تبلیغات

قسمت سوم رمان زیبای دختری در مه

قسمت سوم رمان زیبای دختری در مه

قسمت سوم رمان زیبای دختری در مه

به روزهای پایانی سال نزدیک می شدیم ، تقریباً سرم شلوغ شده بود و هر روز یکی دو مراجعه کننده راداشتم. آن روز بعداز رفتم خانم و آقای وطن دوست که برای حل مشکل پسر نو جوانشان نزدم آمده بودند ، آماده شدم برم که تلفن زنگ زد . با عجله گوشی را برداشتم ، صدای نازک و تو دماغی خانم احمدی بلند شد: خانم کمالی ، مراجعه دارید، بفرستم بیان تو؟
متعجب گفتم: کی ؟
آهسته گفت : اولین بار است که میان ، خانم مظفری.
دوباره پشت میزم نشستم و گفتم: بفرستشون داخل.
لحظه ای بعد در باز شد وزن میانسال و قد بلندی وارد شد. بی اختیار از جا برخاستم وبعد از سلام و تعارفات معمول هر دو نشستیم. موشکافانه به زن خیره شدم. البته او هم مرا بررسی می کرد. بسیار بسیار شیک و خوش سلیقه بود. پالتو پوست گرانقیمتی به رنگ قهوه ای به تن داشت که با روسری و کفشهای پاشنه بلند و کِرِم رنگش همخوانی جالبی داشت. بیشتر موهایش از زیر روسری پیدا بود و معلوم بود در آرایشگاه خوبی های لایت عسلی شده.پوست سفید صورتش در کنار چشمها و اندکی در کنار لبهاچروک افتاده بود. ابروهای خالکوبی شده وچشمهای درشت و عسلی رنگش از بقیه اجزای صورتش ، پر رنگ تر و جذاب تر به نظر می رسید. بینی استخوانی و لبهای باریک و در هم فشرده اش به زیبایی چانه گرد و گونه های برجسته اش نبود. دستهای کشیده اش با ناخن های تازه مانیکور شده که لاک قهوه ای روشن و زیبایی داشتند پر از انگشتر های سنگین و نگین دار بود. به طور کلی زنی بودپر جذبه که حضورش خیلی پر رنگ و اثر گذار بود. سعی کردم خودم را جمع و جور کنم ، به آرامی گفتم : بفرمایید بنده در خدمتم.
صدای زن بم و بسیار با صلابت بود. دندانهای ردیف و صافی داشت که بر اثر سالها سیگار کشیدن کمی کدر ومات شده بود.
-عزیزم من مادر رضا و رعنا هستم. چند وقته که رضا اصرار داره به دیدن شما بیام. گویا شما به خونه ما آمدید و من سعادت نداشتم.
-کم سعادتی از جانب من بوده.
دستان زیبا و استخوانی اش را بلند کرد و گفت: خوب عزیزم حالا اینجا هستم. با من چی کار داشتی؟
از نحوه حرف زدنش پی به تسلط کامل و روحیه فرماندهی اش بردم. با ملایمت گفتم:
-عرض بنده مربوط به درخواست پسرتون میشه ، یکی دو ماه پیش برای اولین بار پیش من آمدند و درباره مشکل دخترتون تقاضای کمک کردند. با توجه به حرفهایی که زدند و رفتاری که خودم از نزدیک شاهدش بودم ، ریشه یابی اختلالات رفتاری رعنا جون رو موکول به زمانی کردم که شما هم افتخار بدید و در این مورد کمک کنید.
لبخند مصنوعی و دندان نمایش ، جایش را به لبهای به هم فشرده و عصبی داد:
-در چه موردی؟ رعنا؟
سرم را به علامت تایید تکان دادم. خانم مظفری چند لحظه سکوت کرد ، بعد دستش را درون کیف کوچک و زیبایش کرد و جعبه سیگارش را بیرون کشید. با ژستی نمایشی سیگاری بیرون آورد و با فندکی طلایی و کوچک روشنش کرد.پک عمیقی به سیگارش زد وگفت:
-رعنا تقریباً از وقتی من و پدرش طلاق گرفتیم دچار حالت افسردگی شد. خیلی با پدرش صمیمی بود و دوستش داشت ، بعدش هم که اون مرتیکه رفت و پشت سرش را نگاه نکرد ، بچه داغون شد. حتماً رضا بهتون گفته که چقدر شاگرد منظم و با هوشی بود . اما کم کم دچار افت تحصیلی شد رفته رفته حالش بد تر و بد تر شد . بدی اش هم این بود که پیش هر متخصصی می بردم انقدر جیغ و داد می کرد و کولی بازی در میاورد که خسته می شدم ، برای همین سعی کردم باهاش مدارا کنم.کاری به کارش نداشته باشم ، بهش بند نکنم، بذارم راحت باشه بلکه کم کم به نبود پدرش عادت بکنه. اما چی بگم که چی شد؟ اصلاً این دختر آدم نَمون شده ، از همه بیزاره ، مثل مرغ کّرچ دایم تو اتاقش در و می بنده. وگرنه خودتون می دونید ما خانواده دست به دهنی نیستی، لب تر کنه انواع و اقسام تفریحات براش آماده است. اسکی ،تنیس، شنا ، مسافرت دور دنیا ، چقدر اصرار کردم ببرمش فرانسه پیش خواهرم ، زیر بار نرفت که نرفت. همش مثل گدا گدوله ها لباسهای بد رنگ گشاد و بی قواره می پوشه ، راست راست تو خونه راه میره ، حداقل شوهر نمی کنه خیالم راحت شه.
