تبلیغات

قسمت ششم رمان زیبای دختری در مه

قسمت ششم رمان زیبای دختری در مه

 

قسمت ششم رمان زیبای دختری در مه

 

عاقبت وقتی به خانه رسیدم هوا کاملاً تاریک شده بود و همه برایم نگران بودند. وقتی مطمئن شدند که سالم و سلامت هستم و اتفاقی برایم نیفتاده به حال خودم رهایم کردند. میلی به خوردن شام نداشتم. تا حد زیادی عصبانیتم فرو کش کرده بود و نگران حال رضا بودم. می دانستم که از شدت ناراحتی مرادر آن پارک دور افتاده رها کرده بود و هیچ خصومت و عمدی در کار نبوده. آن شب چند بار تصمیم گرفتم به خانه شان زنگ بزنم و از حالش با خبر شم ، اما باز پشیمان شدم. باید به او زمان می دادم تا با خودش کنار بیاد.یکی دو بار هم شماره همراهش رو گرفتم ، اما خاموش بود.
صبح وقتی به مرکز مشاوره رفتم با نا امیدی سعی می کردم دلشوره شدیدم را کنترل کنم. آنروزصبح به همه حواسم احتیاج داشتم. از آن روزهای شلوغ و پر رفت و آمد بود که حسابی خسته ام میکرد. ازپله ها که بالا می رفتم دکتر شمیرانی را دیدم که به طرفم میاد. سلام کردم و منتظر ماندم. به کندی پیش آمد و گفت:
-خانم کمالی آخرین وقتی که دادین کیه؟
کمی فکر کردم و گفتم: فکر کنم تا آخر وقت مشغولم.
لبخندی زد و با مهربانی گفت: خوشحالم که تو این مدت کوتاه تونستین موفق عمل کنید. راستش باهاتون یه کار کوچک داشتم…
-خوب من بعد از پایان کارم منتظرتون می مونم. هر امری دارید در خدمتم.
وقتی از پله ها بالا میرفتم فکری به فکرهایم اضافه شده بود. دکتر شمیرانی چه کارم داشت؟ بعد از تمام شدن ساعت کارم گردن و شانه هایم از درد بی حس شده بود. از سعی زیاد برای تمرکز روی حرفهای مراجعینم احساس می کردم ابری از درد سرم را پوشانده. قرار با دکتر را فراموش کرده بودم و داشتم وسایلم را جمع می کردم که خودش آمد. در اتاق باز بود و دکتر بی مقدمه داخل شد و روی صندلی نشست. با لبخند دردناکی گفتم: دکتر اگه خودتون تشریف نمی آوردید رفته بودم، اصلاً یادم رفته بود.
با مهربانی گفت: می دونم ، امروز خیلی خسته شدی، اما من زیاد وقتت رو نمی گیرم. موضوعیه که چند روزه فکرمو مشغول کرده، در نهایت تصمیم گرفتم خودتو در جریان بذارم. با خستگی در جایم جا به جا شدم: چی شده دکتر؟
ابروهایش از بالای قاب عینک مشکی اش بالا انداخت:
-خودمم نمی دونم، البته شاید تو بدونی…
بی صبرانه منتظر بودم تا زودتر بره سر اصل مطلب. برای رسیدن به خانه و لحظه ای خواب بی تاب بودم.اما دکتر حرفش را در دهانش مزه مزه می کرد و داشت دیوانه ام می کرد. عاقبت گفت:
-راستش چند روز پیش پسر دکتر محتشم اومده بود این جا…خیلی حرف زد و از این طرف و آن طرف تعریف کرد و آخر سر ازم خواست عذر تو رو بخوام.خیلی هم جدی بود . من هم خیلی اصرار کردم که قضیه اصلی رو بدونم ، اما حرفی نزد. فقط خواهش کرد که کاری کنم که تو از اینجا بری. البته من بهش گفتم که برای سر کار گذاشتن یک نفر به پارتی احتیاج هست، اما برای برداشتن طرف از سر کار پارتی فایده ای نداره، بهش گفتم تو یکی از بهترین مشاورین فعال و با استعداد هستی که به طور ساعتی با یکی دو جای دیگر هم همکاری می کنی… خلاصه اش می کنم، محترمانه بهش گفتم نمی تونم، واونم با دلخوری رفت. می خواستم بهت اصلاً نگم یک وقت فکر نکنی می خوام سرت منت بذارم ها!نه! ولی پیش خودم فکر کردم و دیدم اگه آدمی با اون سن وسال و تحصیلات به خودش جرات داده بیاد اینجا رک و پوست کنده بگه تو رو از کار بی کار کنم ، این آدم طبیعی نیست. شاید حالا از اینجا و من نتیجه نگرفته ، جور دیگه ای بخواد انتقام بگیره، و من نمی خوام برات اتفاقی بیفته که بعداً به خاطرش خودمو سرزنش کنم ! من نمی دونم دلیل این کینه کیارش نسبت به تو چیه؟ ولی از این مطمئنم که هر چی هست اونقدر قوی بوده که دست به همچین کاری زده وچنین تقاضای احمقانه ای ازمن داشته باشه، خواستم بهت هشدار بدم که مواظب خودت و دور و برت باشی.
با تعجب به دکتر خیره ماندم. واقعاً کیارش این کار را کرده؟ می دانستم دکتر اهل دروغ و شوخی نیست، پس حتماً کیارش آمده و چنین چیزی از او خواسته، اما برای چی؟ بیادروزی افتادم که عصبانی به دیدنم آمد و از این که مرا با رضا دیده بود احساس شکست می کرد و فکر می کرد در مقابل توطئه قرار گرفته. آن روز توپش پر بود و با کلی تهدید و غر غر اتاقم را ترک کرد، شاید تقاضای اخراج من هم به این دلیل بوده ، گیج و متعجب گفتم:
-خیلی ممنون از لطفتون، من شرمنده ام که انقدر باعث زحمت شما میشم، ولی چَشم، از این به بعد بیشتر مراقب میشم، حق با شماست. در ضمن برای رفع هر گونه سوء تفاهمی خدمتتون عرض کنم که دلیل این کینه جویی و بد خواهی جواب رد من در مقابل خواستگاری کیارش است نه چیز دیگه!
وقتی دکتر رفت، کلید را به خانم احمدی دادم و به طرف پله ها سرازیر شدم. ذهنم دیگر برای موضوع جدید جا نداشت، همان قبلی ها برای درگیری اش کافی بود. بعد از ظهر وقتی مادم که برای خرید با مادر آوا بیرون رفته بود برگشت، به محض دیدنم گفت:
-سایه جون یه خانمی از صبح زنگ زده ، انگار کار مهمی باهات داشته.
تازه از خواب بیدارشده بودم و کاملاً سر حال بودم. پرسیدم: اسمشو نگفت؟
مادرم بسته های خریدش را روی مبل رها کرد و گفت : چرا خانم مظفر…
از جاپریدم: مظفری! خوب چرا به کلینیک زنگ نزده؟
مادرم ازتوی آشپزخانه جواب داد: چرا می گفت زنگ زده، ولی هر دفعه کسی تو اتاق بوده و وصل نکردن.
همانطور که به طرف تلفن می رفتم زیر لب غریدم:این خانم احمدی هم عجب حواس پرتی داره ها! هر کی زنگ می زنه یادش میره بهم بگه…
شماره ها رو گرفتم و منتظر ماندم.با اولین زنگ خانم مظفری گوشی روبرداشت.صدایش پر از نگرانی و انتظار بود. با شنیدن صدای من امیدوار پرسید: سایه جون تو از رضا خبر نداری؟
روی صندلی نشستم: نه چطور مگه؟
-هیچی از دیروز خونه نیومده، خیلی نگرانشم، سابقه نداشت شب جایی بمونه، از اون بد تر این که هرگز منو بی خبر نمی ذاشت. اگه یه کم می خواست دیر بیاد حتماً منو خبر می کرد. هر چی به موبایلش زنگ می زنم خاموشه، نمی دونم چه خاکی بر سرم بریزم…
دیروز وقتی می رفت بیرون می گفت می خواد با تو حرف بزنه، ولی بعد دیگه نیامد. گفتم شاید تو خبر داشته باشی.
آهسته گفتم: بله، من دیروز دیدمش ، باهاش صحبت کردم و قضیه رو بهش گفتم: خیلی ناراحت شد اما حرفی نزدو رفت.
صدای خانم مظفری مثل شیون کشیده شد: چی؟ بهش گفتی؟ آخه چرا این کارو کردی؟ می دونی چی به روز بچه ام آوردی؟ احتمالاً خودشو سربه نیست کرده، نکنه بلایی سر خودش آورده باشه!
دلجویانه گفتم: نترسید هیچ اتفاقی نمی افته. رضاپسر بزرگ و عاقلیه. فقط از شنیدن این حرفها ناراحت شد که خوب طبیعیه! مطمئن باشید نه جایی رفته، نه بلایی سر خودش آورده، حتماً رفته خونه دوستی، جایی…
بغض خانم مظفری شکست: نه بابا، کجا رو داره بره…تو از کجا انقدر مطمئنی که سالم و سلامته؟ به خدا من دیگه طاقت ندارم…اون از چند وقت پیش که در به در دنبال رعنا تو هر بیمارستان وسرد خونه ای گشتم، این هم از الآن که رضا گم و گور شده…آخه چرا بهش گفتی؟
قاطع و جدی جواب دادم: من با یکی از اساتید معروف و با نجربه این رشته مشورت کردم و مورد رعنا رو دقیقاً شرح دادم ، اون پیشنهاد داد مه به رضا بگم و رعنارو در جریان بذارم که کی هستم و چی کاره هستم. بهم پیشنهاد داد که برای بهبود حال رعنا اونو به گروه درمانی که خودشون تشکیل دادن ببرم. چون من چنین گروهی نداشتم و در ضمن در مقابل ایشون خیلی بی تجربه حساب میشم ، قبول کردم که رعنا و درمانشو به ایشون بسپرم. البته اینم باید اضافه کنم که دکتر سماوات واقعاً لطف کرد. چون وقتش تا سال آینده پُره…
جمله آخر را برای این اضافه کردم که تحت تاثیر قرار بگیره، با توجه به شناختی که ازش داشتم، می دانستم این حرفم موثر است و واقعاً هم بود. چون با لحن ملایمی گفت:
-جدی؟ ایشون اعتقاد داشت که رعنا بره تو گروه درمانی؟ یعنی من و رضا و رعنا با هم در یک جلسه حضور داشته باشیم؟
-نه نه ، معنی گروه درمانی این نیست. معنی اش اینه که یک عده آدمهای که موردی مثل رعنا دارن برای درمان در یک گروه قرار می گیرن و با صحبت و همدردی با هم به این نتیجه می رسن که تنها نیستن و آمهای دیگه ای هم هستن که مثل خودشون مورد ظلم و ستم قرار گرفتن، بعد کم کم اون احساس گناه و تقصیر ازشون جدا میشه…
البته مطمئناً با شما و رضا هم صحبت می کنند. اما معنای گروه درمانی همونه که گفتم.
می تونستم از پشت تلفن لبخند پهن بزرگش را ببینم، با آسودگی گفت:
-اگه رعنا قبول کنه وبیاد.
فوری گفتم:شما اصلاً چیزی بهش نگید، من خودم باهاش صحبت می کنم.
خندید: همونطوری که با رضا صحبت کردی؟
-مطمئن باشید رضا سالم وسرِ حاله، اون به فرصتی برای کنار اومدن با خودش و اونچه شنیده بود نیازداره…
نگرانی دوباره در صدای خانم مظفری خزید: نکنه اون هم تقصیرارو به گردن من بندازه؟ نکنه این یکی هم با من سر لج بیفته؟
بهش اطمینان دادم: نه فکر نمیکنم، من باهاش صحبت کردم بدون اینکه روی موضوع خاصی تکیه کنم به طور خلاصه و ساده جریانو گفتم. در ضمن شما هم علم غیب نداشتید و خودتون رو به خاطر گذشته سرزنش نکنید. هر آدمی جایز الخطاست.
