تبلیغات

قسمت چهارم رمان زیبای دختری در مه

قسمت چهارم رمان زیبای دختری در مه

قسمت چهارم رمان زیبای دختری در مه

گم شدن رعنا انقدر ذهنم را مشغول کرده بود که زندگی عادی و اطرافیانم را به کلی از یاد برده بودم. با اشاره ها و کنایه های گاه بی گاه شهاب تصمیم گرفتم همان روز با آوا صحبت کنم. وقتی تلفن رو برداشت، فوری گفتم: امروز برنامه ات چیه؟
لحظه ای ساکت ماند و بعد خندید: زهر مار ترسیدم. چی شده؟
-هیچی ، بگو برنامه ات چیه؟ می ری مدرسه؟
-نه ، امروز روز کارم نیست. فعلاً هم برنامه ای ندارم.بنده که مثل جنابعالی ده جا کار نمی کنم.
دلجویانه گفتم: ده جا کار کردن من هم ، اندازه همون یک جا کار کردن توست. اگه کاری نداری بیا اینجا یه کم با هم حرف بزنیم.
آوا خمیازه ای کشید و گفت: اصلاً حال ندارم از خونه بیام بیرون. تو بیا، خیلی وقته که نیومدی، اتفاقاً چند روز پیش مامانم سراغتو می گرفت.
-باشه تا یک ساعت دیگه میام.
در طول راه سعی می کردم آهسته و آرام قدم بردارم تا دیر تر به خانه آوا برسم. نمی دانستم چی بگم و از کجا شروع کنم. با اینکه آوا دوست صمیمی و قدیمی ام بوداما دلم نمی خواست ناراحتش کنم، یا او جواب سر بالا بدهد. عاقبت رسیدم. همانطور که پله ها رو بالا می رفتم در فکر بودم چه بگویم و چطور بگویم. مادر آوا در را باز کرد و با مهربانی سلامم را جواب داد و طبق معمول از حال تمام خانواده پرسید.
-خیلی ممنون ، همه سلام رسوندند . شما چطورید؟ ماندانا خوبه؟
سرش را با ادایی بامزه تکان داد و گفت: اِی… مانی هم خوبه ، البته هر چند وقت یکبار تو خودش میره و لگد پرونی می کنه ، اما دیگه مثل اون دفعه نشده، البته به لطف تو.
صدای آوا شاد و پر انرژی بلند شد: به به ! جناب استاد ! صفا آوردید. به کلبه محقر ما رونق بخشیدید. استاد امروز کنفرانستون لغو شده؟
یک بلوز آستین کوتاه زرشکی با یک شلوار جین تنگ پوشیده بود. هیکل زیبا و موزونی داشت.موهای کوتاه و لختش گرد، دور صورت با نمکش ریخته بود. با دست موهایش را پشت گوشش زد. جلو رفتم و صورتش را بوسیدم.
-خیلی دلم برات تنگ شده بود آوا…
-اِ؟ پس برای همینه که مدام میای خونمون و بهم تلفن می زنی؟
بعد به طرف اتاقش رفت و گفت: بیا بریم یه کم حرف بزنیم که فرصت کمه.
با تعجب نگاهش کردم: جایی کار داری؟
-نه، ولی امروز توفیق اجباری نصیبمون شده، دوست مادرم قراره بیاد دنبالمون بریم شو لباس ترکیه.
دستم را تکان دادم: بی خیال من باش، نه پول دارم ، نه حال!
آوا قهقهه زد:خوب منم همینطور، ولی میریم نگاه می کنیم و یه کم هم سر به سر دیگرون می ذاریم.
بعد از کلی تعریف از اینجا و آنجا، عاقبت گفتم:راستی اون خواستگارت چی شد؟ همون که بهم گفتی دیگه تصمیم گرفتی بهش جواب مثبت بدی؟
-حالا ما یه چیز گفتیم تو چرا باور کردی؟ آمدن، ولی من هر چی با خودم کلنجار رفتم ، نتونستم جواب مثبت بدم.از خودم بدم اومد مثل این عقب مونده های خرافاتی که فقط می خوان شوهر کنن ، حالا این مرداصغر قاتل باشه یا شعبون بی مخ، براشون فرقی نداره.
-پس چرا یکهو تصمیم گرفتی بهش جواب مثبت بدی؟
می دونم، از بلا تکلیفی خسته شدم. احساس می کنم مانی داره پاسوز من میشه، البته حرفی نمی زنه ، ولی حقیقت همینه.
صدای زنگ در بلند شد ومادر آوا صدایمان زد: دخترا بیایین سودی آمد.
به او نگاه کردم:پی پی اومد.؟
مانتو و روسری اش را با عجله پوشید و گفت: سودابه، بهش می گن سودی، چراانقدر کند ذهنی هان؟
لباسم را پوشیدم و گفتم: خیر سرت صبح می گفتی می خوای بری نمایش ، من این همه راه نمی آمدم.
دستم را گرفت و گفت: شو دهاتی ، نه نمایش. بیا حرف نزن، برات لازمه ، داری کم کم علایم فوبی از مکان بسته رو نشون میدی…باید بستری شی.
همانطور که به دنبالش کشیده می شدم گفتم: برو گم شو. خودت دچار عقده حقارت شدی. باهات کار مهمی داشتم.
پشت سر مادرش داخل ماشین سودی نشستم. آوا آهسته گفت: خوب کارت رو همینجا بگو. پست ریاست جمهوری نیست که.
به دوست فریبا خانم سلام کردم و از اینکه مزاحمشان شدم عذر خواستم. زن که عینک آفتابی بزرگ صورتش را پوشانده بود خندید: خوب کردی آمدی، هر چی مشتری بیشتر باشه، بهتره.
آوا زیر لب گفت: عجب مشتری های آس و پاسی!
جلوی برج بلند و شیکی در یکی از خانه های شمال شهر، سودی خانم ایستاد و رو به مادر آوا گفت:
-مواظب باش که زبون گیتی خانم چرب ونرمه، بنجل بارت نکنه.
-نترس خودم هوای گیتی رو دارم.
وقتی در باز شد، وارد آپارتمان بزرگ و مدرنی شدیم. با حیرت به اطراف نگاه می کردم ، زنها با آرایش و موهای درست شده و لباسها و جواهرات آنچنانی روی صندلی نشسته بودند و با هم صحبت می کردند. روی یک میز بزرگ ، لباسهایی رنگارنگ چیده شده بود، آوا سر در گوشم برد و گفت: روی میز لباسهای دم دستی و تو خونه است. پیرهن ششب و لباسهای آنچنانی رو تن مانکن می کنن.
پچ پچ کنان گفتم: من که اینجا مانکنی نمی بینم.
آواخندید : دیوانه، منظورم مانکن واقعیه ، نه مجسمه و عروسک.
چند لحظه گذشت، همه مشغول نوشیدن شربت و خوردن شربت و میوه بودند، تا اینکه زن قد بلند و شیک و پیکی با صدای بلند گفت: خانم ها ، لطفاً سکوت کنید. مانکن ها آماده هستند.ما هم سفارش قبول می کنیم، هم لباسهای تن مانکن ها سایز و رنگهای مختلف داره.
بعد موسیقی ملایمی گذاشت. چند لحظه بعد ، از دری که سر تا سر آینه بود دختر جوانی هم سن و سال ماندانا بیرون اومد. لباس عجیبی با نقش پوست پلنگ به تن داشت که به قول آوا شبیه انسانهای غار نشین شده بود. دخترک آرایش غلیظی بر چهره داشت. نگاهش به فضا خیره مانده بود و خالی از احساس و زندگی بود. لباسش را با دو انگشت جمع کرده بود. طوری ژست گرفته بود انگار می خواست به همه بفهماند خوش هیکل و زیباست و نسبت به اطرافیان بی توجه است. حوصله ام داشت سر می رفت که آوا با آرنج زد به پهلویم: پاشو تا کسی حواسش به ما نیست جیم بشیم.
در گوش مادرش پچ پچی کرد و بلند شد. از خدا خواسته دنبالش رفتم. کفشهایمان را پشت در پوشیدیم که توجه کسی جلب نشود. در آسانسور، آوا دماغشرا جمع کرد و ابروهایش را بالا انداخت و با صدای جیغ مانند گفت: مدل هفتم!
خنده ام گرفت. واقعاً شبیه همان دختره شده بود. وقتی خنده مرا دید گفت:
-دخترای این دوره زمونه چرا این ریختی شدند؟ باهاشون حرف می زنی با یه صدای نازک و بی احساس، شل و ول جوابت رو میدن، حالا اگه پاتو بذاری رو پاشون ، صدا نکرۀ واقعی شون در میاد. کلاس و ملاس رو ول می کنن و دو تا داد و چارواداری می زنن سرت، که حظ کنی. اینها همش ادا و لوس بازیه، با اون چشمهای مرده شون.
همانطور که در امتداد خیابان راه می رفتیم گفتم: بس کن ، اونا هم دلشون به این اداهاخوشه. بیا بریبم تو کافی شاپ ، باهات حرف دارم.
وقتی پشت میز نشستیم ، آوا بی حوصله به گارسون مودب و اتو کشیده گفت:
-فقط چای.
بعد نگاه پرسشگری به من انداخت ، سرم را به علامت مثبت تکان دادم و گارسون دور شد.
وقتی چایمان را روی میز چیدند گفتم: خیلی وقته می خوام چیزی رو بهت بگم، اما یه مشکل بزرگی برام پیش اومده که نتونستم.
آوابرای هر دو چای ریخت و پرسید: چه مشکلی؟
به طور خلاصه جریان رعنا و گم شدنش رو برایش گفتم، پرسید:
-به نظرت چه مشکلی داره؟
-درست نمی دونم. چون هنوز با خودش صحبت نکردم. خیلی منزوی و کم حرفه، به همه دنیا هم بد بین است.
آوا جرعه ای از چایش را نوشید و گفت: چطوره از دکتر سماوات کمک بگیری؟
پیشنهاد آوابرایم جالب بود. دکتر ایراندخت سماوات یکی از بهترین استادهای دانشگاهمون بود که همه بچه ها شیفته اخلاق و علم به روزش بودند. زیر لب گفتم: راست میگی؟ البته اول باید رعنا پیدا بشه، بعد سعی می کنم باهاش حرف بزنم. اگر بازم نتونستم حتماً پی استاد میرم.
آوادوباره فنجانش را پر کرد و گفت: بخور دیگه سرد میشه. اگه خواستی پیش دکتر بری ، حتما منو هم خبر کن.
-خیلی خوب، اما من با تو کار دیگه ای داشتم. انقدر حرف نزن تا حواسم پرت نشه.