بی توجه به ناله هاو شکایت هایش پرسیدم: از وقتی این حالات در رعنا تشدید شده با هیچ روانشناس یا روانپزشکی مشاوره نکردید؟
پک عمیقی به سیگارش زد و گفت:
-ببین عزیزم ، مثل اینکه متوجه نشدی؟ از بهترین دکترها براش وقت گرفتم ، نه از این دکتر الکی ها ! از اونا که سال تا سال وقت نمیدن و تو ده تا کشور خارج از کشور تدریس می کنن ، اما نمی آمد. تا می فهمید می خوام کجا ببرمش ، مثل الاغ چموش لگد می انداخت.
می دانستم به من طعنه می زند که نه دکترم ، نه اسم و رسم دارم ، بی توجه به حرفهای نیش دارش گفتم: خوب خودتون هم نرفتید درباره اش با یکی از دکتر ها صحبت کنید؟ بالاخره راهی پیش پاتون می ذاشتن.
پوزخند تحقیر آمیزی زد : من تنهایی برم دکتر بگم چند منه؟ مثلاً خود شما با حرفهای من و رضا و تمام دنیا می تونی پی به مشکلات رعنا ببری؟ باید حتماً با خودش صحبت کنی و درد و دلش رو گوش کنی ، اینطور نیست؟
-قطعاً همینطوره ، ولی کمک شما خیلی موثره حداقل میشه فهمید رعنا از چی رنج می بره، چرا تا این حد درون گرا و منزوی است؟ حالا اگه ممکنه هر چی یادتون میاد تعریف کنید. پس به نظر شما علت رفتارهای رعنا طلاق شما و همسرتونه؟ پدر رعنا با این توصیفی که کردید باید خیلی به دخترش علاقمند بوده باشه ، پس چرا بعد از جدایی سراغی از بچه ها نگرفت؟ این عجیب نیست؟
حس کردم لحظه ای دست و پایش را گم کرد. اما این حالت در کسری از پانیه تمام شد.
-خوب این یکی از شرایط من بود . شما از چیزی خبر ندارید . ولی خیلی خلاصه بگم من و هوشمند اصلاً وصله هم نبودیم ، من از روی جوانی و احساسات باهاش ازدواج کردم اما زود سرم به سنگ خورد. بعد از طلاق قرار شد من در ازای بخشش مهرم بچه هارو نگه دارم به شرطی که هوشمند هرگز اسمی ازشون نبره ، خوب میدونید اینطوری هوایی میشدن ، تا می آمدن به وضع جدید عادت کنن باباشون می آمد و دو روز می بردشون ، بعد می آوردشون با یک عالم حرفها و در وری هایی که تو اون دو روز بهشون می زد. یا زنگی زنگ یا رومی روم…
به میان سخنش رفتم : حتی وقتی متوجه شدید رعنا داره رنج می بره از پدرش نخواستید بیاد و دخترشو ببینه؟
از روی نفرت سری تکان داد و گفت: اون مرتیکه تنه لش چند ماه بعد از طلاق گورش رو گم کرد و رفت خارج. اگر هم ایران بود من هرگز خودمو کوچیک نمی کردم! رعنا اگر اونپست فطرت رو میدید حالش بد تر میشد.
-چطور؟ مگه برای دیدن پدرش بی قراری نمیکرد؟
خانم مظفری آشکارا به تته پته افتاد :خوب … خوب چرا، اما … اما اگه میدیدش دوباره بهش انس می گرفت و دردسر درست میشد، گفتم که دو هوا میشد.
میدانستم که حرفهایش تمام حقیقت نیست . او چیزی را از من پنهان میکرد که نمیدونستم چیست. اما مطمئن بودم دلیل دردهای رعنا همان است.
دوباره نگاهش کردم . سیگارش را تمام کرده بود و حالا داشت عصبی ته سیگارش را در گلدان له می کرد. برق غضب و خشم در چشمانش هویدا بود. با ملایمت گفتم : خوب شاید علت رفتارهای رعنا همین باشه که گفتید.من تصمیم گرفتم ، البته با اجازه شما ، گاهی در لباس یک دوست به خونه شما بیام و با رعنا گرم بگیرم ، بلکه بشه بهش کمک کرد.
خصمانه گفت : بعید می دونم ، رعنا با هیچکس به جز سگ و گربه های ولگرد حرف نمیزنه. البته شما لطف می کنید که انقدر نگران رعنا هستید و من هم آرزوم اینه کهیه روز مثل دخترای عادی از زندگی و امکانتش لذت ببره ، بهخدا من از دست کارای عجیب و غریبش دارم دیوونه میشم. اما چه کنم؟ پاره تنمه…
وقتی این حرفهارو می زد نم اشک رو میشد در چشمانش دید. می دانستم که واقعاً بچه هایش را دوست دارد اما اینطور که پیدا بود این عشق زیر لایه ای از خودداری و غرور پنهان شده بودو به آن اجازه آشکار شدن نمیداد. دستمال کوچک و زیبایی را زیر چشمان مملو از سایه و ریملش فشرد و از جا برخاست.
-خوب عزیزم، از دیدنت خیلی خوشحال شدم . رضا که خیلی ازت تعریف می کرد ، انگار با برادرت هم دوست و همکاره ، هر وقت دوست داشتی بیا خونه ما ، مطمئنم رعنا هم خوشحال میشه.
وقتی او رفت ، خانم احمدی فوراً داخل شدو گفت :
-خانم کمالی خیلی دیرم شده ، بی زحمت اگه کاری ندارید کلید رو تحویل بدید.
به ساعتم نگاهکردم ، تقریباً یک ساعت از پایان ساعت کاری می گذشت. با سرعت وسایلم را جمع کردم و گفتم: خوب چرا نرفتید؟ من کلید رو میذاشتم پیش دکتر شمیرانی.
احمدی جیغ جیغ کنان گفت: وای نه! اگه دکتر بفهمه حکم اخراجم دستمه ، میگه تا تمام کلیدهارو تحویل نگرفتم حق ندارم برم.