این بار صدایش پر از قدردانی شد: من به اندازه یک عمر تنبیه شدم، تاوان دادم، دیگه به سرزنش بیشتر احتیاج ندارم. فقط آرزو می کنم رعنا حالش خوب بشه و مثل همه دخترای هم سن و سالش زندگی طبیعی داشته باشه…
به یاد سفارش دکتر سماوات افتادم و گفتم: در ضمن خانم دکتر اکیداً سفارش کردن تو این مدت اصلاً برای رعنا خواستگار پیدا نکنید و حرف ازدواج را پیش نکشید و اشاره ای و کنایه ای هم بهش نزنید، این خیلی مهمه ها!
به سرعت قبول کرد: باشه، باشه…
دوباره بهش اطمینان دادم: مطمئن باشید همه چیز درست میشه.
اما وقتی گوشی را گذاشتم خودم خیلی اطمینان نداشتم که همه چیز به خیر بگذرد. دلم برای رضا شور می زد. حالت نگاهش، لرزش دستها ولبهایش ، همه و همه را به یاد آوردم و بغض گلویم را گرفت، یعنی کجا بود؟ مبادا با آن حالت عصبی تصادف کرده باشه، و الان در گوشه بیمارستان ، ناشناس و مجروح افتاده باشه؟ شاید از شدت عصبانیت و شوکه شدن دچار فروپاشی عصبی شده ! وای بی اختیار شماره تلفن همراهش را گرفتم، این بار حاضر بودم برای شنیدن صدای رضا جان بدم، اما در عوض باز هم صدای سرد و یخی زنی را شنیدم:
-دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد!
رضا رفته بود.
دقیقاً ۳ روز بعد سرو کله رضا پیدا شد. با گرمتر شدن هوا اکثر اوقات خودم به سر کار می رفتم و منتظر شهاب خواب آلود نمی شدم. آن روز هم طبق معمول حاضر و آماده پا به کوچه گذاشتم. وقتی سر کوچه رسیدم و خواستم از خیابان رد شوم، ماشینی جلوی پایم ترمز کرد و بوق زد. می خواستم بی توجه به آن ماشین به راهم ادامه دهم که صدایی آشنا اسمم را صدا زد: سایه…
برگشتم و رضا رو دیدم که سرش را از پنجره ماشین بیرون آورده است. ریش چند روزه ای صورتش را تکیده و لاغر نشان می داد، دو حلقه کبود زیر چشمانش ، راز شب بیداری اش را فاش می کرد. اما نگاه چشمانش مثل همیشه بود. با این که کمی غمگین بود، اما حالت طبیعی داشت. از آن خشم و نفرت مرگبار خبری نبود. با شادی به طرفش دویدم: تو کجا بودی؟ می دونی مامانت چه حالی داره؟ چرا یه زنگ نزدی خبر بدی؟ دستش را دراز کرد و در ماشین را باز کرد. بی حرف سوار شدم. به محض بستن در رضا حرکت کرد. به سوال هایم ادامه دادم: کجا بودی؟ چرا موبایلتو خاموش کرده بودی؟ از نگرانی مُردم…
سرش را برگرداند و لبخند غمگینی به رویم زد؟ باور کنم؟
با حرارت گفتم: خوب معلومه که دارم راست میگم. ازنگرانی بیچاره شدم. می دونی چقدر به خودم فحش دادم که اون حرفهارو بهت زدم، همش خودمو سرزنش کردم که چرا انقدر نسنحیده و بی مقدمه عمل کردم.
رضا حرفی نزد. دوباره گفتم: به مامانت زنگ بزن، بیچاره این سه روزه پدرش در اومده…
وباز جوابی نداد. احساس کردم اصلاً حوصله این حرفها رو نداره. حدس زدم می خواد راجع به رعنا و آنچه برایش اتفاق افتاده حرف بزند، ولی در عوض رضا در کوچه خلوتی پارک کرد و همانطور که نگاهش متوجه روبرویش بود با صدایی گرفته گفت:
-سایه ازت معذرت میخوام…
با تعجب به نیمرخ جذابش نگاه کردم. او هم به طرفم برگشت: من نباید اون روز تو رو تنها می ذاشتم، اون هم تواون پارک دور افتاده، ولی می خوام بدونی عمدی نبوده، اون موقع اصلاً در حال عادی نبودم.
به نرمی گفتم: می دونم، اصلاً ناراحت نشدم. فقط به خاطر خودت نگران بودم.
رضا شانه ای بالا انداخت : من خیلی حالم بد بود. رفته خونه خانم، کلید ویلا رو گرفتم و زدم و رفتم محمود آباد، احتیاج به آرامش داشتم و همیشه از بچگی دیدن دریا و شنیدن صدایش آرامش عجیبی به من میداد.این بارهم همینطور شد. خیلی فکر کردم، اولش خیلی عصبانی بودم. به سرم زده بود هر جوری شده ردشو بگیرم، مطمئن بودم پدرو مادرش هنوز تو اون روستا زندگی می کنن، روستایی که آقا توش ملک و املاک داره رو می شناسم، حتماً اونا از پسرشون با خبر هستند. پیش خودم فکر کردم هر جای دنیا رفته باشه ، با پول زیاد هم شده ویزا می گیرم و می رم و پیداش میکنم و با همین دستهام خفه اش می کنم. اما بعد از یک روز کنار دریا موندن، به این نتیجه رسیدم که حتی اگر بتونم بکشمش، دردی از رعنا دوا نمی شه، اتفاقی که افتاده دیگه نمیشه جبرانش کرد، تازه دستم به خون هم آلوده میشه. ولی واقعاً دلم می خواد بدونم چی میشه که یک آدم انقدر خوک صفت می شه که حتی به بچه خودش هم رحم نمی کنه؟
آهی کشیدم و جریان ملاقاتم با دکتر سماوات را تا ریز ترین جزئیات برایش تعریف کردم. توضیحات خانم دکتر مطمئناً پاسخی به تمام سوالات رضا بود.
رضا با دقت نگاهم می کرد و شش دانگ حواسش را جمع کرده بود. وقتی حرفهایم تمام شد ، ناگهان در جایش خم شد و نزدیک من آمد. بوی مبهم ادکلنش دماغم را نوازش می داد. انقدر از حرکتش جا خورده بودم که تا چند لحظه نتوانستم هیچ عکس العملی از خودم نشان دهم. حالت و نگاهش گرم و مردانه بود و برایم جای تعجب داشت که انقدر در کنارش احساس آرامش می کردم. اما ناگهان به خود آمدم و با دستهایم او را از خودم جدا کردم. چنان نگاه عاشقانه ای در چشمانش موج می زد که جرات نکردم تندی کنم. آهسته گفتم: چی کار می کنی؟
گوشها و گونه هایش طبق معمول قرمز شد و با لکنت گفت:
-من خیلی دوستت دارم سایه، تو خیلی مهربون و با گذشتی، باور کن من با پدرم فرق دارم. می خوام اینو بدونی… می دونم که تو با توجه به رشته تحصیلی و کارت با خودت فکر میکنی که مبادا خوی وحشی گری در ما ارثی باشه، اما باور کن اینطور نیست…
اشک در چشمانش حلقه زد بود و لب زیرینش می لرزید. مثل کودکی که برای اسباب بازی اش گریه می کرد. با ملایمت گفتم:
-الآن وقت این حرفها نیست. من هم اصلاً چنین فکری درباره تو نکردم، بی خودی پیش خودت فکر و خیال نکن.
رضا غمگین پرسید: یعنی منو دوست نداری؟
-گفتم که الآن موقع این حرفها نیست. من ذهنم خیلی مشغوله…
رضا سرش را روی فرمان گذاشت و امیدوار پرسید: خوب یعنی کی فکر و خیالت تموم میشه؟ من تو بد جهنمی گیر کردم، احتیاج به تایید تو دارم. یا اینکه خیالمو راحت کن و بگو اصلاً علاقه ای بهم نداری و خلاص! ولی تو رو خدا انقدر جوابهای دو پهلو بهم نده!
متوجه سر در گمی و ناراحتی اش شدم. اما نمی توانستم خودم را راضی کنم بهش جواب رد مطلق بدم و همین برایم جای تعجب داشت. مردد گفتم:
-ببین رضا بیا یه قراری با هم بذاریم، تا وقتی که مسئله رعنا حل نشده این بحث رو مطرح نکن.بعدش من بهت جواب میدم.خوب؟
رضا پوز خندی زد: یکهو بگو نه و خلاصم کن! رعنا مشکل بیست ساله داره با یک دو ماه هم درمون نمیشه، اصلاً معلوم نیست خوب بشه یا نه! اونوقت تو می خوای به این مهمی رو موکول کنم به یه چیزی که اصلاً معلوم نیست بشه یا نه؟
از نکته بینی اش لذت بردم، به هیچ عنوان نمی شد سرش را به طاق کوبید. با خنده گفتم:
-خوب حداقل تا وقتی رعنا قبول کنه بره پیش دکتر سماوات و وارد زندگی اجتماعی بشه…
این بار رضا هم خندید: من بهت اصرار نمی کنم، ولی بهتره بگی تا وقتی که فکر و خیالت کمی کمتر بشه، نه؟
از ته دل خندیدم: آفرین.
دستم را در میان دستهای گرم و مهربانش گرفت و گفت: هر چقدر بخوای منتظرت می مونم، فقط در صورتی که بدونم نظر مثبتی در موردم داری، وگرنه همین الآن بدون رودر بایستی بهم بگو تا من هم بی خود معطل نشم.
صادقانه جواب دادم: واقعاً نمی دونم چی بگم، من یک کمی هم با خودم مشکل دارم، یک کم مهلت بده، بذار در آرامش فکر کنم.
دستش را با ملایمت برداشت و ماشین را روشن کرد. جلوی در کلینیک پرسیدم:
-راستی امروز رعنا خونه است؟
-رعنا همیشه خونه است، چطور؟
-هیچی می خواستم بیام باهاش صحبتکنم. دکتر سماوات می گفت باید این موش و گربه بازی رو تموم کنم، باید واقعیتو به رعنا بگم.
رضا به طرفم برگشت، حق شناسی در چشمانش موج می زد:
-وقتی کارت تموم شد من میام دنبالت….
-نه باید برم خونه ناهار بخورم، بعدخودم میام.
رضا به سرعت گفت: خوب ناهار با هم می خوریم، بعد میریم خونه ما، هان؟
-باشه.
خودم هم کمی به تفریح و استراحت نیاز داشتم، حتی اگر درحد صرف ناهار در یک رستوران کوچک بود. آن روز هم روز پر کاری برایم بود. صبح با یک مورد وسواس شروع و ظهر به یک مورد که تصمیم جدی برای ترک تحصیل داشت، ختم شد. سرم درد می کرد و صداها درون سرم می پیچید.
آخرین مراجعه کننده که از در بیرون رفت بلند شدم و در آینه کیفم خودم را بررسی کردم. قیافه سرد و خسته ام چندان به دل نمی نشست. در مدتی کوتاه با استفاده از معجزه لوازم آرایش تا حدودی قیافه ام شکل طبیعی به خود گرفته بود. بعد با سرعت در اتاقم را قفل کردم .از پله ها پایین رفتم و جلوی در رضا را منتظر دیدم، در میان بهت و تعجب من ، کیارش را هم آن سوی خیابان تکیه داده به ماشین دیدم. قلبم محکم می کوبید. حتماً حالا کیارش فکر می کرد من و رضا روابط نزدیکی داریم. بعد به خودم آمدم وسرم را بالا گرفتم و راست و محکم به طرف رضا رفتم. کیارش مجاز بود هر فکری می خواست بکند. با تمام دلداری ای که به خودم می دادم باز نگاه نفرت بار و پر کینه اش وقتی سوار ماشین رضا می شدم پشتم را لرزاند. رضا که متوجه حواس پرتی ام شد گفت: چی شده؟ به چی داری نگاه میکنی؟
به طرفش برگشتم، تازه دیدمش ، دوباره مثل همیشه مرتب و تمیز بود، معلوم بود که به خانه رفته و حسابی به سر و وضعش رسیده، در مقابل کت و شلوار خوش دوخت و شیکش احساس شلختگی می کردم. با آن مانتوی ساده سرمه ای و مقنعه سیاه، مثل کسی بودم که از پشت میز اداره، همراه آن آقای خوش تیپ بیرون آمده بودم. صدای رضا تکانم داد:
-امروز چته؟ چرا زل زدی به من؟
سرم را تکان دادم و سعی کردم کنترلم را به دست بیارم، گفتم: چیزی نیست.