-خوب بنال دیگه، از صبح هی میگی کارت دارم ولی حرف نمی زنی. خوب بگو…
بی مقدمه گفتم: می خوام بدونم تو واقعاً قصد ازدواج داری؟
آوا با چشمانی پر از شیطنت نگاهم کرد: چطور مگه؟ مگه تو مامور ثبت ازدواجی؟
-نه خیر، یه دقیقه جدی باش. می خوام در مورد یه خواستگار خوب باهات صحبت کنم.
-برای من؟
-آره دیگه.
-خوب باید دید کی هست؟ چه کاره هست؟ … حالا کی هست؟
لبخند زدم: مهندسه، تو یه شرکت خصوصی کار می کنه، وضع مالی اش هم معمولیه، البته خونه و ماشین از خودش نداره، ولی بچه زرنگیه. احتمالاً بعداز چند سال همه چی می خره. اخلاقش خیلی خوبه. اهل هیچ بساطی نیست ، پاکه پاکه! قیافه اش هم خوبه، قد بلنده و هیکل داره، خانواده اش هم آدمهای خوبی هستن و احتمالاً تو دوستشون داری.
آوا که با دقت به دهانم زل زده بود خندید: با این همه توصیف تو چرا همچین شانسی رو از دست دادی؟ چرا خودت زنش نمیشی؟
از فرصت استفاده کردم و گفتم: چون برادرمه و نمی تونم زنش بشم…
آوا مثل برق گرفته ها خشکش زد. چند لحظه ساکت به من خیره شد. بعد با صدایی لرزان گفت: چه شوخیه بی مزه ای!
دستش را گرفتم: شوخی نکردم.الآن چند وقته شهاب خواستهبا تو صحبت کنم.
برقی از شادی چشمان بادامی اش را درخشان کرد: خود شهاب از تو خواسته؟ یا خودت بریدی و دوختی و روح شهاب هم خبر نداره؟
بی حوصله گفتم: ببین آوا، من کسی نیستم که از خودم حرف بزنم، اگر شهاب هم به زبون نمی آمد، صد سال سیاه خودم رو بدبخت نمی کردم که با تو فامیل بشم.
آوا چشمانش را تنگ کرد و گفت: خیلی هم دلت بخواد.
-دلم نمی خواد، ولی مجبورم، به شهاب چی بگم؟
آوا شانه ای بالا انداخت و گفت: باید فکر کنم، بعداً خبرت می کنم.
همانطور که بلند می شدم به طرف در می رفتم: پس پول چای رو حساب کن، با شهاب هم خودت صحبت کن، به من ربطی نداره!
آوابا خندهبه طرف صندوق رفت: خیلی خوب، چه نازی می کنه! حالا مونده بفهمی می خواد چه افتخاری نصیب خونوادت بشه!
فوری پرسیدم: پس موافقی؟
-نه خیر، هنوز معلوم نیست.
ولی هم من، هم آوا می دانستیم که از همان اول جواب معلوم است. برق شادی در چشمان آوا به من دروغ نمی گفت. وقتی به خانه رسیدم تمام فکر و ذهنم خواندن ادامه خاطرات رضا بود. از مادر پرسیدم: مامان کسی زنگ نزد؟
از بس این سوال را پرسیده بودم ، می دانست منظورم چیست. گفت: نه هیچکس زنگ نزد.
به اتاقم رفتم و لباسهایم را عوض کردم. بعد روی تخت دراز کشیدم و دفتر دوم را باز کردم. دیگر داشتم به انتهایش نزدیک می شدم.
تقریباً دو هفته است که خونه آقا هستم. تازه حالم بهتر شده و می توانم بیرون برم. آنفولانزای سختی گرفته بودم و از شدت تب و لرز و استخوان درد نای ِ نشستن نداشتم . هر شب تب بالا داشتم و اینطور که مامان میگه هذیان می گفتم. هر وقت چشم باز می کردم مامان را می دیدم که نگران بالای سرم نشسته و به من خیره شده. امروز حالم خیلی بهتر شده ، بدون کمک مامان غذایم را خوردم.در مورد رعناازش سوال کردم ، سری تکان داد و گفت:
-چند بار بهش زنگ زدم ، حالش خوب بود…
پرسیدم: برات دلتنگی نمی کرد؟ ناراحت نبود؟
-یکی دوبار پرسید کی میریم خونه ، میدونم که اون مرتیکه ازش خواسته بپرسه، برای همین گفتم هیچ وقت، اونم یه کمی ناراحت شد، ولی گریه نکرد. پس حتماً دلش تنگ نشده.
ناراحت شدم. گفتم: مامان دلت از سنگه؟ خودت دلت براش تنگ نشده؟ چرا به جای من رعنا رو نیاوردی؟ بیچاره تنها مونده تو اون خونۀ بزرگ ، کسی نیست بهش برسه، غذابده، ببرش مدرسه، درساشو کنترل کنه…
مامان عصبی حرفم را قطع کرد: ای بابا!انگار یکساله تنها مونده ، نترس تو دو هفته کسی رفوزه نمیشه، اصلاً مخصوصاً رعنا رو نیاوردم. اگر تو مونده بودی خونه که بابات غمی نداشت. برای خودش جفتک می نداخت و به ریش من هم می خندید، اما رعنا بچه است ، کار زیاد داره. می خوام به غلط کردن بیفته، مطمئن باش رعنا پدرش رو در میاره.
عصر یه سر رفتم خونه ، رعنا تو تاریکی تو اتاقش نشسته بود و خرس کوچکش را در بغلش داشت. صدای در را که شنید جیغ کشید.فوری گفتم رعنا جون منم داداش رضا.
اما بر خلاف تصورم هیچ حرکتی نکرد. همانطور سر جایش نشسته بود. جلو رفتم و بغلش کردم. قلبش به شدت می زد. مثل گنجشکی که در چنگ گربه گرفتار شده باشه. همیشه وقتی مرا می دید در بغلم می پرید و صورتم را می بوسید. اما حالا ساکت و بی تفاوت روی تختش نشسته بود. حتی وقتی بغلش کردم مثل سنگ، سرد و سخت بر جا ماند. رعنا یه طوری شده بود، مثل آدم بزرگ ها نگاه می کرد. آهسته گفتم:
-نترس من ومامان زود بر می گردیم.مامان الآن خیلی عصبانیه ، اگه من پیشت بمونم خیلی ناراحت میشه، ولی الکی بهت گفته بر نمی گردیم ، امروز فرداس که برگردیم.
هیچی نگفت. حتی ازم نخواست اونو پیش مامان ببرم. درست مثل سنگ! شاید هم به قول مامان انقدر به پدر علاقه داشت که نه تنها بهش سخت نمی گذشت، بلکه از اینکه تنها با پدر باشه و دعوایی در میان نباشه خوشحال و راضی بود.
*********************
امتحانات دانشگاه تمام شده ، اما من اصلاً خوشحال نیستم. تقریباً دو هفته تعطیلات میان ترم است. برای من که هیچ برنامه ای جز درس خوندن ندارم ، این تعطیلات عذاب الیم است. خصوصاً الآن که بعد از دو ماه به خانه برگشتیم و حالا مجبورم تمام این مدت در این جهنم بمانم. پیش بینی مادرم درست از آب در نیاند. پدرم اصلاً به دست و پاش نیفتاد و دنباش نیامد. اما فکر می کنم غر غر های آقا و دعاهای خانم نتیجه داد. شاید هم مادر از ترس مال واموالش که هنوز در دست بابا بود تصمیم گرفت برگردد. البته رعنا هم بی تاثیر نبود. با اینکه مادر حرفی نمیزد، اما از شدت دلتنگی عصبی و بد خلق شده بود. شب آخر برای اولین بار رعنا تلفن زد. البته من هرگز نفهمیدم به مادر چه گفت که مادر مغرور و قَدر قدرت مارا وادرا به بازگشت کرد. مامان آن شب ، شام نخورد. هر چی من و خانم پرسیدیم رعنا چیزی گفته؟ اتفاقی افتاده؟ رعنا مریض بود؟ فقط به یه نقطه خیره ماند و چشمهای غمناکش را مالید. صبح زود چمدان به دست بالای سرم ایستاده بود و عصبی این پا و اون پا می کرد. تا وقتی وسایلم را جمع کنم بیست بار گفت: رضا زود باش.
عاقبت رسیدیم. خانه مثل خرابه شده بود. همه جا به هم ریخته و کثیف بود. ظرفهای نشسته و بشقاب های پر از آشغال همه جای خونه روپر کرده بود. جعبه های مقوایی پیتزاو پوست پفک و چیپس همه جا پخش بود. پدر تقریباً هر جا مقدور بود یک سیگار خاموش کرده بود و خاکستر سیگارش سطح مبل و میز و فرش و خلاصه هر جایی که فکرش را می توان کرد چوشانده بود. گلدان ها خشک شده بود و بوی گند آشغال ها و غذاهای مانده خانه را پر کرده بود. فاجعه وقتی بود که رعنا رو دیدم. موهای بلند و زیبایش که همیشه از تمیزی برق می زد، کدر و گره گره شده بود. روی صورتش رد اشک بر جا مانده بود و لپهای تپل و چاقش نا پدید شده بود. انقدر لاغر شده بود که لباس خوابش به تنش زار می زد.البته لباس از شدت کثافت ، بو گرفته و پر از لک بود. تا ما را دید فرار کرد توی اتاقش ، به مامان نگاه کردم. از ناراحتی صورتش سرخ شده بود. گفتم: دیدید چه به روز رعنا اومده؟ بابا تنبیه شد؟ مامان دنبالش رفت. شنیدم که در اتاق را پشت سرش بست. من هم طبق دستور مامان به کلثوم تلفن کردم تا با ابراهیم برگردند و دستی به خانه بکشند. بابا خانه نبود، از فرصت استفاده کردم و با رامین قرار گذاشتم به سینما بریم. انقدر از دیدن رعنا ناراحت بودم که ترجیح دادم خانه نباشم و با مامان درگیر نشم. فعلاً کاری برای انجام دادن ندارم.
************************
وای که چه جهنمی بر پا شده، صبح چنان دعوایی شد که در عمرم ندیده بودم.چند روز از بازگشت ما به خانه می گذشت اما سر و کله بابا پیدا نشده بود. از حرکات مامان می فهمیدم که چقدر عصبانی است. به هر کسی که می شناخت زنگ زد و سراغ بابا رو گرفت. رعنا دوباره مثل سابق مرتب و تمیز شده ، اما انگار از این رو به اون رو شده. تا مرا می بیند فرار می کند. هر چه صحبت می کنم جوابهای دو سه کلمه ای می دهد، آن هم با چنان صدای آهسته ای که اصلاً نمی شنوم چه می گوید.اکثر اوقات جلوی تلویزیون نشسته و به صفحه اش زل زده. از حرفها و نفرین های مامان که خطاب به بابا می زند می فهمم که رعنا در این مدت به مدرسه نرفته، دلم برایش کباب می شود. بچه ای که انقدر از مدرسه رفتن خوشش می آمد و نگران درسهایش بود چطور دو ماه است که به مدرسه نرفته و هیچ اعتراضی نکرده؟ از همه دلگیرم ، بیشتر از همه از خدا! خدایا، چرا به بعضی از زن و شوهر ها که لیاقت ندارند بچه می دهی؟ رعنای کوچک چه گناهی دارد که بچه این پدر و مادر شده؟ بچه مادری که او را دو ماه می گذارد ومی رود، پدری که یادش رفته او را به مدرسه ببرد ، فراموش کرده حمامش کند…
عاقبت بابا به خانه آمد. صبح زود بود ومن هنوز در رختخوابم غلت می زدم بلکه باز خوابم ببرد. اما صدای پرت شدن چیزی را شنیدم ، بعد چیزی با صدای گوشخراشی شکست. بعد از چند لحظه ، صدای فریاد مادر خانه را لرزاند.: بیشرف!