در را قفل کردم و کلید را میان دستان منتظرش گذاشتم. وقتی از در کلینیک بیرون آمدم آفتاب از پشت ابرها در آمده بود و باد برفهای پ.ک . سبک را در هوا می رقصاند. نفس عمیقی کشیدم. شخصیت مادر رضا و عنا بی نهایت برایم جالب بود. کم کم تکه های پراکنده معمای وجود رعنا جمع می شدند. بعد از ظهر همان روز در اتاقم مشغول شنیدن موسیقی آرامی بودم . صدای مادر و پدرم که طبق معمول سر حرفهای مادر جان بحث می کردند می آمد و من سعی می کردم نشنوم. شهاب هنوز به خانه نیامده بود و من سخت در فکر بودم . صدای زنگ تلفن تمرکزم را به هم زد، بعد از چند زنگ مطمئن شدم پدر و مادر مشغول تر از آنند که گوشی را بردارند. ناچار گوشی را برداشتم. صدای مردانه و بمی خط راپر کرد.
-سلام خانم کمالی…
متعجب از اینکه چه کسی مرا میشناخت ولی با نام خانوادگی مراخواند گفتم:
-سلام . بفرمایید.
-من رضا هستم ، سایه خانم ببخشید که مزاحم شدم.
تازه صدایش را شناخته بودم. حال شما چطوره؟ مادر و رعنا جون خوبن؟
-خیلی ممنون، سلام می رسونن ، مادرم که عاشق شما شدن ، از وقتی آمدن دایم دارن ازتون تعریف می کنن…
نگران گفتم : جلوی رعنا؟
رضا خندید: نه ، نه ، برای خودم تعریف کردن که امروز مزاحم شما شدن ، می گفتن چقدر شما با شخصیت و مسلط هستین ، مادر من به ندرت از کسی تعریف می کنه ولی وقتی چیزی میگه از ته دل به حرفش ایمان داره.
خشک و رسمی گفتم : ایشون لطف دارن.
-نه، خواهش می کنم ، غرض از مزاحمت… من از اون روز که شما گفتید دقیق در مورد اتفاقهایی که در گذشته افتاده فکر کنم ، نشستم و فکر کردم ، در ضمن رفتم سراغ دفتر خاطراتم که از سالها پیش تو انباری خونه خاک می خوره ،البته این خاطرات نویسی رو ادامه ندادم ولی سه چهار سالی که نوشتم مطمئنم همان سالهایی است که مد نظر شما هم هست . درست از دو سال قبل از جدایی پدر و مادرم و یک سال و نیم بعد از آن نوشته شده ، چند روزه که خودم میخونم ، به چیزهایی هم رسیده ام.حالا هر وقت شما صلاح بدونید بیام خدمتتون تا درباره اش با هم صحبت کنیم، اگر هم خواستید دفترهامو براتون میارم.
-خیلی خوب اگه اشکالی نداشته باشه.
خندید: چه اشکالی؟ شما مثل دکترا محرم ما هستید. پس من کی خدمت برسم؟
-من فردا بعد از ظهر کلینیک هستم، پس فردا هم صبح سر کارم. هر روز خواستید تشریف بیارید.
به محض اینکه گوشی رو گذاشتم ، پدر در اتاق رو باز کرد و هراسان گفت:
-سایه پاشو ، مامانت دو پاشو کرده تو یک کفش میخواد این وقتشب بره ترمینال…
با عجله از اتاق بیرون دویدم . مادر در اتاق خوابشان ، پایین تخت نشسته بود چشمانش سرخ و متورم بود. با حرص داشت لباسهایش را داخل چمدون می چپاند.
-مامان… چی کار می کنید؟
سرش را بالا گرفت و با دیدن من بغضش شکست. دارم میرم ، خسته شدم . همه تو این خونه به چشم یه پادری به من نگاه می کنن ، ازروم رد میشن و میان تو ، تو بگو سایه … تو بگو … من به جز آشپزی وشست و شو رفت و روب و خرید کردن قابل کار دیگه ای هم هستم؟ هر روز صبح همه از خونه میرن بیرون ، از صبح دور خودم می چرخم. همه جارو تمیز می کنم، غذا می پزم، سر ظهر همه مثل گرگ گرسنه سر می رسن میشینن پشت میز تا بنده غذا جلوشون بذارم ، بعد جمع کنم ، بشورم . مرتب کنم تا فردا. هیچکس نمیگه خرت به چند؟ بابات که به خودش زحمت نمیده بپرسه این میوه و گوشت و مرغ و برنج و روغن چطوری کیلو کیلو میاد تو خونه؟ ماشینو سپرده دست شهاب ، خودشو راحت کرده. شهابم که از صبح میره شب میاد ، یه روز تعطیل هم دلم نمیاد بگم مادرت رو ببر خرید ، خوب جوونه برایخودش برنامه داره. این وسط مادر جان هم شده بلای جونم…
پدرم که تا آن لحظه ساکت و سر به زیر گوش میداد ، غرید: آخه مادر بیچاره من به تو چی کار داره؟ تو زندگیت دخالت میکنه؟ هفت روز هفته خونه ماست و باید ازش پذیرایی کنی؟ خرجش با ماست؟
مادرم با حرص و غیظ گفت: نه خیر ، ولی وقتی برای کوچکترین کار مادرت می دوی و هر کار داری زمین میذاری یک جایی ام میسوزه که نمیتونم بگم ، اگه اینطوری نبودی دلم نمی سوخت ، می گفتم جلال اخلاقش اینطوریه ، ولی چطور برای من یک سوزن از زمین بر نمی داری ولی به مادرت که می رسی انقدر دلسوز و با فکر میشی؟ پس عقلت می رسه و بلدی کمک کنی و به من روا ندادی؟ هان؟
قبل از اینکه پدرم دهان باز کند گفتم: مامان جون شما حق دارید ، ما خیلی در حقتون کم لطفی می کنیم ، اما الآن هم با این حالتون درست نیست برید ترمینال. عزیز و آقا جون سکته می کنن. شما یک امشب هم صبر کنید ، فردا اگه دلتون خواست برید شیراز.