رضا با کنجکاوی نگاهم می کرد.انگار می خواست افکارم را بخواند و درون ذهنم را ببیند. پس از کمی سکوت پرسید: اون پسره کی بود دم کلینیک تو رو نگاه می کرد؟ خیلی عصبانی بود انگار…
-هیچکس نبود.
-اِ؟ یعنی من خواب دیدم ، یا شاید به من ارتباطی نداره؟
به صورت درخشانش نگاه کردم، اندک حسادتی در لحن صدایش بود. نمی دانم چرا جوابش را دادم و ماجرا را از اول برایش تعریف کردم. وقتی حرفهایم تمام شد، رضا گفت:
-جدی پسره با این سن و سال خجالت نمی کشه این بچه بازی ها رو در میاره؟
در بین راه تلفن همراه رضا را گرفتم تا به مادرم اطلاع بدم که دیر به خانه می روم. بعداز چند زنگ پدرم گوشی را برداشت. در این مدت اینقدر سرم شلوغ بود که کمتر پدرم را میدیدم. وقتی صدایم را شنید با خوش خلقی گفت:
-مگه تلفنی با هم حرف بزنیم سایه خانم!
خندیدم: ببخشید بابا جون، این چند وقته انقدر سرم شلوغه که هر وقت از خونه میرم بیرون شما خوابید. وقتی هم شما میایید خونه من خوابم ، می خواستم بگم من امروز چند ساعت دیر میام خونه ، نگران نباشید.
موج نگرانی را از پشت تلفن احساس می کردم: سایه جون بابا، انقدر به خودت فشار نیار. یه کمی هم به خودت استراحت بده،حالا کجا میری؟
-به دیدن یکی از مریضها ، باید باهاش صحبت کنم تا راضی بشه بره پیش دکتر سماوات، همون استادم،یادتونه؟
خندید: چه چیزایی می پرسی! من یادم نیست ظهر ناهار چی خوردم، تو می پرسی اسم استادم یادته؟
وقتی ارتباطم را قطع کردم نگاه پر حسرت رضا را متوجه خودم دیدم. با صدای گرفته ای گفت:
-خوش به حالت سایه، وقتی انقدر گرم و صمیمی با پدرت حرف میزنی بهت حسودی می کنم. من اصلاً سادم نمیاد با پدرم این طوری حرف زده باشم.گاهی فکر می کنم نکنه منم شخصیت ضعیف و تو سری خوری داشته باشم، نکنه منم مثل اون بی عرضه و ذلیل باشم! چون من هم خیلی دلم میخواد همه ازم راضی باشن! مثلاً مامانم اگه حرفی می زنه دوست دارم خوشحالش کنم و به حرفش گوش میدم، شاید این هم از نشانه های ضعف و بی استقلالی است؟
-بعید می دونم، چون تو با استعداد هستی ، یک شغل خوب داری، استقلال مالی داری، ولی برای اطمینان خودت یا پیشگیری بد نیست تو هم با دکتر سماوات یک جلسه داشته باشی، به هر حال اگه چیزی هم وجود داشته باشه، اون راحت می تونه درستش کنه!
سری تکان داد و گفت: آره باید برم. حداقل از این برزخ در میام.
کمی بعد در یک رستوران بزرگ و شیک در حال صرف غذا بودیم. وقتی پیشخدمت غذا رو روی میز چید بی اختیار دستانم را به هم مالیدم و گفتم: من خیلی گرسنمه، هر فکری دوست داری بکن، ولی می خوام حسابی به شکمم خدمت کنم.
رضا لبخند مهربانی زد و گفت: من به جز اینکه تو چقدر خوب و زیبا و مهربانی ، هیچ فکری نمی تونم بکنم. من زیاد میل ندارم ولی تو راحت باش.
عاقبت وقتی ته سالاد و ماست و چلو کباب مخصوصم رو در آوردم و نوشابه ام را با جرعه ای بزرگ فرو دادم، رضا لبخند زد و گفت: سایه می دونی الآن چند ساله که ندیدم کسی بدون نگرانی از چاق شدن و ایرادهای بنی اسراییلی از غذا و لوس بازی های دیگه ،این طوری غذا بخوره ، بعد از مدت ها از آمدن به رستوران واقعاً لذت بردم.
با چنگال قطعه ای از جوجه کباب را که در دیس بزرگ و دست نخورده رضا بود برداشتم و گفتم:
-تو خودت هم لوسی، می دونی همین الآن چند هزار نفر گرسنه ان و آرزوی این غذا براشون محاله؟ اون وقت تو با چنگال فقط خیارشورهای دورشو می خوری و قیافه میگیری؟
-امروز اصلاً اشتها نداشتم، وگرنه من زیادم اهل قیافه گرفتن نیستم.
با این که سیر بودم، تکه دیگری از جوجه کباب رضا را بلعیدم وبه زور فرو دادم:
-حیفه، خالی بخور.
سرانجام وقتی رضا هم با ناز و کلاس ویژه چند تکه جوجه خورد، بلند شدیم واز رستوران بیرون اومدیم. در میان راه چشمانم را بستم تا کمی آرامش پیدا کنم. زیادی خورده بودم و احساس می کردم با هر تکان ماشین منفجر میشم. وقتی به خانه شان رسیدیم، اصلاً متوجه نشدم. خواب سبک و کوتاهم را رضا با نوازش دستانم قطع کرد. وقتی چشم گشودم صورت خندانش را دیدم: سایه تو واقعاً دختر بی نظیری هستی!
خمیازه کشیدم: چرا؟
-چون طبیعی هستی، رفتار طبیعی، حرف زدن طبیعی، احساسات طبیعی، واقعاً برای داشتن تو هر کاری لازم باشه می کنم!تو بی نظیری!
به محض ورود به خانه ، در حیاط باز شد و خانم مظفری بیرون اومد. بلوز شلوار کرم رنگ با حاشیه گلدوزی شده پوشیده بود. موهایش را انگار تازه رنگ کرده بود. بلوند براق و درخشان بود. به محض دیدن من آغوش باز کرد و دو طرف صورتم را صمیمانه بوسید. معلوم بود از پیدا شدن رضا و سالم بودنش خیلی خوشحال است. سلام کردم وپرسیدم:
-رعنا کجاست؟ حالش چطوره؟
لبان رُژ لب مالیده اش را جمع کرد: مثل همیشه تو اتاقشه.
داخل خانه شدیم و رضا پرسید: می خوای صداش کنم؟
روی مبل نشستم، هنوز خواب آلود بودم: آره، صداش کن.
چند دقیقه بعد رعنا از پله ها سرازیر شد. لباس بلند و بی رنگ و رویی به تن داشت و موهای تازه مرتب شده اش را پشت سر بسته بود. با دیدن من لبخند کمرنگی که نشان از آشنایی می داد بر لب آورد و آهسته سلام کرد. بلند شدم و به طرفش رفتم:
-سلام رعنا جون ، چقدر خوشگل شدی، موهات بلند شده و خیلی بهت میاد.
بعد کنار خودم روی کاناپه بزرگ و راحت نشاندمش، رعنا با بد بینی به مادرش و رضا نگاه کرد. برای اینکه خیالش را راحت کنم، گفتم: رعنا آمدم باهات حرف بزنم. منتها تنها ، دلت می خواد بریم بیرون یا دوست داری همین جا بشینیم و مادر و برادرت ما رو تنها بذارن؟
دستهایش را عصبانی در هم پیچاند و با سوء ظن پرسید:
-برای چی می خوای با من حرف بزنی؟
بازویش را نوازش دادم: نگران نباش، چیزی نیست که ندونی، حالا کجا بریم؟ اینجا باشیم یا بیرون؟
فکری کرد و با کنجکاوی گفت: بریم بیرون…
بلند شدیم و به اتفاق به بیرون رفتیم و روی لبه استخر نشستیم. دلم آشوب بود و نمی دانستم چطور باید با رعنا صحبت کنم و از کجا شروع کنم. گلویم را صاف کردم و کمی در جایم جا به جا شدم. صدای رعنا درد آلود بر جا خشکم کرد:
-حتماً می خوای درباره من صحبت کنی؟ نه؟
نگاهی به صورت صاف و شفافش انداختم: تو از کجا می دونی؟
شانه ای بالا انداخت و با بی تفاوتی گفت: غیر از این با من چه حرفی می تونی داشته باشی؟
مسیر صحبت مطلوب نظرم نبود.از این رو گفتم: درست حدس زدی، امروز می خواستم باهات رک و راست صحبت کنم. چند روز پیش مادرت آمد پیش من و همه چیزو گفت. تو می دونی که مادرت چقدر از ناراحتی تو رنج می کشه؟ وچقدر دوستت داره؟
انقباض درونش را احساس کردم. خودش را جمع کرده بود و نفرت در چشمانش موج می زد.
-پس بالاخره به زبون اومد! هر چقدر هم رنج بکشه، حقشه! بهت گفت که منو ول کرد و رفت؟ گفت که رضا رو با خودش برد و منو جا گذاشت؟حتی یه زنگ هم بهم نزد بپرسه حالم چطوره! گاهی فکر می کنم بابام حق داشت.مامانم فقط رضا رو دوست داشت و منو نمی خواست. منو اصلاً دوست نداشت. بابا می گفت اگه تو رو دوست داشت و براش مهم بودی، حتماً تو رو هم با خودش می برد.
صدای رعنا بغض آلود شد و از خشم می لرزید.
-ولی اون منو تنها گذاشت، ولم کرد. شب ها از ترس می لرزیدم، وقتی صدای پای بابام رو می شنیدم که میاد به طرف اتاقم…
حرفش را نیمه تمام گذاشت، سنگینی بغض حرفهایش را نا مفهوم کرده بود. عاقبت به گریه افتاد. دستم را دور شانه هایش انداختم و گفتم: گریه کن، راحت گریه کن، تو حق داری! خیلی بهت سخت گذشته. می دونم که چقدر ترسیدی و ناراحت شدی.