صدایش می لرزید و طوری بلند بود که می ترسیدم سکته کند، صدای بابا نمی آمد. حدس زدم جیم شده ، پس چرا صدای مادر هنوز می آمد:
-چرا نمیتونی تو چشام نگاه کنی؟ تو اسم خودت رو میذاری بابا؟ میذاری آدم؟ از سگ کمترم اگه تیکه تیکه ات نکنم.
فوری از جایم بلند شدم و پله هارو دو تا یکی پایین رفتم. گلدان بزرگ و عتیقه مادزم که از مادر بزرگش به ارث برده بود ، کف سالن هزار تکه شده بود. به پدرم که در گوشه ای ایستاده بود و در واقع قایم شده بود نگاه کردم، از بازویش جوی کوچکی از خون روان بود. همان لحظه مادر را دیدم. کارد بلند و تیزی که برای بریدن مرغ از آن استفاده می کردیم در دست داشت، جلودویدم و دستش را گرفتم. تقلا می کرد و بد و بیراه می گفت. چاقو را به زور از میان انگشتانش بیرون کشیدم. گفتم: مامان خجالت بکش، داری چیکار می کنی؟
انقدر جیغ زد تا روی دستم از حال رفت. پدر بی تفاوت نگاهش می کرد. دستمال کاغذی را روی زخمش فشار می داد و حرفی نمی زد. کلثوم که تازه رسیده بود با دیدن مادر جلو دوید و کمک کرد تا اورا روی مبل بخوابانیم. یاد رعنا افتادم و دویدم و در اتاقش را باز کردم.بی تفاوت و آرام پشت پنجره ایستاده بود و به حیاط نگاه می کرد. انگار یه شبه چند سال بزرگ شده بود، همیشه وقتی مامان و بابا دعوا می کردند گوشهایش را می گرفت و جیغ می کشید و از ترس گریه میکرد. اما آن روز ساکت و آرام به حیاط زل زده بود، اصلاً انگار نمی شنود.
وقتی دیدم رعنا نترسیده، من هم با رامین و علی قرار گذاشتم به دانشگاه بریم واز آن طرف هم خانه یکی از بچه ها جمع بشیم. من هم باید مثل رعنا می شدم انگار که نمی شنوم و نمی بینم.
***************************
دفتر دوم هم تمام شد، بلند شدم و در رختخوابم نشستم. صدای خنده های شهاب می آمد. به ساعتم نگاه کردم، تقریباً وقت شام بود.تصمیم گرفتم دفتر سوم را بعد از شام شروع کنم. روی صندلی نشستم و به نوشته های رضا فکر می کردم. پس رعنا از آن روزها که مادرش برای قهر به خانه مادر بزرگش رفته بود عوض شده بود.البته این یک دلیلی منطقی بود و باعث سر خوردگی و عدم اعتماد به نفس می شد، اما نه برای این همه مدت، از خاطرات رضا نزدیک ده سال میگذشت ، تنها ماندن رعنا و دعواهای پدر و مادرش به تنهایی نمی توانست باعث این انزوای طولانی باشد. با به یاد آوردن توصیه آوا لبخند زدم. باید با دکتر سماوات صحبت می کردم. حتماً اتفاقی برای رعنای کوچک افتاده بود که او را این همه آزرده بود. دفتر یادداشتم را باز کردم و تمام نکات مهم و جالب توجه رو که لابلای نوشته های رضا دیده بودم نوشتم. تقریباً ده صفحه ای میشد. اظهارات مادر و برادر رعنا رو هم به دقت یادداشت کرده بودم. شاید کم کم معما حل میشد. مطمئن بودم تا با خود رعنا صحبت نکنم ، به حقیقت نخواهم رسید. صدای شهاب از جا پراندم: سایه، تلفن…
انقدر در افکارم غرق بودم که اصلاً صدای زنگ تلفن رو نشنیدم. با حواس پرتی گوشی رو برداشتم. صدای شاد و در عین حال بغض آلود رضا بلند شد: سلام سایه خانم…
از شدت هیجان بلند شدم: سلام، چه خبر؟
صدای رضاپر از هیجان شد. خبرای خوب ، رعنا پیدا شده.
لبم را گاز گرفتم که جیغ نکشم، گفتم: وای! چقدر خوشحالم . کجا بود؟ چطور پیداش کردید؟ الآن کجاست؟
صدای خنده شاد رضا خط را پر کرد: قصه اش مفصله، شما کی میایید اینجا؟
با عجله گفتم: می خوای الآن بیام، هان؟
-نه، الآن رعناخسته است ، خوابیده. شما فردا بیایید. البته اگه زحمتی نیست.
-اصلاً زحمتی نیست. انقدر از پیدا شدن رعنا خوشحالم که نگو و نپرس.
صدای رضا آرام و پر از سپاسگزاری شد: شما فرشته اید ، من هم اول به شما زنگ زدم. می دونستم خوشحال میشید.
-خیلی لطف کردید، من فردا صبح میام.
صدای رضا رو آهسته شنیدم: مشتاقانه منتظرتون هستم.
وقتی خداحافظی کردم و گوشی رو گذاشتم ، قلبم تند تند میزد. جمله آخر رضا بد جوری فکرم رو مشغول کرده بود. از شدت هیجان دست و پایم میلرزید. یعنی رعنا این مدت کجا بوده ، چطور پیداش کرده بودند؟ به سختی می توانستم تا صبح صبر کنم.
تا صبح در رختخواب غلت زدم و از این دنده به آن دنده شدم. انقدر فکر و خیال داشتم که نمی توانستم بخوابم. عاقبت از جایم بلند شدم و از خیر خواب گذشتم. هواروشن شده بود که آخرین دفتر رضا را برداشتم و باز کردم.هنوز تا صبح خیلی مانده بود. سعی کردم با تمرکز بر خطوط دفتر کمی آرام بگیرم.
*************************
خانه این روزها طوری است که من همیشه آرزویش را داشتم. اما الآن بد جوری دلم از این وضع گرفته. قبلاً همیشه از سر و صدای رعنا عصبی می شدم. دائم شعر می خوند و با عروسک هاش بلند بلند حرف می زد، یا توی حیاط طناب بازی می کرد و می خندید و با گربه ها حرف می زد. صدای تلویزیون را بلند می کرد و نوار قصه گرش می داد. قبلاً پدر و مادر هر روز و هر ساعت با هم دعوا می کردند، اصلاً نمی تونستم درس بخونم یا حتی بخوابم، اما این روزها خانه مثل خانۀ ارواح شده ، سراسر روز هیچ صدایی از هیچ جا بلند نمیشه . حتی کلثوم که عادت داشت موقع کار کردن آواز بخونه ، این روزها ساکت است. چند روز پیش رامین اومد تا با هم درس بخونیم ، موقع رفتن با حسرت گفت:
-خوش به حالت پسر، اینجا آدم می تونه جایزه نوبل رو ببره، چقدر ساکت و آرومه ، عوضش خونۀ ما ، سگ می زنه گربه می رقصه.
دلم می خواستبهش بگم خوش به حال تو! من سالهاست آرزو دارم توی یک خونۀ طبیعی طندگی کنم ، با جیغ و دادهای خواهر و برادرهای کوچکترم، با صحبت ها و خنده های پدر و مادرم، با سر و صدای مهمانها و عمو و عمه و خاله و دایی و فامیل هام! اما هیچوقت اینطوری نشد. صدای رعنا طبیعی ترین صدای خانۀ ما بود که آن هم چند وقتی است خاموش شده است.
****************************
امروز مامان همه را شام مهمان کرد. البته خانم و آقا نیامدن ، ولی خاله پوران چند روزی است از فرانسه برگشته اومد.به یه رستوران شیک و معروف رفتیم، مامان برای رعنا جعبه مخصوص کودک سفارش داد ، وقتی غذا رو آوردند ، چندین فشفشه روشن و بادبادک رنگارنگ روی غذای رعنا گذاشته بودند، اما رعنا انگار نمی دید ، بی تفاوت و ساکت غذایش را خوردو طبق معمول به فضای خالی زل زد. مامان بعد از یک سال دوندگی و وکیل گرفتن و رشوه دادن ، سر انجام تونست از بابا طلاق بگیره. به قول خودش برای این آزادی جشن لازم بود. این مدت خیلی با رعنا مهربان شده و به او می رسد، البته از سن حسادت من سالهاست که گذشته، فقط خوشحالم که مامان کمی از آن پوسته خشک و عبوسش در آمده و بیشتر با رعنا تماس فیزیکی دارد.
البته مامان همیشه ما را دوست داشته ، اما به روش خودش ، روش مامان هم زیاد با بغل کردن و بوسیدن و حرفهای محبت آمیز زدن موافق نیست. او بیشتر پنهانی ما را دوست دارد. اما الآن چند وقتی است که در مورد رعناروش دیگری در پیش گرفته ، اکثر اوقات کنار رختخوابش می نشیند و برایش قصه می خواند ، بغلش می کند و موهایش را ساعتها نوازش می کند.اما رعنا که قبلاً برای یه بوسه کوچک از صورت مادر صندلی زیر پایش می گذاشت و التمالس می کرد، حالا مثل سنگ سرد است. از آن وقتی که مامان قهر کرد و به خانه آقا رفت و وقتی برگشت خانه را به آن وضع دید، تا امروز یکسره دویده تا با کمترین ضرر و زیانی از بابا جدا شود. البته چندین ماه است که بابا اسباب هایش را جمع کرده و ازخانه رفته است.به هیچکس هم نگفته که کجا رفته و چی کار میکند. ته دلم از این موضوع خوشحالم، من هم از این همه جنگ و جدل خسته شده بودم، به گمانم از وقتی رعنا افسرده شده، مامان به خودش اومده و تصمیم نهایی برای جدایی از بابا گرفته، تصمیمی که باید مدت ها قبل می گرفت. دلم برای همه مان می سوزد.