به پدرم که می خواست حرفی بزند اشاره کردم ساکت بماند . بعد هر دو اتاق را ترک کردیم تا مادرم لحظه ای با خود خلوت کند. برای پدرم که مغموم و ناراحت روی مبل نشسته بود چای بردم. نگاهی سپاسگزار به من انداخت و گفت: می بینی چه بدبختی دارم سایه؟ دایم باید به مادرت حساب پس بدم که چراکمک مادر پیر و ناتوانم کردم.
کنارش نشستم و گفتم : در واقع شما هم بی تقصیر نیستید…
جا خورد و مردد نگاهم کرد. با ملایمت گفتم: از حرفهای من ناراحت نشید ، من که غریبه نیستم ، شما رو هم به اندازه مامان دوست دارم. در واقع همه ما تقصیر داریم ، مامان راست میگه ، هیچکدوم نه تنها کمکش نمی کنیم ، هر کی میاد خونه ، خسته و بد اخلاقه. خوب مامان هم کار می کنه ، خسته میشه ، شما تقریباً هفته ای پنج ، شش بار مادر جان و عمه ها رو می بینید ، اما پدر و مادر و تنها خواهر مامان شیراز هستند که سالی یه بار ، شاید دوبار همدیگر رو می بینن. چند لحظه خودتون رو بذارید جای مامان ، تنها و بی کس از صبح تا شب ، بدون اینکه کسی کمکتون کنه کار کنید ، در ضمن ببینید که زنتون هم کوچکترین خواهش و کار مادرش رو با کمال میل و به سرعت انجان میده ، اما احتیاج به کمک را در شما تشخیص نمیده ، خوب چه حالی میشید؟
پدر سکوت کرده بود.من ادامه دادم: مامان خیلی قلب پاک و مهربونی داره ، بدون چشم داشت و توقع این همه کار می کنه ، اما از شما که شوهرش هستید توقع داره گاهی بهش کمک کنید و درکش کنید ، ازش تشکر کنید. بی رو دربایستی بگم من تا به حال ندیدم شما تو خونه پنجره پاک کنید ، فرش بشورید ، لوستر ها رو بسایید ، کارهایی که برای مادر جان انجام میدید ، بارها شده مامان به تنهایی دکتر رفته ، حتی وقتی حال نداشته ، اما شما با کمال میل مادر جان رو دکتر می برید و براش داروهاش رو می خرید . از این نمونه ها زیاده ، خوب چرا؟
پدرم شرمگین نگاهم کرد و گفت: یعنی مادرم رو ول کنم به امان خدا؟
فوری گفتم : نه ، هیچکس از شما نمیخواد مادر جان رو ول کنید ، اما چه خوب میشد اگه نیمی از اون کارا رو هم برای زنتون می کردید. مامان از آهن ساخته نشده ، خسته میشه. منو شهاب که نیستیم ، شما هم که یا بنگاهید یا خونه مادر جان. مامان باید یه تنه همه کارهارو بکنه ، بهش حق بدید که از دستتون دلگیر بشه. مخصوصاً وقتی خودش به شما نیاز داره ، اما شما به خاطر کارهای بی اهمیت و کوچک مادر جان ترکش می کنید.
پدرم سر بلند کرد و غمگین گفت: می دونم که حق داره ، من خیلی شهره رو دوست دارم ، اما چه کنم به مادرم هم نمیتونم نه بگم.
-این خیلی بده ، شما باید با احترام گاهی وقتها به مادرتون نه بگید.مثلا اون دفعه مامان وقت دکتر داشت ، شما رفته بودید برای مادر جان پارچه چردهای بخرید ، یادتونه؟
پدرم سر تکان داد. ادامه دادم: خوب باید می گفتید ، مادر جان امروز شهره وقت دکتر داره ، من هم از قبل بهش قول دادم باهاش برم، شما خریدت رو بذار برای فردا تا با هم بریم. اینطوری هم مادر جان ناراحت نمیشه ، هم مامان سپاسگزار میشه. هان؟
پدرم روی مبل جا به جا شد و گفت: تو درس این کار رو خوندی ، حتما بهتر از من میدونی ، سعی می کنم از این به بعد این کار رو بکنم.
با مهربانی و قدر دانی دستش را گرفتم و گفتم : اگه گاهی با مامان برید بیرون و بعضی وقتها بهش کمک کنید ، مطمئن باشید مسئله حل میشه. مامان هم شما رو دوست داره ، حیفه که از دست هم ناراحت باشید ، اونم به خاطر مسایل بی اهمیت.شما باید تمرین کنید چطور به مادر جان جواب بدیدکه ناراحت نشه. مادر جان هنوز خیلی سر حال هستند ودر ضمن به جز شما دو دختر هم دارند که کارهای کاملاً زنانه مثل خرید پارچه و تهیه وسایل ترشی و این قبیل کارها را با آنها انجام دهد، این که بعضی اوقات به مادر جان “نه” بگویید ، باعث عاق والدین و عذاب اخروی و خشم خدا شوید ، مطمئن باشید.
پدرم با صدای گرفته جواب داد : سعی میکنم ، می دونم شهره هم خیلی حق داره ، اصلاً آخر هفته خودم تصمیم داشتم ببرمش شیراز.
آخر شب از خستگی در حال بیهوشی بودم که شهاب چند ضربه به در اتاق زد: تلفنو بردار ، دوستته.