رعنا با کینه پرسید: از کجا می دونی؟ تو تا حالا تنها موندی؟ تا حالا کتک خوردی؟ تا حالا کسی…
دوباره هق هق گریه ساکتش کرد. در آغوش گرفتمش و آهسته تکانش دادم. همانطور که در بغلم تکانش می دادم، گفتم: نه. ولی من یک روانشناس هستم، می دونم که آدمهای مظلومی مثل تو چه حالی دارن. رعنا اون موقع تو بچه بودی، نمی تونستی از خودت دفاع کنی، هیچ تقصیری در مورد اتفاقی که برات افتاده نداری، می فهمی؟ ولی حالا می تونی برای زندگیت تصمیم بگیری…
ناگهان رعنا خودش را از آغوشم بیرون کشید و با چشمانی آتش بار نگاهم کرد. کلمات را از شدت عصبانیت به بیرون تف می کرد: پس تو هم مثل اونا دروغ گو هستی؟هان؟ توروانشناسی و بهم دروغ گفتی که خواهر دوست رضا هستی و ازمن خوشت اومده…
از جا بلند شد و با عصبانیت فریاد کشید: پس در تمام این مدت تو می دونستی… و مثل خوک آزمایشگاهی از من استفاده کردی؟ آره؟! کی بهت گفته بیای اینجا؟ حتماً مامانم، هان؟ حتماً بهت گفته من دیوونه ام!…آره دیگه، گفته من کارای عجیب و غریب می کنم و دیوونه شدم. حتماً می خواد منو بندازه تو تیمارستان و با رضا راحت زندگی کنه، حقم داره! براش وصله ناجوری هستم، بی سواد، دیوونه، ترشیده…
بعد انگار با خودش حرف بزند گفت: می دونستم آخرش منو میذاره و میره، این نقشه رو کشیده که از شر من راحت بشه…
با ملایمت گفتم: رعنا تو داری اشتباه می کنی. من واقعاً خواهر دوست رضا هستم. اسم برادرم شهابه و تو شرکتی کار می کنه که رضا هم کار می کنه. مادرت اصلاً هم چنین قصدی نداره، در ضمن برادرت رضا چون می دونست خواهر شهاب روانشناسی خونده و مشاوره انجام میده اومد پیش من و در مورد تو صحبت کرد. اون خیلی نگرانت بود و دلش می خواست کاری کنه که تو هم زندگی کنی. البته اون اصلاً نمی دونست علت واقعی ناراحتی تو چیه! فکر می کرد به خاطر طلاق و جدایی پدر و مادرت ناراحتی! بعد که من با تو آشنا شدم و رفت و آمد پیدا کردم، اون روزکه تو عصبانی شدی و چینی ها رو پرت کردی و یک حرفهایی به مادرت زدی، چندوقت بعد مادرت آمد پیش من و گفت تا اگه ممکنه بهت کمک کنیم. مادرت هم خیلی ناراحت بود. اما اصلاً این قصد رو نداره که به قول خودت بندازتت توی تیمارستان، اون فقط می خواد گذشته رو جبران کنه…
رعنا با نفرت نگاهم کرد: دیگه گذشته جبران نمیشه، میشه؟
-چرا میشه، تو میتونی هنوزم از زندگی لذت ببری، به درست ادامه بدی، ممکنه همه گذشته جبران نشه، ولی قسمت اعظمش قابل جبرانه. به حرف من گوش کن. حتی من انقدر دوستت دارم که به مادرت گفتم به دلیل نزدیکی عاطفی و احساسی نمی تونم کمکت کنم، برای همین رفتم پیش یکی از استادام، یک خانم خوی و فهمیده که با آدمهای مثل تو زیاد دیده و تونسته کمکشون کنه.می فهمی رعنا؟ آدمهایی که گذشته مشابه تو داشتن با کمک دکتر سماوات ، الآن زندگی عادی و طبیعی دارن و دیگه مثل تو رنج نمی کشن، ازتنهایی و کابوس شبانه و نفرت و کینه راحت شدن. یاد گرفتن خودشون و اطرافیانشونو دوست داشته باشن و بخشنده باشن. یاد گرفتن از زندگیشون لذت ببرن.
حرفهای آخرم را با فریاد می زدم، چون رعنا با قدمهای تند به طرف خانه می رفت. پشت سرش داد زدم: منم خیلی دوستت دارم، منتظر تلفنت میمونم تا بگی میای بریم پیش دکتر سماوات.شنیدی رعنا؟ شماره تلفن من تو دفتر تلفنتون نوشته شده، قسمت (ک)! سایه کمالی…رعنا من منتظر تلفنت هستم، بذار کمکت کنم.
وقتی رعنا در پشت در بزرگ و چوبی شان پنهان شد، به سنگینی روی سنگ سرد نشستم. انگار همه نیرویم تمام شده بود. دستهایم را روی صورتم گذاشتم و از ته دل آرزو کردم رعنا به حرفم گوش کند. بغض گلویم را گرفته بود، با تند تند نفس کشیدن سعی کردم جلوی ریزش اشکهایم را بگیرم. بلند شدم و به اطراف نگاه کردم. ناگهان روز آفتابی و درخشان برایم کسل کننده و عذاب آور شد. با نوک کفشم سنگ ریزه ها رو زیر و رو می کردم و در دل دعا می کردم رعنا راضی شود. سایه ای روی سنگها افتاد. سر بلند کردم و رضا را دیدم که دست در جیب نزدیک می شود: پرسید: چی شد؟رَم کرد؟
-نه، ولی خیلی ناراحت بود. فکر می کرد من با همدستی تو و مامانت می خوایم به دیوونگی متهمش کنیم و به تیمارستان ببریمش، در هر حال من هر کاری می تونستم کردم، هر چقدر بلد بودم برایش حرف زدم و سعی کردم بهش بفهمونم که اشتباه میکنه، حالا باید منتظر موند…ببینیم میاد پیش دکتر یا نه؟
رضا سر تکان داد: آره شنیدم که بهش می گفتی منتظر تلفنش می مونی.
با تعجب نگاهش کردم: چطوری؟ از کجا شنیدی؟
قهقهه زد: بگو کی نشنیده! فکر کنم همه همسایه ها هم شنیدن، با اون هواری که تو زدی مرده ها هم شنیدن…
خنده ام گرفت: خیلی خوب انقدر حرف نزن. بیا منو برسون که دارم از خستگی می میرم.
-شام بمون.
-نه بهتره رعنا منو نبینه، شما هم اصلاً کاری به کارش نداشته باشید و در مورد رفتن یا نرفتن پیش دکتر باهاش حرف نزنید، چون حسابی بد بین میشه و فکر می کنه ما واقعاً داریم توطئه می کنیم. مثل همیشه عادی رفتار کنید. به مادرت هم بگو.
خانم مظفری روی مبل با نگرانی ناخن هایش را سوهان می کشید، با دیدن من از جا پرید:
-چی شد؟ انگار رعنا خیلی عصبانی بود، رفت تو اتاقش.
جریان را برایش تعریف کردم. اشک در چشمانش جوشید.
-نمی دونم این بچه چرا فکر می کنه من دشمنشم! هر چقدر سعی می کنم باهاش کنار بیام ، بهش ثابت کنم دوستش دارم، نگرانشم، مثل جن و بسم الله از من فرار می کنه. با من لجه!
دلجویانه گفتم:شما باید درکش کنید، رعنا روزای بدی رو گذرونده.
رضا سوئیچ را در دستش تکان داد: بریم.
در برابر اصرارهای خانم مظفری عذر خواهی کردم و به دنبال رضا به طرف ماشین رفتم. پاهایم از خستگی مثل دو وزنه سربی شده بود. وقتی جلوی خانه مان رسیدیم، رضا ایستاد. حس کردم می خواد چیزی بگه، اما دو دل است. از این که مرا رسانده بود تشکر کردم، لبخندی زد و گفت:
-دیگه شرمنده مون نکن، تو به خاطر رعنا میای و می ری و به خودت زحمت میدی ، اونوقت از این که من می رسونمت تشکر می کنی؟
-هر چیز به جای خودش!
می خواستم در ماشین را باز کنم که صدای رضا بلند شد:
-سایه، یعنی رعنا خوب میشه؟
موج یاس و نا امیدی صدایش را می لرزاند. با لحنی که سعی می کردم قانع کننده باشه گفتم:
-حتماً خوب میشه، فقط دعا کن قدمهای اول رو برداره. اگه خودش نخواد هیچکس نمی تونه براش کاری بکنه.
بعد از خداحافظی با رضا به طرف خانه برگشتم. سایه ای پشت پنجره با دیدنم عقب رفت. در را باز کردم و از خستگی روی اولین مبل هال افتادم. شهاب خانه نبود و مادر و پدرم منتظر من بودند تا شام بخوریم. وقتی سر میز شام نشستم پدر با بد بینی خاصی نگاهم می کرد. می دانستم هر چه باشد طاقت نمی آورد ساکت بماند. حدسم درست بود، وقتی آخرین قاشق غذایم را خوردم، پدرم به حرف آمد: سایه، تو مشکلی ، مسئله ای چیزی نداری؟
با تعجب نگاهش کردم: نه، چطور مگه؟
-چه می دونم. می گم شاید خواستگاری چیزی داری که شرایط ازدواج نداره، یا یک مسئله ای داره که نمی تونه پا پیش بذاره، این چند وقته خیلی تو فکری، ناراحتی، می خوام بگم هر چی هست به ما بگو، بالاخره یه راهی پیدا می کنیم دیگه!….

ناگهان متوجه موضوع شدم. احتمالاً پدر دیده بود که من از ماشین رضا پیاده شدم و فکر می کرد ماجرای عاشقانه ای در بین است. لبخند زدم و جریان بیماری رعنا و دوستی میان رضا و شهاب ولزوم رفت و آمد به خانه رعنا را برایش توضیح دادم. البته خیلی سر بسته و کلی، وقتی حرفهایم تمام شد، مادرم که در تمام این مدت ساکت بود، آهی غمگین کشید :
-پس این طور! من فکر کردم بالاخره نوبت تو شده…
با تعجب پرسیدم: نوبت من؟ نوبت چی؟
پدرم خندید: بری خونه بخت.
بعد رو به مادرم کرد و گفت: هر چی قسمت باشه خانم، سایه هنوز کلی وقت داره…
با خودم فکر کردم. نمی دونن که تقریباً حدسشون درسته، البته فقط از جانب رضا، من هنوز شرایط و آمادگی تشکیل خانواده رو نداشتم. اما به خودم قول دادم که وقتی کمی سرم خلوت شد، حتماً در این مورد فکر کنم.
رعنا در تنهایی اتاقش روی تخت دراز کشید. چشمان درشتش نقشهای مبهم سقف را دنبال می کرد. مارپیچ…مارپیچ…
چشمانش خطوط را دنبال می کرد، اما ذهنش متوجه حرفهای سایه بود.پس همه می دانستند او چه کرده! بالاخره مادرش حرف زده بود.حالا سایه چه فکر می کرد؟ او از سایه خوشش اومده بود، و وقتی که دفعه قبل با هم بیرون رفته بودند، و رعنا برای اولین بار پس از سالها در سینما نشسته و چیپسش را خورده بود، حتی حس کرده بود که سایه رو دوست دارد. ولی حالا سایه حتماً می فهمید او چه دختر احمق و بدی است و دیگر دوستش نخواهد داشت…رعنا روی تخت خودش را جمع کرد. حالا که سایه همه چیز را فهمیده بود ، قصددارد مثل یک موش آزمایشگاهی از او استفاده کند. به تمام همکاران و دوستانش نشان دهد ، تا همه بفهمند او چه کرده است! دستش را روی دلش گذاشت و به دردی که مثل موج تمام شکمش را فرا می گرفت بی اعتنا ماند. از بچگی به دل دردهای گاه و بی گاهش عادت کرده بود، به بی خوابی، به کابوس های وحشتناک و سیاهش ، به اشکهایی که بی اختیار سرازیرمی شدند، به همه شان عادت کرده بود. صدایی در گوشش وز وز می کرد: رعنا تو دختر خیلی بدی هستی، تو به همه گفتی. حالا اگه با اون چاقوی گنده بیام سراغت، حقته! تو دختر بد، همه رو خبر کردی، حالا هیچکس دوستت نداره، چون تو بدی! توبی عرضه ای! تولایق این همه امکانات نیستی. دیدی که نتونستی درس بخونی؟ دیدی که رضا موفق شد و تا بالاترین درجات پیش رفت؟ ولی تو نتونستی! تو نمی تونی، برای همین همه رضا رو دوست دارن!