******************
آن شب مهمانی دعوت داشتم .بعد از کلی کلنجار با خودم تصمیم گرفتم بروم. عصر آماده شدم و منتظر رامین ماندم.مامان جلوی تلویزیون نشسته بود و دستش را دور شانه های رعنا انداخته بود ، اما او هم با اینکه برنامه را می دید نمی خندید. نگاهش به دور دسته ای خیره مانده بود. این روزها دائم از سردرد شکایت می کند، چند روز است که از صبح دنبال آزمایش و تست در کلینیک ها و بیمارستان هاست.
شب دیر وقت به خانه برگشتم ، خانه در سکوت و خاموشی بود. مهمانی هم زیاد خوش نگذشت.یکی از بچه ها زیادی خورد و قاطی کرد، از حرفها و حرکاتش همه حاضرین حال تهوع پیدا کردند. پاورچین به سمت اتاقم می رفتم که صدای ناله هایی توجهم را جلب کرد. درِ اتاق رعنا نیمه باز بود. سرم را مثل گذشته داخل اتاقش کردم، آباژوری که هیچوقت در اتاقش ندیده بودم روشن بود، رعنا روی رختخوابش گلوله شده بود و یک شصتش را می مکید. گهگداری ناله می کرد. جلو رفتم تا رویش را بپوشانم. تا دستم به بدنش خورد پرید. چشمهایش به اندازه یه نعلبکی گشاد شده بود، نفس نفس زنان مرا نگاه می کرد. فوری گفتم : منم رعنا جون، نترس! خواب می دیدی.
و یکهو شروعکردن به جیغ زدن، اشک می ریخت و تمام بدن کوچکش می لرزید. روی تختش گوشه ای جمع شده بودو چشمانش را گرفته بود و جیغ می زد. وسط اتاق حیران ایستاده بودم که مادرم سراسیمه وارد شد. با دیدن من اخم کرد و گفت: تو اینجا چه غلطی می کنی؟
دستپاچه گفتم: هیچی ، رعنا تو خواب ناله می کرد.آمدم ببینم چی شده، بعد روشو پوشوندم که از خواب پرید و جیغ کشید.
مامان با صورتی ناراحات و در هم به طرف رعنا رفت و در اغوشش کشید ، بعد به من گفت:
-برو بیرون. هر وقت هم دیدی رعنا ناراحته منو صدا کن، خودت لازم نیست مثل خرس بیای بالا سرش بترسونیش!
*************************
سال تحصیلی جدید شروع شده و من سال سوم دانشگاه هستم. با خودم دقیق فکر می کنم. نه خیر بنده هنوز نه عاشق شدم ، نه خیال ازدواج دارم، نه می دانم که میخوام با بقیه زندگیم چی کار کنم. شاید برای فوق لیسانس درس بخونم، من فعلاً به جز درس خوندن کاری بلد نیستم. رعنا اما انگار قصد دیگری دارد. امسال دومین سال است که کارنامه اش پر از تجدیدی است.مامان که روزی اگر من نمره کمتر از نوزدخ می گرفتم ، هزار جور تنبیه ام می کرد و داد و قال به پا می کرد چنان خونسرد است که گاهی شک می کنم نکنه آینده رعنا براش مهم نیست. چند بار خودم با رعنا درباره درسش صحبت کردم ، الآن دوم راهنمایی است، اما در دنیای دیگری سیر میکند. نمی داند با این طرز درس خواندن نمی تواند وارد دبیرستان شود ، چه رسد بهدانشگاه! اما از دست رفتارهای مسخره اش هم خسته شدم، دست از سر لباس های کهنه اش بر نمیداره، دایم مثل دیوونه ها زل زده به در و دیوار، جیغ و داد می کنه ، درس نمی خونه، نمی دونم چه مرگشه! اصلاً به من چه مادرش که هست. بابا که انگار اصلاً وجود نداشته، هیچ خبری ازش نیست. حداقل یه تلفن نمی زنه حال رعنارو بپرسه، حالا من به جهنم. ************************
نوشته های آخر دفتر مربوط به مرگ آقا ، پدر بزرگ رضا و پیش آمدن دعوا و قهر بین مادر رضا و خانم (مادر بزرگش ) بود.چیز مهمی که مربوط به رعنا باشد در آن وجود نداشت. البته در اشاره های کوچکی که به رعناکرده بود، طبق معمول از رفتارهای عجیب و افت تحصیلی اش شکایت داشت. وقتی دفتر را کنار گذاشتم ، ساعت نزدیک هشت بود. صورتم را شستم و سر میز صبحانه نشستم. به سختی می توانستم برای دیدن رعنا صبر کنم.هزار سوال بی جواب در مغزم می چرخید. مادرم که متوجه حالم شده بود، بدون هیچ سوالی چای ریخت و جلویم گذاشت. بعد از خوردن صبحانه به کلینیک زنگ زدم و از خانم احمدی خواستم تمام قرار ملاقاتهای آن روز را لغو کند. بعد با دقت لباس پوشیدم و آرایش کرم. می خواستم مرتب و آراسته باشم. شهاب رفته بود و مجبور بودم خودمبهتنهایی برم، ناچار شماره تلفن رضا را گرفتم تا آدرس دقیق را بگیرم. بااولین زنگ خودش گوشی را برداشت ، از او آدرس خواستم که گفت: این چه حرفیه؟ من خودم میام دنبالتون.
روی صندلی نشستم تا کمی آرام بگیرم، گفتم : نه ، شما زحمت نکشید، خودم میام. فقط اینکه دفعه پیش آمدم ، الآن درست یادم نیست خونتون کجا بود.
صدای رضا رگه ای از خواهش و تمنا داشت : اجازه بدید بیام دنبالتون، ماشین که هست ، من هم که بیکارم.تا ده دقیقه دیگه می رسم.
قبل از آنکه فرصت اعتراض پیدا کنم تماس قطع شد. ناچار مانتو و روسری ام را پوشیدم و به انتظار رضا نشستم. مادر و پدر برای خرید آجیل و شیرینی بیرون رفتند و من ماندم و هزار فکر و خیال. سرانجام صدای زنگ بلند شد. با عجله بلند شدم و جلوی آینه آخرین نگاه را به خودم انداختم. مانتو کِرِم با شلوار و روسری قهوه ای رنگم حسابی جور در می اومد. چشمهایم کمی قرمز بود ، که آن هم به علت بی خوابی دیشب بود. اما خط چشم و ریمل تا حدودی قرمزی چشمهایم را پوشانده بود.وقتی در را بستم رضا به ماشین تکیه داده بود و پشت به من داشت. وقتی سلام کردم به سرعت برگشت و لحظه ای به من خیره ماند. با خنده گفتم: مترسید ، دراکولا نیستم ، دیشب خوب نخوابیدم.
بلوز سبز سیری روی شلوار شیک خاکی رنگی پوشیده بود. موهایش خیس و به هم چسبیده روی سرش به هم ریخته بود، چشمهایش کمی پف داشت، اما روی هم رفته جذاب بود. موهای مجعد و کوتاهش ، قیافه شیطان و دوست داشتنی برایش درست کرده بود. بعد از چند لحظه به خود آمد و گفت: سلام از ماست، راستش کمی جا خوردم.
به طرفش رفتم : چرا؟ زود اومدم؟
سرش را تکان داد و در ماشین را برایم گشود : نه ، ولی قیافتون با همیشه خیلی فرق داره، یه لطخه نشناختمتون.
سوار شدم و در را بستم: چون دیشب خوب نخوابیده بودم یه کمی ترسناک شدم، ببخشید.
رضا راه افتاد، سر کوچه لحظه ای استاد و گفت:
-منظورم این نبود، من همیشه شما رو تو کلینیک دیدم ، ساده و با روپوش و مقنعه تیره…
گوشهایش قرمز شدهبود، نفس پر صدایی کشید و گفت:
-بگذریم!
می دانستم که خجالت کشیده ، متوجه منظورش شده بودم، رضا هیچوقت مرا آرایش کرده و با لباس رنگی ندیده بود. اما نخواستم بیشتر از آن معذبش کنم ، برای همین گفتم : راستی رعنا رو چطور پیدا کردین؟ این مدت کجا بوده؟
سرعت ماشین را کم کرد و سرش را تکان داد ، گفت: اولِ هفته مامانم زنگ زد به کارگرمون بیاد برای خونه تکونی ، البته الآن چندهفته است بدبخت داره کار میکنه اما هنوز تموم نشده، ولی اخمهایش رفت تو هم، نگو کارگره از روی نردبون افتاده و پاش شکسته، بعد به هزار نفر زنگ زد، این در اون در زد تا یک نفر پیدا کنه بقیه کاراشو بکنه ، اما کسی را پیدا نکرد تا ناچار شد علی رغم میلش زنگ بزنه خونه خانم تا از شوکت خانم که چندین و چند ساله کارهای خانم رو انجام میده بخواد برای کمک بیاد.
-چرا مادرتون نمی خواست از کارگر مادرش استفاده کنه؟
-قصه اش مفصله ، این چیزا تو فامیل مریض ما مُسریه ، همه با هم قهرن. مامان و خانم هم از موقع مرگ آقات با هم قهرن و فقط عید به عید همدیگرو می بینن ، اونم فقط به خاطر حرف مردم، در هر حال مامان با هزار اگر و اما زنگ زد خانه خانم ، اتفاقاً خود شوکت گوشی را برداشت و خیلی گرم حال و احوال مامان رو می پرسه، قبل از اینکه مامان درخواستشو مطرح کنه ، شوکت میگه حتماً با رعنا خانم کار دارید، الآن تو حیاطه، می خواهید صداش کنم. مامان تقریباً پشت تلفن غش کرد. من گوشی رو گرفتم و با شوکت حرف زدم. نگو رعنا اصلاً فرار نکرده و تمام روزهایی که ما در به در تو پزشکی قانونی و بیمارستان ها دنبالش می گشتیم ، ور دل مامان بزرگش نشسته بوده ، به شوکت گفتم: آخه چرا به ما خبر ندادی؟ بیچاره با تته پته گفت: من روحم خبر نداشت که شما نمی دونید رعنا اینجاست.
