خنده دار …

عاغا پدر بزرگ من فوت کرد.خدا اموات شمارم رحمت بیامرزه….خالم وسط گریه چنان با سوز گفت بابا توکه سابقه نداشتی بمیری
حضار@ _@
بابابزرگ#_#
خاله^__^

… خاطرات خنده دار …

عاقا یبار داشتم با دوچرخه تو بازار میرفتم یه دختره اومد تیکه بندازه بجای اینکه بگه:مگه توبازار جای دوچرخه ست؟
گفتش: مگه تو اتوبوس جای دوچرخه ست!!
حالا من که ب روش نیاوردم ولی دوستش که باهاش بود داشت از خنده زمین رو گاز میزد.

نکته اخلاقی:قیمه هارو نریزین تو ماستا

ارسال شده توسط Mehrdad در تاریخ 1397/09/11

دیدگاه خود را بنویسید