رعنا نفس زنان از جا برخاست. با تعجب به اطراف اتاق نگاه کرد. کی داشت حرف میزد؟ صدا برایش آشنا بود، اما نمی توانست بفهمد از کجا میاد. از تختش پایین اومد و شروع کرد اطراف اتاق را گشتن، باید این صدای مزاحم رو پیدا می کرد. کی اینقدر او را اذیت می کرد؟
صدا در سرش می پیچید: رعنا، توفقط به درد مردن می خوری، برو بمیر! اینجوری همه از شرت خلاص میشن. فکر می کنی چرا هیچکی نمیاد خونه تون؟ چون مادرت از وجود تو خجالت می کشه، فکر می کنی چرا سر درد داره؟ چون فکر کردن به تو باعث میشه سرش درد بگیره. اون فقط رضا رو دوست داره، آرزو می کنه یه جوری از شر تو خلاص بشه تا بتونه راحت زندگی بکنه. توهم راحت میشی، تو به چه دردی می خوری؟
تنها هنرت کز کردن گوشه اتاق و گاهی هم شعر خوندن ازکتاب فروغه…
رعن داد زد: خفه شو…
تمام لباسهایش را از کمد ریخت بیرون ، نه! هیچ چیز آنجا نبود .دوباره داد زد:
-تو کجایی؟ برو گمشو!
کتابها از داخل کتابخانه یکی پس از دیگری وسط اتاق پرت می شدند. صدا قهقهه زد:
-رعنا، انقدر همه جا رو به هم نریز، دختره شلخته، تو حتی عرضه نداری منو پیدا کنی! بیچاره بقیه از دست تو چی می کشن؟ تو دیوونه شدی، حالا یا میری تیمارستان یا گورستان! اما گورستان بهتره رعنا…تو دیوونه خونه همه مثل بابات هستند، دنبالت میان، لباساتو پاره می کنن…
دسته چوب اسکی با صدای مهیب شیشه ویترین را پایین آورد.
-خفه شو! بس کن…بیا بیرون…بیا بیرون…خودتو نشون بده تا بکشمت.
رضا دوان دوان خودش را پشت در اتاق رعنا رساند.با سرعت تلفن همراهش را بیرون کشیدو تند تند شماره گرفت. صدای خرد شدن وسایل و شکستن شیشه ها با صدای فریاد رعنا مخلوط شده بود. رضا از ترس احساس تهوع می کرد. عاقبت سایه پشت خط بود.رضا تقریباً داد می زد:
-سایه ، رعنا داره همه چیزو خرد می کنه، داره داد می زنه، نمی دونم با کی حرف می زنه؟ دایم میگه خفه شو، بیا بیرون…سایه واقعاً دارم می ترسم.
صدای آرام بخش سایه مثل آبی بر وحشتش ریخته شد:
-نترس، اصلاً هم دخالت نکن! فقط مواظب باش بلایی سر خودش نیاره. تا وقتی که هنوز صداش میاد و داد می زنه نگران نباش…
صدا هنوز داشت رعنا رو مسخره می کرد.حرصش را در می آورد. اتاق رعنا مثل میدان جنگ به هم ریخته بود. ویترین شکسته و خرده های شیشه مثل فرشی همه جا را پوشانده بود. کتابها وسط اتاق ، ورق ورق شده بود و کوهی از لباس ها همه جا را پوشانده بود.
رعنا عرق کرده و خشمگین با چوب اسکی وسط اتاق ایستاده بود و قطات عرق و اشک از صورتش سرازیر بود. هنوز فریاد می کشید. صدا داشت می گفت:
-رعنا تو هنوز هم مثل بچگی هات جیغ جیغو هستی! یادته چقدر جیغ می کشیدی و می ترسیدی؟ یادته رفتی تو کمد قایم شدی؟ اما فایده ای نداشت… تو نمی تونستی قایم بشی… الآن هم قایم شدن برات فایده ای نداره، من هنوزم می تونم پیدات کنم. تو هنوز مثل اون وقتها بی عرضه و بد اخلاقی ، جیغ جیغو، لوس، زر زرو، اَه رعنا حالمو داری به هم می زنی، دختر بد!
رعنا چوب اسکی را بالای سرش چرخاند؛ چوب، لامپ اتاق را به هزار تکه تبدیل کرد. بارانی از ذرات شیشه ، بالای سر رعنا می بارید. رعنا خسته و از نفس افتاده، چوب را پرت کرد. پ.ب در برخورد با شیشه قدی پنجره، ترک بزرگ و زشتی مثل بدن یک هزار پا ایجاد کرده بود و در گوشه ای روی زمین آرام گرفت. رعنا بی توجه به صدا که هنوز در سرش می پیچید، نگاهی به شیشه انداخت وبا فکر جدیدی که به سرش زده بود، لبخند کمرنگی زد. اگر پنجره راباز می کرد، می توانست از همان بالا به حیاط بپرد و از شر آن صدای لعنتی راحت شود. بی توجه به فاصله مرگبار، مثل آدمی مسخ شده حرکت کرد. این بار خوشحال بود که صدا هم او را تشویق می کند:
-بالاخره تو زندگیت یه تصمیم درست گرفتی ، آره، بپر، بذار همه دلشون بسوزه، بذار بفهمن که چقدر به تو ظلم کردن، مادرت اصلاً براش مهم نیست؛ اما رضا… رضا باید بفهمه! از دیدن بدن خون آلود تو زجر می کشه و می فهمه چقدر مادرت بین شما فرق می ذاشت. خودت هم راحت میشی، خیلی بهتر از زندگی تو تیمارستانه…تیمارستان بین اون همه دیوونه های مختلف! کسانی که دهانشون کف کرده و چشماشون دو دو می کنه…
رعنا بی طاقت به طرف پنجره رفت. خرده شیشه های روی زمین مثل فرشی از پولک برق می زد. اما رعنا بی توجه به برندگی شیشه ها می دوید. ناگهان تیکه ای مثل خنجر سینه پایش را شکافت. رعنا از درد ناگهانی پایش فریاد کشید و روی زمین غلتید. رضا که نگران پشت در اتاق ، گوش به در داشت، از شنیدن صدای درد آلود رعنا ، دیگر صبوری را جایز ندانست و در را به سرعت باز کرد. خون از کف پای رعنا می جوشید، رضا با عجله جلو آمد و تازه متوجه خرده شیشه های کف اتاق شد. با احتیاط بیشتری جلو رفت:
-چی شده رعنا؟ حالت خوبه؟
رعنا از لای چشمان نیمه بسته اش ، نگاهی درد آلود به برادرش انداخت. صدای درون سرش ساکت شده بود. دلش ضعف می رفت و پایش می سوخت. نالید: رفته تو پام…
رضا بدون سرزنش و اشاره به ریخت و پاشهای داخل اتاق پای رعنا را بالا آورد و تکه درخشان شیشه را با دو انگشت بیرون کشید. خونبا شدت بیشتری بیرون زد و رضا با دستپاچگی از جا برخاست و دور خودش چرخید. –تکون نخور تا لباس بپوشم ببرمت درمانگاه…
رعنا بی حال روی خرده شیشه ها آرام گرفت. از رنگ و روی پریده رضا می توانست بفهمد که چقدر برادرش را نگران کرده، مادرش خانه نبود، برای همین برادرش این همه دستپاچه شده بود. وقتی رضا برگشت ، کفش به پا داشت و شیشه خرده ها زیر پایش صدای شکستن می داد. دستش را به سمت رعنا دراز کرد . گفت:
-بلند شو بریم، پات بخیه می خواد.
اما رعنا نمی توانست از جایش بلند شود، از شدت خونریزی بی حال بود و از شدت درد نمی توانست پایش را تکان دهد. رضا بی توجه به ناله های رعنا خم شد و دستانش را زیر بدن لاغر و نحیف رعنا انداخت. می توانست انقباض بدن او را حس کند. رعنا مثل سنگی خودش را سخت و سرد جمع کرده بود. اما بر خلاف انتظار رضااعتراضی نکرد. رضا در عین نگرانی احساس پیروزی می کرد. وقتی به طرف ماشین می دوید ، نگاهی به صورت رنگ پریده رعنا انداخت و دستانش را بیشتر فشار داد. دردل از خودش پرسید: آیا واقعاً روزی می رسد که رعنا هم مثل یک دختر طبیعی و عادی رفتار کند و مثل خواهر برادرای دیگه با هم دوست و صمیمی باشیم؟
وقاتی به درمانگاه رسیدند، دوباره رعنا رادر بغل گرفت و به داخل دوید. وقتی پای او را بخیه کردند ، رضا دست خواهرش را گرفته بود و برای قوت قلب بخشیدن به رعنا دستانش را فشار می داد. عاقبت کارشان تمام شد و دکتر سفارش کرد تا چند روزپا روی زمین نگذارد و بعد از چند روز برای تعویض پانسمان مراجعه کند. وقتی دوباره رضا خم شد و با محبت رعنا را در آغوش گرفت صدای آهسته ای باعث شادی و غرورش شد. صدای ضعیف و رنجور رعنا بود، رضادرست شنیده بود.رعنا به سختی گفت:
-متشکرم.
رضا دلش می خواست از شادی پرواز کند. هنوز جای امیدی بود….
وقتی برای بار دوم دکتر شمیرانی بهم اطلاع داد که کیارش به کلینیک آمده و بی مقدمه از او خواسته در مقابل پول مرا اخراج کند، تصمیم گرفتم کاری انجام دهم. به آوا که روی تخت ولو شده بود نگاه کردم. واقعاً که معجزه عشق چه می کند! صورت آوا از شادی می درخشید و چشمانش پر از عشق بود. به موهای لایت کرده اش نگاه کردم و گفتم: آوا خیلی بهت میاد، صورتت شیک شده…
لبخندی زد و گفت: تو واقعاً دیوونه شدی ها! از اون دیوونه های ناز، تا حالا داشتی به کیارش و جد و آبادش فحش می دادی، یکهو یاد موهای من افتادی؟
-آخه هی یادم می رفت بهت بگم، ولی آوا بهت قول میدم حال این پسرۀ احمق رو می گیرم . الآن زنگ می زنم به باباش و بهش میگم در و روی بچه اش قفل کنه که مثل بچه ها هی نیاد شکایت منو به دکتر شمیرانی بکنه، پاک آبروی منو برده…
آوا روی تخت نشست و دستش را زیر چانه اش زد: حالا باز خوبه این دکتر شمیرانی به حرفش گوش نمیده، اگه مثل اون اولها پشه می پروندی حتماً با یک اُردنگی بیرونت می کرد! حالا جدی می خوای به باباش زنگ بزنی؟
عصبی ضربه ای روی میز زدم : آره، بذار بفهمن دردونۀ حسن کبابی شون چه بچه لوس و احمقیه!
آوا متفکرانه گفت: ولی به نظرم اگه تو هم این کارو بکنی ، به همون بچگی هستی، باباش یک آدم حسابی و جا سنگینه، حوصله این لوس بازی ها رو نداره…
-پس چه کار کنم؟ یکی باید گوش این بچه رو بگیره و بهش بگه این کار برای سنش سبک . زشته، نکنه منظورت اینه که ازش شکایت کنم؟
آوا که در جریان آشنایی ما با خانواده دکتر محتشم بود خندید: نه بابا، اون که دیگه خیلی بد تره، من بهت پیشنهاد می کنم با برادرش صحبت کنی، این طوری پدر و مادرش هم شرمنده نمیشن، در ضمن اون حتماً می دونه چطوری با برادرش صحبت کنه که دیگه از این لوس بازی ها در نیاره و هی دنبال تو نباشه.
سرم را خاراندم و موهایم را از توی صورتم عقب زدم: راست می گی ها! اینطوری بهتره. زنگ می زنم مطب سیاوش ، به عنوان مریض وقت می گیرم. بعد میرم باهاش صحبت می کنم. اون خیلی منطقی تر از کیارشه…
آوا از جا بلند شد و به طرف پنجره رفت: پس چرا شهاب نیومد؟
-نترس، بادمجون بم آفت نداره…
آوا با دلخوری برگشت: اِ؟ سایه…
خندیدم: چیه؟ خیلی دوستش داری؟
سرش را تکان داد و به حیاط خیره شد. پرسیدم: آوا عشق چه عالمی داره؟ خیلی دلم می خواد بدونم.