رضا پوز خندی زد و گفت: خود من ده بار به خونه خانم زنگج زدم و سراغ رعنا رو گرفتم ولی یه کلمه بهم نگفت ، نترس ، رعنا اینجاست. تو رو خدا می بینید؟ همه فامیل دارن ما هم فامیل داریم. این اتفاق برای هر کی می افتاد همه فامیل بسیج می شدن تا رعنا پیدا بشه، اما مادر بزرگ بنده یه کلمه حرف هم نزد تا حسابی مامانو دق بده. حتی به من هم رحم نکرد. نمی دونید تو این مدت چی کشیدم! چند تا جسد مجهول الهیه با قیافه های وحشتناک و درب و داغون دیدم تا مطمئن شم رعنا نیست. به چند هزار تا هتل زنگ زدم و به چند تا بیمارستان سر زدم. مامان تو این مدت داغون شده ، شبها صدای گریه اش نمی ذاشت بخوابم ، خانم که این ها رو نمی دونه، من نمی دونم سر چی با مامان قهر کرده ، ولی هر چی بوده به جای خود، باید بفهمه که تو این موقعیت وقت انتقام و قهر و لجبازی نیست. من این وسط چه گناهی کردم؟ باور کنید گاهی اوقات فکر میکنم از من بد بخت تر پیدا نمیشه ، تا بچه بودم که از ترس گوشه اتاقم کز می کردم و گوش هامو می گرفتم که صدای دعوای پدر و مادر رو نشنوم ، بعد که بزرگ شدم مدام نگران رعنا بودم که از دیدن صحنه دعوای اونها صدمه نخوره، بعد از طلاق همش سعی کردم جای خالی بابا رو برای مامان و رعنا پُر کنم که اونا احساس کمبود نکنن، احساس مسوولیت خفه ام کرده، خیلی جالبه که در هیچ مرحله ای هم موفق نبودم، بعضی وقتها دلم می خواد بذارم برم، خیلی از دوستانم سر و سامان گرفتن، زنو بچه دارن، آینده دارن، یا دنبال تفریح و گشت و گذارن! اما من همیشه خَسِر الدنیا و الاخره بودم ، هر کی منو می بینه چشمش از حسودی در می آد ، فکر می کنن من با اون خونه بزرگ ، ویلای شمال، یک عالم پول و ثروت هیچ غمی ندارم، اما به خدا قسم دلم می خواد برای همیشه جامو با این گدای سر کوچه عوض کنم. ولی مطمئنم سر یک ماه گدائه بر می گرده و لباساشو ازم پس می گیره.
اشک روی گونه های رضا برق می زد و صورتش در هم بود و صدایش از شدت بغض می لرزید. آهسته گفت: من هیچوقت طعم زندگی رو نچشیدم، همیشه ازم انتظار داشتن مثل آدم بزرگها رفتار کنم، هیچوقت بچگی نکردم. نه محبت مادر دیدم ، نه پدر. نه مثل بقیه پسر ها دوست و رفیق دارم و نه هیچوقت دنبال تفریح و مهمونی و مسافرت بودم. همش گفتم بذار این درست بشه بعد، ولی مشکلات زندگی ما هیچوقت تموم نمیشه! تازه به این نتیجه رسیدم که من هیچوقت فرصت زندگی کردن به دلخواه خودم رو ندارم، مدام باید دنبال رعنا باشم و به مامان دلداری بدم. شدم چوب دو سر طلا.
بغض گلویم را گرفته بود. نمی دانم چرا انقدر برای رضا ناراحت بودم. بی اختیار دستم را دراز کردم و روی دستش گذاشتم. مثل برق گرفته ها سزش را چرخاند و با چشم های اشک آلود نگاهم کرد.گفتم: بهت حق میدم ناراحت باشی. اما به این فکر کن اگه تو نبودی چه بلایی سر رعنا یا مادرت میومد، تو در حقشون فداکاری بزرگی کردی که شاید حالا نفهمن ، ولی مطمئن باش یه روزی ازت ممنون میشن.
رضا ماشین را نگه داشت. دست دیگرش را روی دستم گذاشت و گفت:
-اگه بدونم تو پاداش اینبه قول خودت فداکاری هستی ، همیشه شاکر خدا هستم.
حرفی نزدم. رضا ماشین را روشن کرد و راه افتاد.دستش را رها کردم و تابه خانه شان برسیم در دل به خودم لعنت فرستادم که چرا این کار را کردم.
به محض رسیدن مردی بلند قد با صورتی استخوانی در حیاط را باز کرد و سری برای رضا تکان داد. رضا بوق زد و وارد شد. پرسیدم : این آقا ابراهیم است؟
دوباره خشکش زد: نه، ولی تو از کجا ابراهیمو میشناسی؟
خندیدم: خوب ، خودت دفتر خاطراتت رو بهم دادی…
چشمهایش پُر از خنده شد: آهان! ترسیدم ، فکر کردم شاید غیب گو هم هستی و من خبر ندارم.
سعی کردم از نگاهش پرهیز کنم.دلم میخواست صحنه ای که چند دقیقه قبل پیش آمده بود ازضمیرم پاک کنم، ولی نمی توانستم ، دلم نمی خواست رضا در موردم فکر بدی بکنه. اما می دانستم زمان به عقب بر نمی گردد، و آن اتفاق هم افتاده است. پیاده شدم و نفس عمیقی کشیدم. سوز سرد هوا جایش را به بوی بهار داده بود. درختان حیاط جوانه های کوچک و روشنی زده بودند. ناگهان پر از نشاط و شور زندگی شدم. به جهنم که دست رضا رو گرفته بودم و او هر فکری می خواست می توانست بکند. دلم نمی خواست روزم رو با این افکار بیهوره خراب کنم. رضا درِ ورودی را باز کرد و ایستاد تا من وارد شوم. به محض ورود مادر رضا جلو دوید و بی حرف مرا در آغوش کشید. بوی عطر گران قیمتش بینی ام را پر کرد. بغض آلود گفت:
-خوش اومدی سایه جون، رضا بهم گفته بود که تو چقدر ناراحت رعنا بودی، حالا خدا رو شکر پیدا شده.
کمی عقب رفتم و گفتم: امیدوارم همیشه شاد و خوشحال باشید.
از گوشه چشم متوجه رعنا شدم که مثل روحی بی صدا از پله ها پایین اومد. موهایش کمی بلند شده بود و از حالت تیکه تیکه در اومده بود. بلوز و شلوار سفیدی پوشیده بود. با دیدن من کمی جا خورد ولی به سرعت برق آشنایی چشمانش را پر کرد. پیدا بود که مرا به یاد آورده. جلو رفتم و پایین پله ها در آغوش کشیدمش. کمی بدنش را منقبض کرده بود، چند ضربه آرام به پشتش زدم و زمزمه کردم:
-چقدر خوشحالم که دوباره می بینمت. دلم برات حسابی تنگ شده بود.
صدایش آهسته و آرام بود: خیلی ممنون.
وقتی خانم مظفری به آشپزخانه رفت ، با اشاره پنهانی من رضا هم از جایش بلند شد و گفت: من موهام خیسه ، باید حتماً خشک کنم وگرنه سرما می خورم.
وقتی رضا هم رفت، رو به رعنا که ساکت گوشه مبل نشسته بود کردم و گفتم: خوب رعنا جون بهت خوش گذشت؟
نگاهم کرد. به نظرم اخلاقش خوب بود و مثل آن دفعه از حرف زدن طفره نمی رفت.
گفت: بد نبود.
بعد چشمانش را تنگ کرد و گفت: یه سوالی ازتون دارم…
با مهربانی گفتم: هر سوالی داری بپرس.
-شما برای چی میایید خونه ما؟ کی هستید؟
انتظار چنین سوالی رو نداشتم، ولی دلم نمی خواست رعنا پی به دستپاچگیم ببره ، در حالی که سعی می کردم خیلی خونسرد و عادی باشم گفتم:
-من خواهر دوست برادرت رضا هستم، همون یه بار که دیدمت خیلی از تو خوشم اومد. برای همین وقتی فهمیدم گم شدی، خیلی ناراحت شدم و هر روز از رضا یا مامانت می پرسیدم که از تو خبری دارن یا نه!
رعنا به سادگی گفت: ولی من گم نشده بودم.
خندیدم: خوب ما که نمیدونستیم. فکر می کردیم تو گم شدی. کاش خداقل یه تلفن به مامانت می زدی و می گفتی کجاهستی ، خیلی نگرانت بود.
-فکر نمی کنم.
اول فکر کردم اشتباه شنیدم، اما دوباره گفت: اون هیچوقت نگران من نبوده؛ و هرگز هم نگران نمی شه.
-ولی تو اشتباه می کنی ، نمیدونی چقدر بی قراری میکرد. رضا هم همینطور، داشت دیوونه میشد.به هر جایی که فکرش رو بکنی سر زد. رعنا حرفم را قطع کرد: پس چرا یکبار هم که شده دم خونه خانم نیومد؟
حق به جانب گفتم: چون ده دفعه زنگ زده و مادر بزرگت بهش گفت هیچ خبری از تو نداره.
چشمهای رعنا با تیزبینی مرازیر نظر داشتند. گفتم: اگر باور نمی کنی از مادر بزرگت بپرس. اون بهت میگه که رضا چند بار زنگ زده و سراغ تورو گرفته…
رعنا آهی کشید و در مبل جا به جا شد. منکه از سکوت رعنا شیر شده بودم ادامه دادم:
-تو نباید بی خبر از خونه بری، مادر و برادرت تو رو خیلی دوست دارن و برات خیلی نگرانن….
صدای خشم آلود رعنابلند شد: کی گفته اونا منو دوست دارن؟
نمیدانم چرا به هشداری که در صدای رعنا بود توجهی نکردم و به وراجی ادامه دادم:
-رضا ده ها بار به من گفته که تو رو از همه کس تو دنیا بیشتر دوست داره، مادرت هم ممکنه به زبون نیاره ولی خدا شاهده که وقتی تو رفتی به چه روزی افتاده بود. رعنا اونا دوستت دارن…
-پس حتماً از روی دوست داشتن ، وقتی که اون همه بهش احتیاج داشتم منو ول کرد و رفت؟نه؟
در صدایش استهزاموج می زد. جوابی ندادم. می دانستم که لبریز از خشم وکینه است و شاید اصلاً حرفهای منو نمی شنید. از جایش بلند شد و بی آنکه به من نگاه کند گفت:
-اون فقط رضا رو دوست داره، نه منو! هیچوقت هم دوستم نداشته و براش اهمیت نداشتم. حالا هم این کارو می کنه که مردم نگن چه مادر بی رحمی…
با ملایمت گفتم: هر کسی ممکنه تو زندگیش مجبور بشه کاری رو بکنه که مادرت کرد. خیلی از پدر و مادر ها از هم جدا میشن ، ولی بچه هاشون هر دو دوست دارن و به زندگیشون ادامه میدن.تو چرا باید این همه مادرت رو برای اینکه از پدرت جدا شده شرزنش کنی و مقصر بدونی؟
از چشمهای رعنا آتش می بارید. خیری خیره نگاهم کرد و گفت : اینا رو مادرم بهت گفته؟
فوری گفتم: من از لا بلای حرفهاش فهمیدم که تو از وقتی اونها از هم جدا شدن انقدر ناراحتی و برایاین جدایی مادرت رو مقصر می دونی، انگار پدرت رو خیلی دوست داشتی و …
صدای فریاد عصبی رعنا حرفم رو قطع کرد:اینارو اون بهت گفته؟ حتماً بهت گفته خیلی سعی و تلاش کرده که جای خالی پدر رو برام پر کنه و من دخترنمک نشناسی هستم؟ نه؟ اون جرات نکرده واقعیت رو بهت بگه … اون هیچوقت جرات نداشت که اعتراف کنه و بگه چه بلایی سرم آورده… حالا نقش یه مادر گریان و معصوم رو برام بازی می کنه که نهایت تلاش خودش رو برای خوشبختی ما کرده ، ولی رعنای زبون نفهم و نمک نشناس هنوز که هنوزه به پدرش علاقه داره و یاد اونو تو قلبش زنده نگه میداره و برای اینکه از لذت داشتن چنان پدر مهربانی محروم شده، مادر فداکارش رو مقصر می دونه؟آره؟
ساکت ماندم. منتظر جواب نیست ، آنقدر عصبانی بود که می توانستم گرمای تنش را حس کنم. جیغ کشید: اون فقط یه بی شرف ِ پست فطرته ، اون مادر نیست، یک زن از خود راضی و پول پرسته که دخترشو برای یک قرون دو زار فروخت؛ وقتی هم بهش گفتم باور نکرد. فکر کرد دارم براش خیالبافی می کنم، بعداً هم منو مقصر می دونست، با اینکه حرفی نمی زد اما از نگاهش می خوندم که منو مقصر میدونه، روی همه چی سر پوش گذاشت و ماسک معصومانه یک مادر واقعی و فداکار کشید روی صورتش…
رعنا همان طور که جیغ می کشید و اشک می ریخت ، به طرف بوفه شیک و مملو از کریستال رفت و با شدت در بوفه رو باز کرد. بعد با یه دست تمام کریستالهای گرانقیمت داخل قفسه را روی کف سنگفرش شده هال ریخت، کریستال ها با صدای مهیبی به زمین برخورد کردند و هزار تکه به اطراف پخش می شدند.