گوشی را برداشتم ، صدای پر انرژی آوا بلند شد: سلام. منو میشناسی؟
خنده ام گرفت. حق داشت خیلی وقت بود سراغی از او نگرفته بودم.
شرمسار گفتم :
-سلام ، من زنگ نمی زنم ، تو چرا زنگ نمی زنی؟
خیجان و اضطراب نهفته در صدایش خبر از این می داد که می خواهد چیزی به من بگوید ، اما نمی داند چطور سر صحبت رو باز کنه . برای اینکه کمکش کنم گفتم :
-معلومه میخوای یک چیزی بهم بگی ، بگو زود باش که دیگه طاقت ندارم.
-آخر هفته خواستگار دارم.
جیغی از شادی کشیدم: راست میگی؟ مبارکه ! حالا کی هست؟
غمی در صدایش نهفته بود که از پشت گوشی تلفن هم قابل فهم بود.
-چه مبارکی، دلت خوشه ها، از بلا تکلیفی دلمو به دریا زدم وگرنه مورد دلخواهم نیست.
-کی هست؟
-یکی از فامیلهای دور مادرم ، چند بار تا حالا آمده ، جواب منفی دادم. ولی دیگه تصمیم گرفتم این بار جواب مثبت بدم. اگه تا حالا قرار بود خبری بشه ، میشد. من هم دیگه دارم پیر میشم ، میترسم سال دیگه این یکی هم نباشه.
با ملایمت گفتم : آوا صحبت یک عمر زندگیه ، چطور می تونی انقدر بچگانه تصمیم بگیری؟
بغض آلود جواب داد : چه کنم؟ دیگه خسته شدم ، گذشته از اون برای مانی خواستگارای خوب میاد . می دونم من اگه ازدواج کرده بودم ، نسبت به یکی دو تا از خواستگاراش بی تمایل نیست ولی اون طفلک هم خودش رو پابندمن کرده…
آن شب خیلی با آوا صحبت کردم. سعی کردم با دلیل و برهان از آن تصمیم بچگانه منصرفش کنم ، اما آن شب مرغ آوا یک پا داشت. وقتی گوشی رو گذاشتم دهنم کف کرده بود. شهاب که انگار کشیک می کشید وارد اتاق شد و با لحنی شوخ گفت:
-خسته نباشید ، تلفن سوخت.
ولی وقتی قیافه غمگین مرا دید ، لبخندش نا پدید شد. آمد و روی تنها صندلی اتاقم نشست.
-دوباره چی شده؟ حتما باز آوا تصادف کرده و ضربه مغزی شده؟
می دانستم از آن دفعه ای که با مادرم سر کارش گذاشته بودیم ، دل پری دارد ، گفتم :
-خدا نکنه، قراره براش خواستگار بیاد ، آواهم بدون اینکه علاقه ای به طرف داشته باشه ، میخواد بله رو بگه و به قول خودش از بلاتکلیفی در بیاد.
شهاب با ناراحتی آشکاری نگاهم کرد . دستانش را در هم می پیچاند و با پایش روی زمین ضرب گرفته بود. کلافه پرسید : حالا کی قراره بیان؟
-آخر هفته.

بلند شد. شانه های همیشه صافش ، افتاده و خمیده بود. متوجه حال خرابش شدم و به هوش و ذکاوت مادرم آفرین گفتم . می دانستم اگر حدسش درست باشه ، تا آخر هفته معلوم میشه.

به زن و شوهر جوانی که روبرویم نشسته بودند زل زدم. هردو خیلی جوان و حساس بودند. هنوز داشتند با هم جر و بحث می کردند و به میان حرف هم می پریدند. فکرم بی نهایت مشغول بود و از حرفهایشان چیزی متوجه نمی شدم. روز قبل رضا به دیدنم اومده بود. به محض رسیدن سلام کرد و گفت: من براتون یه پیشنهاد دارم سایه خانم…
منتظر نگاهش کردم. انگار معذب بود ، آرام و قرار نداشتو از چشمهایش می فهمیدم که برای چند لحظه هم در یک نقطه ثابت نمی ماند.
-می خواستم خواهش کنم اول این دفتر ها رو بخونید ، بعد راجع بهش باهم حرف می زنیم.
بعد سه دفتر قطور باجلدهای تیره روی میزم گذاشت. یکی از دفترها را برداشتم. به تاریخ اولین دفتر نگاه کردم ، مربوط به ده سال پیش بود. برایم جالب بود که زودتر به محتوایش پی ببرم. دفترها رو درون کیفم گذاشتم و نگاه کوتاهی به رضا که هنوز روی صندلی جا به جا میشد انداختم:حالا اصلاً نمی خواهید حرفی بزنید؟
دلتنگ گفت: از آن شب که با شما صحبت کردم تا دیشب ، این خاطرات رو خوندم. به نظرم خوندن اینها خیلی بهتره ، همه چی دقیق توش نوشته شده، در صورتی که حرفهایی که می خواستم بهتون بزنم خیلی کم اهمیت تر از این مطالب است.
سری تکان دادم و گفتم : بسیار خوب ، من اینا رو می خونم و باهاتون تماس می گیرم.
صورت جوان و شادابش که همیشه خوشحال و پر انرژی بود به طور چشمگیری ناراحت و افسرده نشان می داد. موهایش کمی بلندتر از دفعه پیش شده و جعد اندکش نمایان بود. یک کاپشن مشکی با شلوار جین به تن داشت. چکمه هایش به نظر گران قیمت و دست دوز می رسید. حس کردم خیلی غمگین است. انگار فضا از غمش انباشته شده بود. برای اینکه حرفی زده باشم گفتم : رعنا جون چطوره؟
شانه هایش رابالا انداخت : اِی ، مثل همیشه.