به طرفم برگشت و دستش را روی شانه هایم گذاشت: سایه دعا می کنم روزی تو هم این احساس رو تجربه کنی. انگار زندگی برام معنی پیدا کرده، حالا دیگه کسی هست که بهش فکر کنم. برای آینده ام نقشه بکشم، می دونی انگار رویاهام ملموس شده…
دستش را در دست گرفتم: آوا شهاب هم خیلی عوض شده، یاداره با تو حرف می زنه، یا با هم بیرون هستید، یا تو اتاقش تنها نشسته و نوار گوش میده. پاک این برادر مارو از راه به در کردی، قبلاً یه وقتایی با ما حرف می رد، حالا دیگه فقط سلام و خداحافظ!
آوا با مهربانی در آغوشم کشید: الهی قربونت برم. پدرشو در میارم اگه با تو حرف نزنه. شهاب هم میگه تو شدی ستاره سهیل، صبح ها زود میری، عصر ها هم که شهاب میاد تو خوابی، راست میگه؟
خندیدم: البته این هم هست.
آوا تظاهر به عصبانیت کرد: پس روتو کم کن! بی خود هم از الآن خواهر شوهر بازی در نیار.
روی صندلی نشستم و گفتم: شما بالاخره می خواید چی کار کنید؟
آوا دوباره پشت پنجره برگشت: هیچی قراره یکی دو هفته دیگه خانواده های دو طرف جمع بشن و یک حلقه نامزدی رد و بدل بشه و کیک نامزدی و شام بخوریم و بقیه مراسم عقد و عروسی بمونه برای شش هفت ماه بعد، شاید هم بیشتر. البته شهاب میگه فوقش یک سال…
-یعنی می خوای دوباره همه رو بکشونی خونه تون؟ عزیز پا درد داره…
-نه نه ، فقط شما و من و مانی و مامان، همین! به هیچکس هم نمیگیم. من و شهاب تصمیم گرفتیم بی خود شلوغش نکنیم تا بعد…
بعد ناگهان به طرف در اتاق دوید: شهاب آمد.
زیر لب گفتم: آمد که آمد…
اما آوا رفته بود و حرفم را نشنید، دفتر تلفنم را در آوردم و شماره مطب دکترمحتشم را گرفتم. بر خلاف انتظارم منشی اش صدای محکم و جدی داشت. این هفته وقت دکتر پر بود و اولین وقت برای هفته آینده ساعت شش بعد از ظهر بود.اسمم را پرسید و روز و ساعت قرار ملاقاتم را برای یاد آوری تکرار کرد. وقتی گوشی را می گذاشتم هنوز دو دل بودم که آی رفتن پیش سیاوش و صحبت با او فایده ای داشت یا نه؟ دوباره تلفن را برداشتم و این بار شماره خانه هوشمند را گرفتم. بعد از چند زنگ صدای خواب آلود رضا بلند شد، با شنیدن صدایم فوری صدایش هوشیار شد: سایه تویی؟ حالت چطوره؟
-مرسی خوبم، رعنا چطوره؟
-ای بد نیست، افتاده تو رختخواب، با اون دیوونه بازی ای که در آورد شانس آورد نمرد.
-پاش چطوره؟
-خوبه، امروز دکتر پانسمان رو برداشت. زخمش جوش خورده، تو چطوری؟ کارو بارت خوبه؟
یاد کیارش افتادم که برای بیکار کردنم سماجت می ورزید. آه کشیدم:
-آره می گذره، رعنا حرفی نزده؟ چیزی نگفته؟ کاری نکرده که براتون عجیب باشه؟
رضا خندید: تقریباً خودشو قصابی کرده، اگه منظورت اینه ، آره عجیبه. ولی حرفی نزده، چطور؟
-هیچی دیروز دکتر سماوات زنگ زد. اولین جلسه گروه درمانی اش امروز بعد از ظهره، اما رعنا به من تلفن نکرده، گفتم شاید به شما حرفی زده باشه، چه می دونم! فکر کردم شاید راضی شده باشه…
رضا نا امیدانه گفت: نه حرفی نزده، با این حال و روزی که داره بعید می دونم اصلاً یادش مونده باشه تو چی گفتی…
وقتی حرفی نزدم، غمگین ادامه داد: با این حساب تکلیف منم روشنه، می تونم جواب منفی تو بشنوم.
می توانستم غم و اندوهش را از پشت تلفن حس کنم. ناگهانی پرسیدم:
-ببین رضا تو از من چه انتظاری داری، هان؟
هول شده بود و می توانستم از پشت خط دستپاچگی اش را ببینم.
-خوب…راستش سایه…ببین سایه خیلی وقته تو فکر ازدواج با تو هستم، منتها با شرایط رعنا و بی حوصلگی مامان ، بهش جدی فکر نمی کردم. در ضمن اطرافم کسی رو که واجد شرایط من باشه ندیدم. تا اینکه با تو آشنا شدم، تازه اگه راستشو بخوای اولش هم از تو خوشم نیومد ، به نظرم جدی و یخ بودی، ولی کم کم شناختمت. حالا می دونم که خیلی مهربونی، پشت کار عجیبی داری، با شخصیت و باهوشی، مسئولیت پذیر و فعالی…خوشگل و خوش قد و بالا هم که هستی. دیگه چی می خوام؟
خندیدم:واقعاً من همه اینایی که گفتی، هستم؟
-آره شاید هم خیلی بهتر باشی، چون من مدت کمیِ که می شناسمت. ولی دلم نمی خواد با دست دست کردن و تردید و دو دلی از دست بدمت و بعداً افسوس بخورم، می خوام در مورد من فکر کنی و اجازه بدی با پدرت صحبت کنم.
بعد با خنده افزود: نمی خوام از شهاب عقب بیفتم!
-خوب راستشو بخوای منم به آینده و ازدواج فکر می کنم، اما الآن چند وقته که فکر و ذهنم خیلی مشغوله کارمه، مخصوصاً رعنا. نمی دونم چرا انقدر دلم می خواد رعنا به درمان جواب بده. انگار برام مثل یک جنگ شده که می خوام هر جوری شده ببرمش! به خاطر این ذهن مشغول ، هیچوقت فرصت نداشتم که به تو یا اصولاً به هیچ کس دیگه فکر کنم و شرایط رو بسنجم. اما بهت قول میدم وقتی مطمئن شدم رعنا تو یک مسیر درست افتاده ، در موردت فکر کنم.
صدای رضا پر از یاس شد: یعنی اگر رعنا همینطوری بمونه ما نباید ازدواج کنیم؟
خندیدم: اولاً فکر کردن من معنی اش جواب مثبت حتمی نیست. ثانیاً اگر حتی رعنا همین طوری بمونه ولی ذهن من از فکر و خیال پاک بشه، باز در مورد پیشنهادت فکر می کنم. خوبه؟
رضا به زور جواب داد: حتماً آره دیگه!
برای دهمین بار در آینه نگاه کردم. خودم می دانستم که چرا انقدر به آینه نگاه می کنم. به خاطر اطمینان از سر و وضعم، یا دیدن شکل و شمایلم در آینه نبود. بیشتر به دلیل تردیدی بود که داشتم. نمی دانستم صحبت با سیاوش کار درستی بود یا نه، اما از دیدن چشمهای پر از نفرت کیارش هم خسته شده بودم. در ضمن دلم نمی خواست باز پیش دکتر شمیرانی برود و دری وری بگوید. با این فکر دوباره داغ شدم و به سرعت به سمت در رفتم. باید به دیدن سیاوش می رفتم. اگر نتیجه نمی گرفتم و یا کیارش برایم مزاحمت ایجاد می کرد، از راه قانونی وارد می شدم.
وقتی جلوی ساختمان پزشکان بزرگ و شیکی رسیدم هنوز یک ربع وقت مانده بود. ازگل فروشی که آن طرف خیابان بود دسته گل زیبایی خریدم و دوباره به طرف ساختمان برگشتم. از قصد آرام و آهسته قدم بر می داشتم تا بلکه کمی فرصت فکر کردن داشته باشم وبدانم چطور باید موضوع رو به سیاوش بگویم. وقتی داخل مطب شدم یکی دو نفر روی صندلی ها منتظر نشسته بودند. به دختر عبوس و جدی که پشت میز مشغول نوشتن چیزی در دفترش بود سلام کردم. سرش را بالا آورد و پرسید: وقت داشتید؟
-بله کمالی هستم.
نگاهی به دفتر مرتب و منظمش کرد و سر تکان داد: بله خانم کمالی، ساعت ۶… بفرمایید بنشینید، مریض که بیرون آمد شما تشریف ببرید.
روی صندلی های سفت و سخت سبز رنگ نشستم و به چشم غره های بقیه با بی اعتنایی پاسخ دادم. سر انجام پیر مردی لنگ لنگان از اتاق خارج شد و خانم منشی اشاره ای به من کرد: بفرمایید.
قلبم تند تند می زد. بیشتر دلم می خواست کس دیگری را به جای من بفرستد تو و من بیشتر منتظر بمانم. با قدمهای لرزان جلو رفتم و چند ضربه به در چوبی نواختم. با شنیدن صدای دکتر که اجازه ورود می داد داخل شدم. آهسته سلام کردم و دسته گل را روی میزش گذاشتم، با دیدن گل ها سر بلند کرد و با دیدنم ازجا برخاست:
-به به ، سایه خانم، حال شما چطوره؟ خانواده چطورن؟ خوبید…
روی صندلی نشستم و گفتم: همه خوبن، شما چطورید؟ خانمتون خوبه؟
با لبخند بزرگی جواب داد: همه خوبن، چرا زحمت کشیدید؟ شما خودتون گل هستید.
بعد دکمه ای را روی تلفن فشار داد: خانم دو تا چای لطفاً.
بعدرو به من کرد و گفت: بفرمایید…بنده در خدمتم.
به سختی گفتم: راستش…راستش یک موردی برایم پیش آمده که دیگه عقلم نرسیده چی کار کنم. این بود که تصمیم گرفتم مزاحم شما بشم.
نگاه کنجکاو سیاوش به من خیره شد: بفرمایید خواهش می کنم.
عزمم را جزم کردم و قبل از اینکه پشیمان بشم دهانم راباز کردم و یک نفس تمام جریان را برایش تعریف کردم. در میان صحبتم منشی چای آوردو با بد بینی به من نگاه کرد. می ترسیدم ساکت شوم و نتوانم ادامه دهم. سرم را پایین انداخته بودم که چشمم به چشم سیاوش نیفتد. او هم ساکت بود و فقط گوش می داد. عاقبت همه چیز را گفتم و ساکت به صندلی تکیه دادم. سیاوش نفس عمیقی کشید: من واقعاً متاسفم. اصلاً فکرشو هم نمی کردم که یه روز چنین چیزایی درباره کیارش بشنوم! سایه خانم، شما که در این خصوص کارشناس هستید نظرتون چیه؟ چرا کیارش این کارها رو می کنه؟
فنجان چایم را برداشتم و گفتم: به نظرم کیارش از عقده خود بزرگ بینی رنج می بره، انقدر به خودش اطمینان داره و از خودش راضی و متشکره که اصلاً انتظار شنیدن جواب منفی رو به خصوص از جنس مخالفش نداره، اینه که حالا داره تلافی می کنه. می خواد کاری کنه که روحیه زخم خوردش التیام پیدا کنه، ولی راستشو بخواید من دیگه صبرم تموم شده، خوب برای منم زشته که کیارش مدام دنبالم باشه، یا پیش این و اون برام بزنه، درسته که برای کارم مدیون دکتر محتشم هستم، ولی الآن من اونجا یک شخصیت و موقعیتی دارم که کیارش با این حرکات بچه گانه اش داره خرابش می کنه.