-برای این آشغال ها …برای پول… برای این خونه کثافت…برای لباس های مارک دار و سفر خارج … منو فروخت!
کلمات آخرش از شدت گریه نامفهوم و منقطع بود. رضا سراسیمه از پله ها پایین اومد. در همان وقت مادرش از آشپزخانه بیرون اومد و با دیدن رعنا در آن حال فریاد زد:
-چی کار داری می کنی؟
رعنا خنده ای عصبی سر داد و یک مجسمه بلوری را محکم به طرف مادرش پرت کرد. اما مجسمه به بازوی من خورد که بین او و مادرش ایستاده بودم. از شدت ضربه روی زمین افتادم. صدای رعنا به هق هق تبدیل شده بود:
-دروغگو! حتماً به همه همین دروغ ها رو تحویل دادی، نه؟ چرا جرات نداری حقیقت رو بگی؟ هان؟
دوباره یه مجسمه بلوری دیگر به سمت مادرش نشانه رفت، داد زد:
-خیلی دلت می خواد همه فکر کنن تو یه مادر فداکار و یه خانم هستی؟ نه؟ اما کور خوندی… خوب می دونی برای دل خودت مارو زاییدی، بعد هم که فهمیدی چی شده دیگه خیلی دیر بود! برای همین پاتو گذاشتی رو پشت منو رفتی بالا ، تو منو قربونی خودت کردی…
رضا که هاج و واج به رعنا نگاه می کرد با فریاد من از جا پرید و از پشت رعنا رو بغل کرد. دست رعنا رو مجسمه رو میفشرد ، محکم گرفت. بلند شدم و به طرفش رفتم، عصبی می لرزید و جیغ می زد ، بازویم به شدت درد گرفته بود و می سوخت. خانم مظفری روی یک مبل افتاده بود و داشت گریه میکرد. دست رعنا رو گرفتم و گفتم:
-حتماً حق با توئه رعنا جون ، من یه کاری می کنم که مامانت حقیقت رو به همه بگه، انقدر خودتو اذیت نکن. می خوای یه قرص آرام بخش بهت بدم؟
جوابم را نداد. فوری یه قرص از داخل کیفم در آوردم و به طرف صورتش بردم.
-بیا من خودم هم بعضی وقتها حال تورو پیدا می کنم ، اینا رو دکتر داده، خیلی خوبه…
مشکوک بر اندازم کرد و قرص را گرفت. رضا با ملایمت دستش را گرفت و به طرف پلکان برد. صدایش را می شنیدم که رعنا را دلداری می داد: انقدر حرص نخور رعنا، از دست هر کی ناراحتی ، ناراحت باش اما انقدر به خودت فشار نیار.
وقتی رعنا رفت دستم را روی بازویم گذاشتم و کمی ماساژ دادم ، بلکه دردش آرام شود، خانممظفری با دستمال چشمهایش را پاک کرد و گفت:
-می بینید؟خودتون شاهد بودید چه حرفهایی به من زد؟ حالا کریستالهای نازنینم فدایِ سرش!
-ببینید خانم مظفری ، شما و رضا از من خواسته بودید به رعنا کمک کنم، اما اینطور که معلومه قصد واقعی تون این نیست…
از جا جهید: چی؟ شما چطور جرات میکنید…
فوری گفتم:سوء تفاهم نشه ، ولی اینطور که معلومه شما حقیقت رو به من نگفتید. من اطمینان دارم که شما علت واقعی افسردگی و پرخاشگری رعنا رو می دونید، حالا چرا نمی گید به خودتون مربوطه، ولی اینو بدونید اگه می خواهید واقعاً دخترتون معالجه بشه احتیاج به کمک داره، و شما تنها کسی هستید که می تونه با گفتن واقعیت به رعنا کمک کنه.
از جاش بلند شد و بدون هیچ حرفی اتاق را ترک کرد. خواستم مانتو و روسری ام را بپوشم که یه تیکه شیشه در پایم فرو رفت.در اوج درد و سوزش خنده ام گرفته بود.امروز چقدر بلا سرم اومده بود وهنوز پوست کلفت آنجا ایستاده بودم. رضا از بالای پله ها با دیدن صورت در هم رفته من گفت: چی شده؟
-نالیدم: شیشه رفت تو پام…
به سرعت پایین اومد و روی مبل نشاندم. بعد پایم را بالا آورد و با دقت بهکف پایم خیره شد. خجالت می کشیدم اما چاره ای نداشتم. روی سنگها جای خون آلود پایم مانده بود. عاقبت رضا گفت: ایناهاش ، چقدر هم فرو رفته…
بعد با دستش محکم شیشه را بیرون کشید. خونم از پایم سرازیر شد و رضا دستپاچه بلند شد و گفت: تکئن نخور، الآن میرم باند و چسب میارم.
وقتی عاقبت پایم را ضد عفونی و پانسمان کرد ، تقریباً نیم ساعت گذشته بود.زیر لب گفت:
-چی به رعناگفتی که اینطوری دیوونه شد؟
برایش به طور خلاصه تعریف کردم و بعد از جا برخاستم. رضا کفشهایم را از جلوی در آورد و گفت:
-کفشهاتو بپوش اینجا پر از خورده شیشه است.
نگاهی به در آشپزخانه انداخت و با صدای آهسته گفت: تو از حرفهای رعنا چیزی دستگیرت شد؟ مامان چی رو باید می گفته که نگفته؟ نمی دونم چرا اینقدر کینه مامان رو به دل گرفته…
آهسته جوابش را دادم: هر چی هست مادرت می دونه ، چون رنگش به شدت پریده بود. حالا چه جریانی هست که دلش نمی خواد کسی خبر دار بشه ، نمی دونم. اما دیر یا زود می فهمیم چون مادرت دیگه طاقت راز داری نداره.
در را باز کردم و هوای خنک و تمیز را با اشتیاق به ریه هایم کشیدم. رضا پشت سرم از در خارج شد و گفت: حالا چرا داری میری؟
لنگ لنگان از پله ها پایین رفتم : دستم حسابی درد می کنه ، می خوام برم بیمارستان یه عکس بندازم، شاید استخوانش ترک برداشته باشه.
-دستت چی شده؟
خندم گرفت، گفتم: امروز بلایی نمونده که سرمن نیامده باشه ، رعنا یه مجسمه به طرف مامانت پرت کرد که خورد به بازوی من…
رنگ از روی رضا پرید. با وحشت و نگرانی جلو آمد: ببینم…
آستینم را بالا زدم و در همان حال گفتم : چیزی نیست، فقط برای اطمینان…
اما کبودی وخون مردگی وسیعی که در بازویم ایجاد شده بود ، مهلت ادامه حرف زدن را ازم گرفت. رضا چشمانش را با درد بست و گفت: اگه یک میلیون بار بگم شرمنده ام و معذرت می خوام بازم کمه…
-تقصیر هیچکس نیست، رعنا هم دست خودش نبود. مهم نیست.
در کسری از ثانیه ، قبل از آنکه بفهمم چه اتفاقی داره میفته ، رضا خم شد و روی کبودی بازویم را بوسید. با خجالت به طرف در دویدم. جای بوسه اش مثل یک گل آتش می سوخت.وقتی در را پشت سرم بستم ، می دانستم که به دنبالم می آید.
از کلینیک خسته و نالان به طرف خانه بر می گشتم، سه چهار روز از آخرین باری که بهخانه رعنارفته بودم می گذشت. بعد از آن اتفاق رعنا به پیله سکوتش پناه برده بود و به گفته رضا زیاد حرف نمی زد و اکثر اوقات در اتاقش در حال زمزمه اشعار فروغ بود. بعد از آن جریان سعی کردم کمتر با رضا صحبت کنم. همه چیز آنقدر سریع اتفاق افتاده بود که گیج و حیران بودم. جلوی در خانه پا به پا کردم و زنگ زدم. آن روز همراه رضا به بیمارستان نزدیک خانه شان رفتیم و عکس انداختیم. خدا رو شکر هیچ شکستگی در استخوان بازویم دیده نمی شد، دکتر با دیدن کبودی روی بازویم برایم مسکن تجویز کرد تا اگر درد داشتم استفاده کنم. علی رغم اصرارهای زیادم رضا هزینه عکس و ویزیت دکتر را حساب کرد و برای هزارمین بار معذرت خواهی کرد. درراه خانه هر دویمان ساکت بودیم، انگار هر دو از حرف زدن می ترسیدیم.
در افکارم غرق بودم که ناگهان در باز شد. وحشت زده سرم را بالا گرفتم: خنده بلند شروین از جا تکانم داد: چیه سایه ، نترس جن نیستم…
هیجان زده او را در آغوش گرفتم و گفتم: چقدر دلم برات تنگ شده بود، کی اومدی؟
-صبح، مامان گفت اگه یه کم زودتر می اومدیم تو رو می دیدیم.
تند تند گفتم: خب چه خبرا؟ آزاده چطوره؟ کجاست؟
همانطور که حرف می زدم وارد هال شدم.صدای ظریف آزاده از آشپزخانه بلند شد:
-سلام، من اینجام.