-شاید بعداز خوندن این نوشته ها برام موضوع روشن بشه ، دلم میخواد باز رعنا رو ببینم. دفعه پیش که آمدم خونتون داشت یخش وا میشد ، حیف که شما و شهاب کارتون زود تموم شد.
برقی از شادی چشمان عسلی و زیبایش را روشن کرد. جدی؟ کاش دوباره می آمدید ، می دونم خیلی آدم پر توقعی هستم اما روحیه رعنا داره زندگی همه رو خراب می کنه.
احساس همدردی در وجودم پر شد. غم صدایش و تنهایی وجودش در آن لحظه خیلی قابل لمس بود. با ملایمت گفتم: خدا خیلی بزرگه ، توکل کنید ، دعا کنید ، مطمئن باشید رعنا هم خوب میشه.
وقتی رفت تا مدت ها در فکرش بودم. طفلک چه گناهی داشت که مجبور بود با آن سن و سال و شر وشور در فکر خواهر بیمار و مادر ناراحتش باشد؟ در دل قسم خوردم که مشکل رعنا رو حل کنم.
-ببخشید خانم کمالی درست نمی گم؟
با گیجی سر بلند کردم . اصلاً نفهمیدم مرد جوان چه پرسیده بود.
پوزش خواهانه گفتم:
-ببخشید متوجه نشدم آقای عمادی، میشه یک بار دیگه تکرار کنید.
با حرص نگاهم کردو گفت: من میگم این خانم میخواد از من سواری بگیره ، اما بنده اهلش نیستم.برای همین اینقدر ناراحته.

زن جوان که آرایش چشمانش به دلیل گریه به زیر چشمش منتقل شده بود، با صدایی جیغ مانند گفت: نه خیر ، تو خر گیر آوردی ، من که می دونم همش حرفهای مادرت رو به من دیکته می کنی. خونه فلانی نرو ، اینو نپوش ، فلانی رو دعوت کن ، اینو نخر. بابا جون من از این امر و نهی متنفرم! من تو خونه بابام برای خودم استقلال داشتم ، اینو بفهم..
مردپوفی کرد و گفت: می خواستی همون خونه بابات بمونی.
-تو و اون مادرت پاشنه در از جا در آوردید ، یادت رفته؟
-نه خیر ، اصلاً یادم نرفته که از هول تون داشتید سکته می کردید مبادااز دستتون برم.
زن پوز خندزشتی زد: شتر در خواب بیند پنبه دانه. به سر کچلت می نازی یا پدر پادشاهت؟
مرد که رگهای گردنش بر اثر خشم متورم شده بود گفت: تو به چی می نازی؟ زیبایی؟ مال و منال بابات ؟ یا تحصیلات کاملت؟
قبل از آن که کارشان به جاهای باریک بکشد دخالت کردم :
-آقای عمادی خواهش می کنم . این بحثهای فرسایش واقعاً مخرب است. شما اصل اختلافتون یادتون رفته ، چرا پای پدر مادر همو به دعوا می کشید؟
دخترک پشت چشمی نازک کرد و گفت : همینو بگو ، اصلاً خانم کمالی ما اگه سرِ ماست هم دعوا کنیم ، پای مادرش خود به خود به دعوا کشیده میشه ، چون مارک ماست رو هم مادرش باید تایید کنه.
قبل از اینکه وارد بحش جدیدی بشن گفتم : باید یاد بگیرید به والدین و خانواده های هم احترام بگذارید. انقدر دعوارو کش ندید.
بعدشروع به تمرین با همین کردیم که در هر بحث و جدل چطور می توان با روشی کاملاً آسان مسیر بحث را عوض کرد ، که انقدر به احساس و شخصیت طرفین لطمه نخوره. وقتی سر انجام زوج رفتند عرق از سر و رویم روان بود، بدترین موارد همین افرادبودند که می خواستند به قول معروف گربه را دم حجله بکشند و هیچکدام ذره ای گذشت نمی کردند.
در راه خانهبه این فکر می کردم که شاید دیدن این صحنه ها دلیل بی تمایلی ام نسبت به ازدواج باشد. به آدم هایی که در خیابان در حال رفت و آمد بودند ، نگاه کردم. دلیل این همه عجله چه بود؟ اطمینان داشتم از هر یک از آنها بپرسند چند درخت در بین راه دیدید؟ جواب همه شان هیچ است. همه یا به روبرو نگاه می کردند یا به زمین.
وقتی به خانه رسیدم ازخستگی از پا در اومده بودم. تصمیم داشتم بدون خوردن شام به رختخواب برم و فقط بخوابم. اما تا لباسهایم را عوض کردم مادرم وارد اتاق شد.صورتش نشان می داد که از حرف انباشته است. با اینکه خسته بودم اما می دانستم که ادب و انسانیت حکم می کند به حرفهایش گوش بدم. تاروی تخت نشست گفت: نمی دونی امروز کی زنگ زد.
-کی زنگ زد؟
مادرم با آب و تاب گفت: بدری خانم.
سعی کردم خونسردی ام را حفظ کنم: چکار داشت؟
مادرم لبخند زد : معلومه دیگه ، می خواست برای کیارش بیادخواستگاری.
خشمگین و بی اختیار گفتم: غلط کرده ، پسرۀ پررو. بهخدا اگه بیان اینجامامان…
صورت مامانم از تعجب شکل علامت سوال گرفت: چی شده مگه؟ شب عروسی سیاوش ندیدی چقدر احترام گذاشتن ، چقدر با عزت رفتار کردن ، نفر اول ماروسر شام دعوت کردن. مگع باهاش پدر کشتگی داری؟
جدی و قاطع گفتم : در هر حال گفته باشم اگه بیان من خونه نمی مونم.