سیاوش سرش را کج کرد و گفت: حق کاملاً با شماست. کیارش یه کمی هم از بچگی لوس بود. مخصوصاً مادرم نازشو خیلی می کشه و ازش بیخودی تعریف می کنه. تو این چند سال هی تو گوشش می خونه که همه دخترا از خداشونه زن تو بشن! این حرفها و زیاده روی ها باعث شده که کیارش فکر کنه واقعاً همه چیز تمومه و انتظار پیدا کنه! ولی این بچه بازی ها از سن و سالش بعیده، درسته که پدرم معرف شما برای کار در اونجاست، اما بقیه کارو خودتون انجام دادید و الآن موقعیتی پیدا کردین که دکتر شمیرانی به کیارش که سهله به پدرم هم اعتنا نکنه، در واقع با تعریف هایی که از شما شنیدم بعید می دونم دکتر شمیرانی حاضر بشه شمارو از دست بده! اونم به خاطر موضوع به این کم اهمیتی، ولی خوب شما حق دارین ناراحت بشین. در هر حال این کار کیارش اصلاً درست نیست. حالا از دست من چه کاری بر میاد؟
تصمیم گرفتم قاطعانه صحبت کنم تا بفهمد که در تصمیمم جدی هستم. گفتم:
-ببینید من اولش تصمیم داشتم از راه قانونی وارد بشم، ولی بعد دیدم درست نیست در و مادرتون که احتمالاً روحشون از این جریان خبر نداره، بی خودی ناراحت و نگران بشن. صحبت با پدر و مادرتون هم بی فایده است، چون می دونم خیلی احساسی برخورد می کنن و من دلم نمی خواد با این جریان برخورد غیر منطقی بشه. این بود که تصمیم گرفتم اول با شما صحبت کنم تا خودتون هر جور صلاح می دونید با کیارش صحبت کنید، بعد اگر اثر نکرد و دوباره به کارش ادامه داد من هم از راه قانونی اقدام کنم. حداقل وجدانم راحته که سعی خودمو کردم…
سیاوش با تأسف سری تکان داد: خیلی ممنون، کیارش با این که سن و سالی به هم زده ولی واقعاً از نظر عقلی یک بچه است. اصلاً نمی فهمه که چه کار داره می کنه! چشم من باهاش صحبت می کنم و امیدوارم سر عقل بیاد. ولی اگر از امروز تا یک هفته دیگر دوباره مزاحم شما شد ، شما لطف کنید دست نگه دارید، چون من باید یک کمی فکر کنم ببینم چطور باهاش حرف بزنم، ولی بعد از اون اختیار دار هستید، هر کاری که صلاح دونستید انجام بدید.
ازجا برخاستم: خیلی ممنون، ببخشید مزاحمتون شدم. به خانم خیلی سلام برسونید ، به پدر و مادرتون هم سلام برسونید.
از جا برخاست و به تندی جلو آمد: حالا تشریف داشتید…
-نه خیلی ممنون، باید برم. شما هم مریض دارید.
در را برایم گشود و با ادب کنار ایستاد: من از جانب کیارش ازتون عذر می خوام. خیلی زحمت کشیدید. به همه سلام برسونید.
چند دقیقه بعد داشتم به طرف خانه می آمدم، در راه با خودم فکر کردم که کار درستی انجام دادم. سیاوش خیلی منطقی و عاقلانه برخورد کرده بود و اطمینان داشتم راهی برای صحبت با کیارش پیدا می کنه. وقتی به خانه رسیدم از دیدن تعداد زیاد کفشها پی بردم که مهمان داریم. در آینه راهرو نگاهی به خودم انداختم و داخل شدم. مادر جان و عمه زهره و اکبر آقا با بچه هایشان آمده بودند. البته در همان لحظه ورود متوجه غیبت مژگان شدم اما سوالی نکردم. حدس می زدم هنوز از دست شهاب گله مند است و در خود طاقت روبرویی با او را ندیده است. البته در این میان شهاب بی تقصیر بود و روحش هم از این عشق یک طرفه بی خبر بود. با ورودم مادر جان به زحمت از جا برخاست و با محبت در آغوشم کشید:
-وای سایه جون چقدر دلم برات تنگ شده بود مادر!تو هم که اصلاً به این پیرزن سری نمی زنی، حالی احوالی نمی پرسی…
صورت چروکیده و مهربانش را بوسیدم: ببخشید مادر جان، منم دلم براتون تنگ شده بود، اما انقدر سرم شلوغه که فرصت سر خاراندن ندارم.
پدرم با خنده اضافه کرد: حالا مارو نمی پرسه که تو یه خونه با هم زندگی می کنیم مادر! چه برسه به شما!
عمه زهره و مرجان رو هم بوسیدم و با محمد که به تازگی احساس مردانگی می کرد دست دادم، اکبر آقا خندید:
-سایه خانم ماشاا… سرگرم پول پارو کردنه، فرصت حال و احوال نداره…
شهاب که از پول دوستی اکبر آقا منزجر بودگفت: اکبر آقا اگه سایه پول در میاورد که انقدر نمی دوید و دور خودش نمی چرخید، چون سایه حرص پول و مال نداره، اگه وضعش کمی خوب بشه دیگه واسه خاطر یک قرون دو زار خودشو نمی کشه.
پدرم به سرعت دخالت کرد: راستی اکبر آقا این ماشین ما یک صدایی میده…گفتم شاید شما بدونی چیه، چون چند وقت پیش ماشین شما هم همین صدا رو می داد…
بعد همراه اکبر آقا و شهاب از خانه بیرون رفتند تا ماشین را بررسی کنند.
رو به مرجان کردم و آهسته پرسیدم: محمد چطوره؟
لبخند زد: اتفاقاً هی می خواستم بهت زنگ بزنم و تشکر کنم. خیلی خوب شده، الآن هم با اصرارهای من و بابا اسمشو استخر نوشته تا شنا یاد بگیره، نمی دونی تو خونه چقدر آروم شده…البته هنوز هم شیطانی می کنه ولی مثل قبل نیست.
-خوب یه کمی شیطونی که براش طبیعیه، بچه اگه خیلی هم ساکت باشه باید ترسید، چون حتماً یه مرضی داره که آروم گرفته، بچه طبیعی باید پر انرژی باشه، ولی خرابکاری با شیطنت بچگانه فرق می کنه، پس خدارو شکر دیگه خرابکاری نمی کنه…
-نه الحمدالله. تازگی ها عادتش دادم کتاب بخونه، میاد تو اتاق من و مژگان ساکت می شینه کتاب می خونه، مامان هم کمتر لوسش می کنه.
صدای مادر جان بلند شد: سایه مادر انقدر کار نکن. لاغر شدی، تو باید به خودت برسی، باید لپ هات گُل بندازه، اصلاً انگار رنگ به رو نداری. شهره به این بچه شیر تخم مرغ بده، عسل بریز تو چایی اش…
بعد بی آنکه مهلت پاسخ به مادر بدهد به طرفم برگشت:
-مادر جون تو این جمع که غریبه نیست، من راحت حرف می زنم. می ترسم آرزو به دل عروسی توبمیرم! دستم از گور بیرون بمونه…
عمه زهره لب گزید: وا خدا نکنه مادر جان! این چه حرفیه؟
آهسته گفتم: هر چی قسمت باشه مادر جان. من هم وقتش برسه ازدواج می کنم.
مادرم که معذب بودنم را حس کرده بود گفت:راستی سایه، یه دختری زنگ زد باهات کار داشت…
-کی ؟ چی کار داشت؟
مادرم فکری کرد: اسمش رعنا بود.
بی اختیار از جا پریدم: چی؟ رعنا؟ کِی؟ چی گفت؟
بی توجه به نگاههای پر سوءظن عمه زهره و مادر جان به طرف اتاقم دویدم و ذر را پشت سرم بستم. تقریباً دو هفته اززمانی که با رعنا صحبت کرده بودم می گذشت. حالا مادر می گفت که زنگ زده، از شانس بد درست وقتی زده بود که من خانه نبودم، نکنه حالا پشیمان شده باشه؟ نکنه از این که من خانه نبودم ناراحت شده باشه؟ شاید با خودش فکر کرده من خسته شدم و یا از دستش قایم شدم؟ وای! چقدر فکرم در هم و بر هم بود، با دستانی لرزان شماره ها رو گرفتم. بعد پشیمان شدم و قطع کردم. بعد دوباره گرفتم. این بار بوق آزاد زد. سرانجام وقتی از شنیدن صدای دکتر قطع امید کردم و می خواستم گوشی را بگذارم، صدای دکتر سماوات را شنیدم. به سرعت خودم را معرفی کردم، با شنیدن صدایم گفت:
-سایه جان من الآن سر کلاس هستم، بعداً تماس بگیر.
با عجله گفتم: کار خاصی ندارم. فقط جلسه بعدی گروه درمانی مربوط به رعنا کیه؟
فکری کرد و گفت: پس فردا ساعت ۷. خداحافظ.
با عجله تشکر کردم ولی بعید می دانم شنیده باشد. دوباره تند تند شماره خانه رعنا رو گرفتم.صدای خانم مظفری نرم و آهسته بلند شد.خودم را معرفی کردم و با سرعت گفتم:
-رعنا هست؟
-آره سایه جون. داره تلویزیون نگاه می کنه. کارش داشتی؟
-بله گوشی رو بهش بدید.
چند ثانیه بعد صدای ظریف و ملایم رعنابلند شد: بله؟
-سلام رعنا جون، سایه ام ، مثل اینکه زنگ زده بودی، کارم داشتی؟
لحظه ای صدایی نیامد. فکر کردم ارتباط قطع شده، گفتم: الو، رعنا؟
صدایش بی روح بود: نه ، من کارت نداشتم.
یخ زدم. نکند مادرم اشتباه کرده و کسی دیگر زنگ زده بود.
با لکنت گفتم: آخه مامانم می گفت تو زنگ زدی با من کار داشتی ، اما انگار خونه نبودم. گفتم بهت زنگ بزنم ببینم چی کار داشتی، پس تونبودی؟
-نه.
وقتی گوشی رومی گذاشتم، اشک در چشمانم جمع شده بود. چقدر بی خودی خوشحال شده بودم . روی صندلی نشستم و با صدای بلند گفتم: اصلاً به تو چه! آخه تو چرا کاسه داغ تر از آش شدی؟ تو تلاشت رو کردی و هر کاری می تونستی انجام دادی، دیگه اون نمی خواد، به تو ربطی نداره، ول کن.
صدای خنده مهمانان از ورای دیوار اتاقم می آمد. با پشت دست اشکهایم را پاک کردم و نفس عمیقی کشیدم. نباید انقدر زندگی خصوصی ام را با کارم قاطی می کردم. برای همین بود که همه توصیه می کردند از پیش آمدن درگیری عاطفی و احساسی با مریض ها تا حد امکان جلوگیری کنیم. از جایم بلند شدم تا به جمع بپیوندم. هنوز در را باز نکرده بودم که صدای زنگ تلفن بلند شد. به سرعت گوشی رو برداشتم.
-منم رعنا…
دستپاچه گفتم: شناختمت، چطوری؟
-خوبم، نمی خواستم جلوی مامانم باهات حرف بزنم.
تازه دو زاری ام افتاده بود: خوب بگو، من گوش میدم.
-می خواستم بگم تصمیم گرفتم باهات بیام پیش اون دکتری که گفتی…
لبهایم را محکم گاز گرفتم تا جیغ نزنم. رعنا ادامه داد:
-ولی فقط همراه تو میام، هیچکس نباید همراهم بیاد، خوب؟
تند تند گفتم: خوب، خوب هر جور تو بخوای.
صدای رعنا بلند شد: پس کی میای دنبالم؟
طوطی وار حرف دکتر سماوات را تکرار کردم:پس فردا ساعت ۷ بعد از ظهر.
-بیا دنبالم ولی به کسی نگو.
وقتی گوشی رو گذاشتم بی اختیار فریادی از شادی کشیدم: من موفق شدم. خدایا شکرت!
از شادی پر بودم و دلم می خواست همه دنیا رو خبر کنم.