خوشحال به طرفش دویدم و لحظه ای بعد هر دو در آغوش یکدیگر بودیم. بعد از چند لحظه کمی عقب رفتم و به آزاده نگاه کردم. پوست سفیدش برنزه شده بود.لاغر تر شده بود و همین موضوع قدش را کمی بلندتر نشان می داد.
-به چی نگاه می کنی؟ خیلی زشت شدم؟
خندیدم: این چه حرفیه؟ تو همیشه مثل نقاشی می مونی … اما لاغر تر شدی.
آراده حرفی نزد، شروین به جایش گفت: دیگه چه بهتر ، همه خانم ها آرزو دارن لاغر باشن.
نگاهی به برادرم انداختم : اتفاقاً به تو خوب ساخته، چاق شدی.
مادرم از آشپزخانه اومد بیرون گفت: حق آزاده رو خوردی؟
تا ظهر حسابی سوال پیچشان کردیم. آزاده کمتر حرف می زد و شروین بر عکس پر انرژی و سر حال جواب همه سوالها رو با شرح کوچکترین جزئیات می داد. سر انجام بعد از خوردن ناهار ، شروین و آزاده لباس پوشیدند تا به خانۀ پدر آزاده بروند. قرار شد شب شهاب به دنبالشان برود. وقتی بچه ها رفتند از فرصت استفاده کردم و به اتاقم رفتم تا کمی استراحت کنم ، اما قبل از آنکه دراز بکشم شهاب وارت اتاق شد و روی صندلی نشست: چه خبرا؟
خنده ام گرفت. می دانستم منظورش از خبر ، آواست. گفتم: هنوز آوازنگ نزده، ده بار برات تعریف کردم که چی گفتم و چی شنیدم، دیگه دم به دقیقه نپرس.
شهاب که نمی خواست دستش را رو کند گفت: کی گفته من از آوا خبر خواستم؟ می خوام بدونم از رضا و خواهرش خبر داری یا نه؟
-چطور مگه؟
شهاب سرش را تکان داد: هیچی چند روزه شرکت نیومده گفتم شاید تو خبر داشته باشی.
بعد با لحنی کنایه دار گفت: این روزها انگار تو بیشتر از من از رضا خبر داری!
بدنم داغ شد و می دانستم صورتم قرمز شده، اما سعی کردم خونسرد و بی تفاوت باشم.
-اینطورا هم نیست. رضا اگه هم به من زنگ می زنه، فقط برای رعناست. من هم الآن خیلی وقته ازشون خبر ندارم. تو یه زنگ بزن خونشون ببین چه خبره؟
-باشه…
منتظر بودم شهاب بلند شود. اما سر جایش نشسته بود و تکان نمی خورد. عاقبت مِن مِن کنان گفت: این آوا هم دیگه داره ناز می کنه ها ، میگم شاید خجالت می کشه، بهتر نیست خودت یه زنگ بزنی؟
بی حوصله و خسته بودم و حال سر و کله زدن نداشتم گفتم:
-حالا چرا اینقدر عجله داری؟ نه به اون موقع ها که هر چه اصرار می کردیم ناز می کردی ، نه به حالا هول شدی.
گوشهای شهاب از خجالت سرخ شد.زیر لب گفت: این حرفها نیست. میگم تا شروین و آزاده هستن اگه قراره مراسمی چیزی برگزار بشه، زودتر خبر بشیم، چون اینا برن دیگه معلومنیست کی بیان، مامان رو هم که می شناسی ، تا همه نباشن پاشو از خونه بیرون نمی ذاره.
می دانستم که حق با شهاب است، بهترین فرصت بود که اگر خواستیم برای خواستگاری برویم.
-خیلی خوب بهش زنگ می زنم.
شهاب از جایش بلند شد : پس زودتر ، حوصله ندارم منتظر بمونم.
برای اینکه اذیتش کنم ، گفتم: فوقش یکی دو سال طول بکشه ، چیزی نیست که، چشم به هم بزنی می گذره.
شهاب چشم غره ای به من رفت و گفت: الآن وقت شوخی نیست.
بعد از اینکه شهاب از اتاق بیرون رفت به زنگ زدم. ماندانا گوشی را برداشت و با شنیدن صدای من فریادی از شادی کشید:
-وای سایه…وقتی آوا گفت برادرت ازش خواستگاری کرده ، اصلاً باورم نشد. تو بگو راسته؟
-آره راسته، برو فکر لباس باش.
قهقهه زد: من از خوشحالی لخت میام!
پرسیدم: خودت چطوری؟ حتماً بعدش هم نوبت توئه، آره؟
-نه بابا ، من حالا حالا ها قصد ندارم خودمو تو هچل بندازم، وقتی یادم میاد که چه بچه بازی ای سر بهنام در آوردم ، خودم خندم می گیره، می خوام کار کنم و پول جمع کنم…
-خوب؟
-هیچی ، بعدش با تورهای مسافرتی برم بگردم. می دونم اگه شوهر کنم باید کنج خونه بپوسم.
-این طورها هم نیست. اگه با یه آدم متناسب خودت ازدواج کنی به اتفاق میرید گردش و مسافرت، البته بهتره هر دختر و پسری اول احساس نیازبه ازدواج رو در خودش رو حس کنه و بعد اقدام کنه ، تو همون بهتره که اول کارت رو داشته باشی تا وقتش بشه.
-آره، ولی دیگه فکر می کنم برای تو و آوا وقتش رسیده باشه، فکر کنم یکی دو سالی از حضرت نوح کوچکتر باشی، آره؟
با خنده گفتم: اونقدری تفاوت سنی نداریم بچه جون، حالا گوشی رو بده دست بزرگترت.
ماندانا قهقهه زد: گوشی…
چند لحظه بعد آوا پشت خط بود. به محض شنیدن صدایش گفتم:
-تو مثلاً قرار شد به ما خبر بدی، رفتی گل بچینی؟
-حق با توست، ولی من خیلی با خودم درگیر شدم. نمی دونم باید چه جوابی بدم.
-وا…چه لوس شدی.یعنی برادر ما دیگه از اون خواستگار خل و چلت که می خواستی بهش بله رو بگی بد تره؟
-نه بابا ، شهاب خیلی هم پسر خوب و ایده آلیه، من خودم مشکل دارم.
با خنده گفتم: خوب عزیزم اینکه غصه نداره، من مشکل عالم و آدم رو حل می کنم ، تو هم روش. حالا مشکلت چیه؟
آوا نفس عمیقی کشید و گفت: راستش من به درد شهاب نمی خورم. اون می تونه ازدواج خیلی بهتری داشته باشه.
-یعنی چی ؟ مگه تو چه عیبی داری؟
-خوب…مادر و پدر من از هم جدا شدن، این یک مشکل اساسیه، الآن شهاب متوجه نیست ، ولی چند وقت دیگه این موضوع ناراحتش می کنه. فرض کن تو هم ازدواج کنی ، خوب شهاب پیش شوهر تو و زن شروین کم میاره دیگه.
-این حرف تو درسته، ولی شهاب دیگه بچه نیست تو رو هم خیلی وقته می شناسه ، یه شبه که عاشق نشده ، از اول هم می دونست پدر و مادر تو از هم جدا شدن…
آوا ساکت ماند ، با سماجت ادامه دادم: حالا از این مشکل که بگذریم ، جواب تو مثبته یا بازم مسئله ای هست؟
-نه مشکلی نیست . البته دلم میخواد قبل از هر چیزی با خود شهاب صحبت کنم.
با شادی گفتم: پس مبارکه.
آوا هم خندید : بازم تو!
به محض گذاشتن گوشی ، شهاب در اتاق را باز کرد. با عصبانیت ساختگی گفتم:
-من از دست تو خواب ندارم، بابا جون بذار من یک دقیقه کپه مرگمو بذارم.
شهاب جلو آمد و دو طرف صورتم را بوسید.
صورتم را در هم کشیدم: اَه با اون ماچ کردنت. انگار تو دهن نهنگ رفتم. برو بذار استراحت کنم. از خستگی در حال مرگم.
شهاب بی صبرانه گفت: چی گفت؟زنگ زدی؟
می خواستم بیشتر اذیتش کنم ، ولی دلم به حالش سوخت. تمام اجزای صورتش منتظر بود. برایش حرفهای آوا را تکرار کردم، بعد از تمام شدن حرفهایم گفت: تمام این مدت تردید و دو دلی ام به خاطر همین بود.از تو که پنهون نیست ، می ترسیدم زندگی من و آوا هم به بن بست برسه. خوب آخه… مادر آوا هم… اصلاً ولش کن، بعد سعی کردم یه تصمیم درست بگیرم و نتیجه این بود که آوا نباید تاوان اشتباه پدر و مادرشو پس بده.نه؟
سرم را تکان دادم و گفتم: دقیقاً همینطوره، مسئله بعد اینجاست که تو این جدایی تقصیر اصلی رو پدر آواداره ، نه مادرش. برای همین نترس از اینکه آوا مثل مادرش باشه ، دعا کن مثل پدرش نباشه. در هر حال خوب فکراتو بکن ، چون آوا داره قبل از هر اتفاقی چشماتو باز می کنه ، بعداً نباید هیچ گله و شکایتی بکنی ، یا خدای نکرده بهش طعنه بزنی و عرصه رو بهش تنگ کنی. شهاب در سکوت سر تکان داد. رو تختی ام را کنار زدم و کش موهایم را باز کردم و گفتم:
-حالا دیگه تشریف ببرید بیرونتا بنده هم یه چرتی بزنم.
شهاب بلند شد و به طرف در رفت. قبل از اینکه در را باز کند گفتم : در ضمن آوا گفت اول باید با خودت صحبت کنه…
صورتش شکفته شد: چرا زود تر نگفتی؟ یعنی بهش تلفن کنم؟
زیر پتو رفتم و گفتم: اینو من باید بهت بگم؟ خوب خودت زنگ بزن باهاش یه قرار بذار بری د بیرون ، یه چیزی کوفت کنید و حرفاتون رو بزنید، چقدر تو بی عرضه ای!
شهاب خندید: آخه دفعه اوله که می خوام زن بگیرم.