مادر که متوجه قاطعیتم شده بود ، سری تکان داد و گفت:والله نمی دونم چی بگم؟ همه تو این خونه دیوونه هستن.دیگه طاقتم تموم شده…
فقط همین رو کم داشتم . ار کار کیارش در مراسم عروسی انقدر دلگیر وناراحت بودم که می دانستم حتی ذره ای امید به عوض شدن نظرم نبود. من از، خود راضی بودنش ، امر و فرمان دادن ، پز دادن و به رخ کشیدن مال و اموال پدرش اصلاً خوشم نمیاد. بهترین کار این بود که بگم شهاب با مامان صحبت کنه. با اینکه فکر بلند شدم و با اینکه از خستگی در حال ضعف بودم به اتاق شهاب رفتم. طبق معمول پای کامپیوتر نشسته بود و در این دنیا نبود. آهسته گفتم : شهاب…
به سرعت سر برگرداند : اِ سایه … ترسیدم.
روی تخت نشستم و گفتم می خوام باهات صحبت کنم.
صندلی را به طرفم چرخاند و گفت: بفرمایید گوشهای بنده مال شماست.
سریع رفتم سر اصل مطلب : مامان می گفت امروز خانم محتشم زنگ زده بود برای خواستگاری وقت می خواست…
شهاب براق شد. سریع گفتم: صبر کن ، می خواستم با مامان صحبت کنی اصلاً منصرف شه ، دلم نمی خواد دیگه کیارش رو ببینم.
خشم شهاب مثل اشعه های خورشید به اطرافم ساطع می شد، با حرص گفت:
-عجب رویی داره این پسره، اون شب تو یه عالم دیگه نفهمیده چه غلطی کرده، اون شب تو یه عالمه دیگه نفهمیده چه غلطی کرده ، حالا عقلش سر جاش اومده ، ولی این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست. سایه این پسره یک عوضی به تمام معناست. میگن مِی آنچنان را آنچنان تر می کند ، این اخلاقش همینه … از خود راضی و کوتاه فکر.
گفتم: تو حرص نخور ، خودمم اصلاً ازش خوشم نمیاد. فقط دلم نمی خواد این مسئله هی کش پیدا کنه ، هی برن هی بیان. از همون اول باید بهشون جواب منفی داد و خلاص. فقط هر چی به مامان میگم فکز می کنه دارم ناز می کنم. تو یه جوری باهاش حرف بزن که قید این ازدواج رو بزنه.
شهاب لبخند مرموزی زد و دستهایش را به هم مالید : خوب موضوع جالب شد! باید یک معامله پایاپای بکنیم ، حاضری؟
سر از حرفهاش در نیاوردم. اما دلم می خواست زودتر حرفشو بزنه تا برم بخوابم، بنابر این گفتم :
-چی می خوای؟
شهاب بلند شد و نزدیکتر آمد. چشمهایش برق می زد . با صدای خفه ای گفت:
-ببین من با مامان درباره کیارش حرف می زنم تا منصرف بشه ، تو هم به خاطر من درباره آوا باهاش حرف بزن بلکه راضی بشه.
چشمهایم از تعجب گشاد شده بود. به سختی سعی کردم جلوی جیغ زدنمو بگیرم.
-چی؟ درباره کی؟
گونه هایش سرخ شد. سرش را پایین انداخت و گفت: مگه تو و مامان اون مسخره بازی رو در نیاوردید که ثابت کنید من و آوا به هم علاقه داریم؟ خیلی خوب! حالا که فهمیدید باید یه کاری بکنید.
با شادی و هیجان گفتم : حالا چراامشب یادش افتادی؟
شرمزده جواب داد: از آن شب که باهاش تلفنی حرف زدی و گفتی قراره آخر هفته براش خواستگار بیاد دارم حرفمو مزه مزه می کنم. امشب راه رو برام صاف کردی تا حرف بزنم ، می ترسم دیر بشه. با همه خستگی خوشحال از شنیدن این خبر به سوی شهاب رفتم. شهاب خجالت زده عقب رفت : اِ برو کنار بابا ، خفه شدم.
با شادی گفتم : الهی قربونت برم شهاب جون ، ولی بهتره اول با آوا صحبت کنم بعد با مامان. باید اول نظر آوا رو بدونم.
شهاب متعجب نگاهم کردو گفت: آوا؟ مگه میشه آوا جواب منفی هم بده؟از خداشه…
اخم کردم و گفتم:چی شد؟ تو هم مثل کیارش شدی؟

از خنده شهاب خنده ام گرفت. صدای مادرم بلند شد:
-تلفنو بردار ، آقای هوشمند.
در اتاق باز شدو مادرم در آستانه در ظاهر شد. شهاب به طرف گوشی تلفن رفت ، اما قبل از اینکه گوشی را بردارد مادرم گفت: با سایه کار دارن.
شهاب زیر لب گفت: دِکی !
گوشی رو برداشتم ، بی قراری در صدای رضا موج می زد.
-سلام ، هزار بار معذرت از اینکه این وقت شب مزاحم شدم.
-سلام ، خواهش می کنم ، اتفاقی افتاده؟
-بله ، یعنی نخیر.
باعجله گفتم: چی شده؟
بغض در گلویش شکست ، با هق هق گفت: رعنا فرار کرده…
بی اختیار روی زمین تا خوردم. صدای رضا بلند شد : الو؟ سایه خانم؟
به سختی جواب دادم : بله؟ از کجا فهمیدید فرار کرده؟ شاید جایی رفته…
صدایش انگار از دور دست می اومد: رعنا تو حیاط هم به زور می رفت. بعد از ظهر که اومدم خونه دیدم پیداش نیست. ساک دستی اش هم نبود.