دست و پایم می لرزید و آب دهانم خشک شده بود. از دیشب بی خواب شده بودم. آنقدر در رختخواب غلت زدم که تمام بدنم درد می کرد. صورتم طبق معمول پف کرده و رنگ پریده بود. در آینه به صورتم خیره شدم. آهسته گفتم: آخه تو چرا انقدر اضطراب داری؟ مریض یکی دیگه است، دکتر کس دیگه است، به تو چه که انقدر دست و پاتو گم کردی؟
برای صدمین بار به ساعت مچی ام نگاه کردم. هنوز یک ساعت به ۷ مانده بود. ولی باید کم کم آماده می شدم و به دنبال رعنا می رفتم. تصمیم گرفتم خط چشم بکشم بلکه چشمانم کمتر پف آلود به نظر برسد، اما دستانم انقدر می لرزید که به جای خط چشم، پشت چشمانم را هاشور زدم. با حرص لکه های سیاه را پاک کردم و از خیر آرایش کردن گذشتم. یک مانتوی ساده و خنک به رنگ روشن پوشیدم و شال نخی آبی رنگی روی سرم کشیدم. کمی عطر به سرو رویم زدم و سوئیچ رو که شهاب با کلی غر غر روی میز گذاشته بود برداشتم و با صدای بلند از مادر و پدرم خداحافظی کردم. در در هنگام رانندگی سعی کردم حواسم را جمع خیابان و روبرویم کنم، اما نمی توانستم. به تلفن همراهم که به تازگی خریده بودم چنگ انداختم. برای دهمین بار فکر کردم چطور رانندگان دیگر می توانستند به راحتی هم شماره بگیرند و هم صحبت کنند و هم حواسشان به رانندگی باشد و کاری دست خودشان ندهند. هنوز درست و حسابی کار با این گوشی نقره ای و کوچک را بلد نبودم. از ترس گوشی را روی صندلی بغل دستم انداختم، اما درست همان لحظه صدای کارتون پلنگ صورتی در ماشین پیچید. از ترس خشکم زد. بعد متوجه شدم این صدای مضحک مربوط به تلفنم است! حتماً شهاب دوباره صدای زنگش را برای خنده عوض کرده! ولی اصلاً خنده دار نبود. حداقل حالا نبود. گوشی را برداشتم:
-بله؟
صدای پر هیجان خانم مظفری بلند شد: سایه جون، منم توران. کجایی؟
-سلام نزدیک خونه تون هستم.
-ببین سایه جون، رعنا همین الآن از خونه اومد بیرون، فکر می کنه ما خبر نداریم کجا میره، البته ما هم طبق سفارش تو اصلاً به روش نیاوردیم که می دونیم. اما تو رو خدا هر چی شد به منم بگو، خب؟
قبل از اینکه پاسخ بدهم گفت:
-ببین سایه جون، اصلاً خودم بهت زنگ می زنم. تو یک موقعیت مناسب، که رعنا دور و برم نبود بهت زنگ می زنم، خب؟
-باشه، باشه. الآن سر کوچتون هستم. رعنا رو هم دیدم. دم در ایستاده، دیگه خداحافظ.
گوشی رو توی کیفم انداختم و جلوی پای رعنا که مانتوی بلند و مشکی و یک روسری سبز به سر داشت ایستادم. رعنا در را باز کرد وسوار شد. سلام آهسته ای داد و رویش را به طرف پنجره گرداند. اطمینان داشتم که حال و روز رعنا حتی از من بدتر بود. رنگ و رویش چنان پریده بود که انگار همین حالا غش خواهد کرد. ترجیح دادم ساکت باشم تارعنا به حال خودش باشه. اینطوری بی خطر تر بود در ترافیک، صدای نفسهای تند و عصبی رعنا دیوانه ام می کرد. حس می کردم همین الآن است که رعنا از ماشین بیرون بپرد. خودم هم همین احساس را داشتم. سرانجام جلوی مرکز مشاوره ای که دکتر سماوات مدیریتش را به عهده داشت ایستادم. رعنا به زحمت پرسید: رسیدیم؟
با مهربانی دستش را گرفتم: آره ، انقدر نگران نباش. هیچ اتفاقی برات نمی افته، قول میدم.
رعنا با چشمانی نگران و هراسان به صورتم زل زد: اگه خواستم می مونم، اگه نه میام بیرون.خب؟
-باشه اگه دلت خواست بمون.بیا بریم.
وقتی از پله ها بالا میرفتیم زیر لب دعا می کردم. وقتی داخل سالن شدیم منشی دکتر سر بلند کرد و نگاهی پرسشگر به من و رعنا انداخت:
-خانم هوشمند؟
با سر به رعنا اشاره کردم: ایشون هستن.
-بفرمایید، دکتر منتظره.
با رعنا به طرف در اتاق می رفتیم که منشی صدایم زد: شما همین جا باشید خانم.
نگاه چشمان رعنا هراسان شد. فوری گفتم: من کمالی هستم. خانم دکتر خودشون در جریان هستن، من باید همراه ایشون باشم.
سری تکان داد و گفت: در هر حال اگه این طور نباشه دکتر خودشون از شما می خوان که بیرون باشید.
-خوب پس، مشکلی نیست.
چند ضربه به در زدم و باشنیدن صدای دکتر وارد شدیم. روی مبل ها سه دختر در سنین مختلف نشسته بودند و روی صندلی چوبی کنار مبلها خود دکتر نشسته بود. بلوز و شلوار آبی رنگ و شیکی به تن داشت و موهایش را پشت سرش جمع کرده بود. می دانستم با این طرز لباس پوشیدن می خواهد تا حد امکان اضطراب و تشویش بیمارانش را کم کند. با لبخند گرمی به رعنا نگاه کرد و از جایش برخاست:
-خیلی خوش آمدی رعنا جان، من سماوات هستم. بیا بشین. این خانم ها هم ترانه، مینا و زهرا هستن، بیا تو هم بشین کنار زهرا…
بعد سری به عنوان خوش آمد به طرفم تکان داد و آهسته گفت:
-سایه تو هم بشین پشت میز، نمی خوام بچه ها جلوی تو غریبی کنن.
نور پردازی اتاق طوری بود که مرا از دید حاضرین مخفی می گذاشت. البته خودم هم راضی بودم، این طوری بی آنکه کسی را معذب کنم می توانستم رعنا رو در نظر بگیرم. به سمت رعنا خم شدم و گفتم:
-رعنا جون من اونجا می شینم، خوب؟
چیزی نگفت، تحت تاثیر محیط و اطرافیانش نگران و هراسان خودش را روی مبل جمع کرد. صدای آرام و ملایم دکتر بلند شد:
-خوب بچه ها، رعنا جون هم مثل شماست. منتها امروز بار اوله که پیش ما میاد. برای همین با کارهای ما زیاد آشنا نیست.
بعد رو به زهرا کرد: زهرا جون تو شروع کن. دلم می خواد همه چیزو برامون تعریف کنی.
صدای آهسته و بم زهرا همه را وادار به سکوت کرد.شرح حال زهرا روی میز بود، برداشتم و به سرعت خواندم. زهرا دختری بود ۲۷ ساله، دو بار خود کشی کرده بود، در حال حاضر با مادر بزرگ پیرش تنها زندگی می کرد. در ۷ سالگی با مرگ مادرش، پدرش با زنی بیوه ازدواج می کند و پسر زن پدرش که حدود ۱۰ سال از او بزرگتر بوده ، در غیاب پدر و مادرش زهرای کوچک را مورد تجاوز قرار می دهد. برای بستن دهانش، او را به شدت ترسانده و تهدیدش کرده بود، که اگر به کسی حرفی بزند، او را می دزدد و تنها و بی کس در بیابان رها می کند. زهرا تا ۱۲ سالگی مورد سوء استفاده جنسی نابرادری اش بوده، تا اینکه یکی از معلمان مدرسه از حال و روز زهرا شک می کند و او را در ساعت مدرسه به بیمارستان می برد و پی میبرند که کتف زهرا سه بار شکسته و خود به خود جوش خورده و روی بدنش آثار ضرب و جرح پیدا می کنند و متوجه می شوند که از زهرای کوچک سوء استفاده جنسی شده، با خبر کردن پدر زهرا، او که اززن جدیدش بچه دار شده بود ، از خیر شکایت از پسر زنش که آدم شر و هفت خطی هم بوده می گذره و زهرا را به مادر بزرگش واگذار می کند. فاجعه تازه بعد از این موقع اتفاق می افتد. زهرا حس می کند به خاطر بد بودن و گناه خودش از خانه پدری بیرون انداخته شده و چون دختر خوبی نبوده ، پدرش دیگر او را نمی خواهد. تقریباً حالت و افکارش شبیه رعنا بود. با این تفاوت که افکار سیاه و منفی اش خیلی پر رنگ تر از مال رعنا در سرش جولان می داد. به سوی رعنا نگاهی انداختم. با شنیدن حرفهای زهرا رنگ از رویش پریده بود و با دهان باز و چشمانی گشاد شده به زهرا که با گریه و ناراحتی اش روزهای تلخ و سیاهش را تعریف می کرد زل زده بود. به بقیه کاغذ ها و پرونده ها نگاه کردم. تقریباً هر سه دختر سرنوشت مشابه داشتند. از سوی محارم یا نزدیکان مورد آزار و اذیت و سو ء استفاده قرار گرفته بودند. وقتی زهرا داشت احساسش را از زندگی با مادر بزرگ پیرش که خود احتیاج به مراقبت داشت، تعریف می کرد، رعنا ناگهان از جا برخاست و با حرکات تند و عصبی بهسمت در اتاق رفت و در لحظه ای خودش را از اتاق بیرون انداخت. زهرا ساکت به دکتر سماوات نگاهی انداخت، من هم از جا بلند شدم و به طرف در رفتم. دکتر با آرامش گفت:
-جلسه های اول این رفتار و عدم تحمل و هماهنگی کاملاً طبیعیه، جلسه بعد هفته دیگه همین موقع است.در ضمن ساعت نه شب به موبایلم زنگ بزن.
بعد رو به زهرا کرد: ادامه بده عزیزم.
وقتی از اتاق بیرون اومدم رعنا رو ندیدم. از منشی پرسیدم: ببخشید شما ندیدید این خانم کجا رفت؟
-خانم هوشمند؟
-بله، بله…
-ازپله ها پایین رفتند.
تشکر کردم و از پله ها سرازیر شدم.از این می ترسیدم که باز رعنا گم و گور شود و من بد بخت شوم. اگر رعنا می رفت من چه خاکی به سرم می ریختم؟ جواب رضا و مادرش را چه می دادم؟ اما با خروج از در ساختمان دیدمش که به ماشین تکیه داده و سر به زیر دارد. نفس حبس شده ام را بیرون دادم و با عجله در ماشین را باز کردم. در راه بازگشت هم سکوت در ماشین حکم فرما بود. رعنا حسابی در خودش بود و چشمان سرخش جرات پرسش را از من گرفت. عاقبت وقتی نزدیک خانه شان رسیدیم، لب باز کرد:
-سایه برای چی منو بردی اینجا؟ می خوای خاطراتم رو زنده کنی؟ می خوای نمک رو زخمم بپاشی؟
-نه رعنا اشتباه نکن، قصد من فقط کمک به توست.
با غیض پرسید: این طوری؟
با خونسردی جواب دادم:
-آره، این طوری تو می فهمی که دنیا پر است از آدمهایی مثل تو بدون هیچ کناه و تقصیری مورد ظلم واقع شدن! آدمهایی که به خاطر این ظلم و ستمی که بی هیچ گناهی نسبت بهشون شده زندگی طبیعی شون مختل شده، استعداشون هرز رفته وساعات زندگیشون که می تونسته خیلی پر بار باشه، پر از تلخی و ترس و کابوس شده، من با بردن تو به این جلسه می خواستم بهت ثابت کنم تو تنها نیستی، که تو تقصیری نداشتی و در برابر اتفاقی که برات افتاده هیچ کاری از دستت بر نمی اومده، رعنا ازسرزنش خودت دست بردار…

ارسال شده توسط Mehrdad در تاریخ 1391/07/23

تبلیغات

دیدگاه خود را بنویسید