وقتی رفت به فکر فرو رفتم. این هم از برادرم که با بهترین دوستم ازدواج می کرد.ترس اندکی در دلم خانه کرد. تکلیف من چه میشد؟ چنان در کار غرق شده بودم که به هیچ کس و هیچ چیز توجهی نداشتم. نکند تا آخر عمر مجرد بمانم؟ یا شاید مجبور به ازدواج با پیر مردی زن مرده شوم! آخرین خواستگارم همون کیارش بود که از نداشتن خواستگار هم بد تر بود. بعد از آن هم انگار به سختی بهشان برخورده بود که دیگر تماسی با ما نگرفتند. انگار انتظار داشتند در جواب محبتهای دکتر محتشم ، من هم به کیارش جواب مثبت بدهم. خصوصاً اینکه فهمیده بودند ما از نظر اقتصادی وضع متوسطی داریم و حتماً پیش خودشون حساب کرده بودند ما از وصلت با خانواده ای که از نظر مالی چندین پله از ما بالاتر هستند بسیار راضی و خوشحال خواهیم شد. انقدر فکر کردم تا عاقبت خوابم برد. وقتی بیدار شدم هوا تاریک شده بود و صدای خنده از هال می اومد. بلند شدم و لباس پوشیدم.وقتی دراتاق را باز کردم همه جمع بودند و در حال صحبت و خنده بودند. سلام کردم و روی دسته مبلی که آزاده رویش نشسته بود نشستم. عمه زیبا و شوهرش هم برای دیدن شروین آمده بودند. شهاب نبود و حدس می زدم با آوابیرون رفته باشند. بعد از مدتی گفتگو ، مادر و عمه به آشپزخانه رفتند تا به غذا سر بزنند. من هم دست آزاده رو گرفتم و به اتاقم بردم. احساس کردم آزاده از چیزی ناراحت است، مثل سابق خنه رو و شاد نبود. روی صندلی نشست و من هم مقابلش نشستم. آزاده با خنده گفت:
-چقدر صورتت پف کرده، بهت حسودی ام میشه، برای خودت راحتی…
-من خیلی هم راحت نیستم آزاده، بعضی وقتها از خستگی از حال میرم. زندگی منم شده تاب خوردن بین خونه و کلینیک و مرکز مشاوره. نه تفریحی ، نه مهمونی، نه زندگی … بلاتکلیف هستم. نمی دونم عاقبتم چی میشه ؟ انقدر کار می کنم تا پیر بشم و از پا بیفتم.
آزاده سری با تاسف تکان داد و گفت: قدر این دوران رو بدون سایه، با دوستات برو اینور اونور ، کوه ، سینما، استخر، مهمونی ، بعد که ازدواج کنی حسرت این روزها رو می خوری..
می دانستم که در واقع از تجربه خودش حرف می زند. گفتم: تو از یه چیزی ناراحتی؟نه؟
چشمان درشت و زیبایش بارانی شد. لحن صدایش غم و ناراحتی اش را فاش می کرد.
-در واقع خسته شدم ولی دلم نمی خواد اعتراف کنم.
-از چی خسته شدی؟ شروین ناراحتت کرده؟
سرش را تکان داد، آهسته گفت: وقتی با شروین ازدواج می کردم یک عالمه آرزوهای قشنگ داشتم، ولی از وقتی رفتیم ماهشهر ، انگار همه آرزوهام مردن ، من دارم دیوانه میشم. بد تر از همه این که خودم با رضایت رفتم. یعنی شروین قبل از اینکه بخواد بره از من پرسید ، بهم گفت اگه دوست نداشته باشم همینجا می مونه ، ولی من احمق فکر می کردم زندگی یه زن و شوهر جوون تو یه شهرستان دور افتاده، بدون خانواده هایشان ، خیلی رویایی و رمانتیکه، دیگه نمی دونستم که از کسالت و بی حوصلگی می میرم. از صبح که شروین میره تا بعد از ظهر ، وقتی بر می گرده هیچ جا نیست بگردیم ، نه دوست و آشنایی داریم ، نه از مراکز تفریحی و پارک وسینما خبریه ، سر تا سر شهررو میشه تو یه ربع دید. چقدر کتاب و مجله بخونم؟ چقدر فیلم ببینم؟ چقدر به در و دیوار زل بزنم تا شروین بیاد؟
دستمالی به طرف آزاده گرفتم و گفتم:
-خوب تو هم برو سر کار، رشته تحصیلی توهم خیلی خوبه، می تونی تدریس کنی.
آزاده پوزخند زد: تدریس؟ تا صد سال دیگه همه شغلهایی که من می تونم انجام بدم پَُره، تا افراد بومی هستن به من کار نمی دن که، هر کاری هم بخوام بکنم هزار تا حرف توش در میاد. شهر کوچیکه اگه دست تو دماغت بکنی ، نه تنها همه می فهمن تا شب هزار تا هم میذارن روش میگن در حال دزدی دیدیمش!
-خوب با شروین صحبت کن. شاید بتونه انتقالی بگیره…
-مگه شروین مسخره منه؟ امروز بگم بریم ، فردا بگم برگردیم؟
-حالا تو باهاش حرف زدی؟
آزاده سرش را به علامت منفی تکان داد: نه، با هیچکس حرفی نزدم، فقط به تو دارم میگم ، چون می دونم تو خیلی عاقلی ، با اینکه از من کوچکتری ولی عاقلانه و منطقی تصمیم میگیری.
چند لحظه هر دو ساکت ماندیم، بعد صدای ضععیف آزاده سکوت را شکست:
-سایه من حامله هستم.
با خوشحالی بلند شدم و در آغوشش گرفتم: وای مبارکه ، چقدر خوب…
صدای بغض آلودش بلند شد: چقدر بد! من اصلاً نمی خواستمش.
مثل برق گرفته خشکم زد: چی؟
-من خودم تکلیفم معلوم نیست، دلم نمی خواد یه بچه هم این وسط سر گردون باشه.
-چی داری میگی آزاده؟ تو و شروین با هم مشکلی ندارید، تو با شرایط زندگیت مشکل پیدا کردی که تونم خیلی راحت حل میشه ، فکر کردی شروین شغلشو به تو و بچه اش ترجیح میده؟
-نمی دونم!
-چی داری میگی؟ تو همون آزاده ای که همیشه تو هر مسئله ای یک نکته مثبت پیدا می کردی؟ تو همون آزاده ای که با خونسردی همه کار انجام میداد؟ پس اون همه اعتماد به نفست کجا رفته؟
آزاده با صدای بلند به گریه افتاد: نمی دونم، سایه نمی دونم.
دستش را گرفتم: خودتو لوس نکن، تو بقیه مردمو ندیدی که با هزار جور مشکل کنار میان وبه آینده امیدوارن، شوهر معتاد، بچه عقب افتاده ، بی پولی ، فقرو… تو نباید اینقدر زود از جا در بری، اونهم برای مسئله به این کوچیکی، این بچه می تونه زندگیت رو عوض کنه، دیگه انقدر حوضله ات سر نمی ره، وقتی بچه به دنیا بیاد انقدر سرت گرم میشه که نمی فهمی چطور شب میشه، چطور روز میشه.
اشکهایش را با دستمال پاک کردم و گفتم: شروین می دونه تو حامله ای؟
-نه ، می خواستم قبل از اینکه بفهمه…
-آزاده تو داری درباره یک بچه حرف می زنی، می فهمی؟ چطور اینقدر راحت این فکر ها رو می کنی؟ در ضمن شروین پدر ایبن بچه است ، حق داره بدونه. شما باید با هم تصمیم بگیرید، مطمئن باش اگه شروین بفهمه که تو سر خود کاری کردی خیلی از دستت می رنجه ، آن وقت یه مشکل بزرگ دیگه هم به مشکلاتت اضافه میشه. در ضمن این کار خیلی خطر ناکه ، جون خودت هم به خطر می افته.
آزاده غمگین گفت: می گی چی کار کنم؟
-ساده ترین کار اینه که با شروین صحبت کنی. همونطوری که با من حرف زدی با اونم حرف بزنی. من مطمئنم شروین انقدر تو رو دوست داره که هر کاری می کنه تا تو ناراحت نباشی.حالا تا کی اینجا هستید؟
-فکر کنم تا سیزده به در.
-خوب دیگه چه بهتر ، خیلی فرصت داری تا با شروین صحبت کنی و تصمیم بگیری، فکر نکن به شروین هم خوش می گذره، به اونم سخت می گذره و دلش نمی خواد تا ابد اونجا بمونه. اونم تا شرایطش بهتر بشه بر می گرده، پس قول میدی که قبل از انجام هر کاری با شروین صحبت کنی؟ آزاده سرش را به علامت مثبت تکان داد و صورتش را بوسیدم و گفتم:
-انقدر غصه نخور عزیزم واسه نی نی بده. الهی عمه قربونش بره.
آزاده خندید: برو بابا تو هم ! عمه عمه می کنی.
بعد از شام عمه زیبا رو کرد به من و گفت: سایه جون چی کار می کنی؟ خیلی وقته به ما سر نزدی.
-شرمنده یه کمی سرم شلوغ شده ، ببخشید.
آقا مجتبی با محبت گفت: آخر سال مردم همه یه کم قاطی می کنن . سر تو رو شلوغ می کنن. عوضش اونور سال راحت میشی.
شروین پرسید: چطور؟
-خوب دیگه، عید تموم شده و همه تا خرخره زیر بار قرض رفتن و به فکر پس دادن قرض هاشون هستن ، اینه که کمتر به پر و پای هم می پیچن.
با خنده گفتم: عمو مجتبی فکر می کنه من تو کلانتری کار می کنم.
وقتی عمه و آقا مجتبی رفتند من و آزاده به آشپزخانه رفتیم تا ظرفها رو بشوریم، آزاده آهسته گفت: تو همین یه روزه که اومدم کلی روحیه ام عوض شده، کم کم داشت خندیدن یادم می رفت.
با محبت گفتم: خوب تو هر چند وقت یه بار بیا تهران، روحیه ات هم عوض میشه.
-آخه شروین تنها می مونه.
-عیب نداره، شروین یه هفته تنها بمونه بهتره تا یک سال افسردگی و ناراحتی تو رو تحمل کنه.
تازه ظرفها تمام شده بود که شهاب آمد. صورتش می درخشید. لبخند پهنی روی صورتش دیده میشد. تا وارد شد مادر با خنده گفت: به به ! معلومه که شیری!
شهاب بدون حرف به اتاقش رفت ، فوری دنبالش رفتم و در اتاق را باز کردم.
-چی شده شهاب؟ با آوا رفته بودید بیرون؟
شهاب ادای با مزه ای در آورد و گفت: برو بیرون می خوام کپه مرگمو بذارم ، اَه.
می دانستم ادای منو در میاره، با حرص بالش رو به طرفش پرت کردم و گفتم الآن زنگ می زنم از آوا می پرسم.
شهاب خندید: بله شما جاسوس دو جانبه دارید.
بعد روی تخت نشست: هیچی نشد، طبق معمول کلی تو سر و کله هم زدیم تا به نتیجه رسیدیم.
-خوب چی شد؟
-دیگه خوابم میاد برو بیرون.
صدایش را به تقلید از من نازک کرده بود. گفتم: خیلی خوب تو بازم به من احتیاج پیدا می کنی دیگه، اونوقت حالتو می پرسم.

ارسال شده توسط Mehrdad در تاریخ 1391/07/21

تبلیغات

یک دیدگاه برای “قسمت چهارم رمان زیبای دختری در مه”

  1. shahab گفت:

    دمت گرم

دیدگاه خود را بنویسید