-مادرتون نمی دونه کجارفته؟
-نه ، اون تو اتاق خوابش بوده . البته میگه ظهر با هم ناهار خوردن ولی بعدمادرم رفته خوابیده و بعد رعنا ناپدید شده.هر جایی فکر می کردم زنگ زدم سراغشو گرفتم ، اما هیچ کجا نبود. نمی دونم کجا رفته ، دارم دیوونه میشم.
– به خودتون مسلط باشید. هر جا باشه پیداش میشه. رعنا یه دختر بزرگ و بالغه ، نترسید.
رضا ناله کرد : از همین می ترسم. می ترسم بلایی سرش بیارن. نمی دونم کجا دنبالش بگردم.
شهاب جلو آمد و گوشی رو از من گرفت. می شنیدم که دوستش را دلداری می دهد . وقتی گوشی رو گذاشت کنش را از پشت صندلی برداشت. مادرم دستپاچه دنبالش رفت.
-کجا مادر جون؟ تو کجا میری؟
شهاب نگاهی به من انداخت و به مادر گفت: رضا داغون بود. نامردیه تو این شرایط تنهاش بذارم. می رم حداقل دلداریش بدم.به طرف اتاقم دویدم و گفتم : صبر کن منم میام.
صدای مادرم بلند شد: تو دیگه کجا؟
با سرعت مانتو و روسری ام را برداشتم و با دمپایی به کوچه دویدم . شهاب در را باز کرد و همزمان با سوار شدن من حرکت کرد. در طول مشیر هر دو ساکت بودیم. می دانستم که شهاب هم در فکر دوستش است. وقتی به خانه شان رسیدیم رضا جلوی در ایستاده بود و عصبی بالا و پایین می رفت. تاشهاب ماشین را نگه داشت به طرفمان آمد. با دیدن من نالید: دیدید سایه خانم؟ دیگه دیر شده… رعنا رفته.
جلو رفتم و دلسوزانه گفتم: ناراحت نباشید.شما باید خونسرد باشید با این حالی که دارید بد تر مادرتون رو هم نگران می کنید.
شهاب همدستش رو گرفت : نترس بابا ، هیچ جا نرفته ، بیا بریم تو خونه ، اونجا بشینیم با هم فکر کنیم ببینیم چی کار کینم.
رضا خجالت زده به طرف در رفت: ببخشید تو رو خدا ، بفرمایید تو.
ووقتی وارد خانه شدیم سکوت بدی حکمفرمابود. وری اولین مبل نشستم. لحظه ای بعد مادر رعنا آمد وبه احترامش بلند شدیم. جلو آمد و صمیمانه صورتم را بوسید. پلیور بنفشی با یقه بلند و شل پوشیده و موهای بلندش را پشت سر جمع کرده بود. چشمهایش پف آلود و صورتش بی آرایش بود. باشهاب دست داد و روی مبل نشست. بعد انگار که با خودش حرف بزنه گفت: دیدی چه خاک به سرم شد. دختره سر سیاه زمستون معلوم نیست پا شده کجا رفته…
گفتم: شاید خونه دوستی آشنایی رفته…
رضا غمگین جواب داد: کدوم دوست؟ رعنا اصلاً دوستی نداره که بخواد بره خونشون.
شهاب نگاهی به من انداخت و محتاطانه پرسید : شاید رفته خونه فامیل ها.
این بار خانم مظفری جواب داد: کدوم فامیل؟ رعنا فامیل پدریشو نمی شناخت ، منهم ایران کسی رو ندارم. یک مادر پیر که چند تا پرستار و کلفت ازش نگه داری می کنن ، خواهرم فرانسه است. خونه کی رفته؟
-چرا از خونه رفت؟ با هم دعواتون شده بود؟ اتفاقی افتاده بود؟
لحظه ای همه به من خیری شدند. بعد رضا گفت:
-نه، اتفاقاً چند وقتی بود شبها از خواب نمی پرید. کارهای عجیب و غریب هم نمی کرد. وقتی اومدم خونه هر چی صداش زدم جواب نداد. رفتم به اتاقش دیدم چند تا از لباسهاشو با اون ساک کوچیکه برده ، کتاب شعرش هم نبود. بعد رفتم مامان رو بیدار کردم.
خانم مظفری به میان حرف پسرش دوید: آخه من میگرن دارم، ظهر باهم ناهار خوردیم، حال رعناهم خوب بود. بعد من رفتم بخوابم ، اون هم طبق معمول به اتاقش رفت.
صدایش در گلو شکست : وقتی من خواب بودم رفته ، وای معلوم نیست الآن کجاست…داره چی کار میکنه؟ زنده است یا مرده؟
بااین جمله رضا به گریه افتاد. مادرش آهسته گفت: از دیشب بچه ام داره پر پر می زنه ، به همه جا زنگ زده ، تمام سوراخ سنبه ها رو گشته ، ولی انگار یه قطره آب شده رفته تو زمین…
شهاب پرسید: به کلانتری خبر دادین؟
رضا سرش را به علامت منفی تکان داد.مادرش غمگین جواب داد: بریم چی بگیم؟ تف سر بالا بندازیم؟
به اطراف نگاه انداختم. احساس خفگی می کردم . می دانستم از ناراحتی و غصه است. در واقع رعنا مریضی بود که به کمک من احتیاج داشت. برادرش از من کمک خواسته بود. حالا چی شده؟ من حتی قدمی براش برنداشته بودم. زیر لب قسم خوردم که اگه پیدا بشه ، لحظه ای رهاش نکنم تا حداقل کمی بهبود پیدا کنه.
آن شب تا پاسی از شب دور هم نشستیم و فکر کردیم که چی کار کنیم. عاقبت همه به این نتیجه رسیدند که رعنا به دلیل انزوا و گوشه نشینی جایی را بلد نیستو اگر هم جایی رفته باشه حتماً مسیر را بلد بوده و می شناخته.
برای دلداری دادن به مادر و برادرش گفتم: باشناختی که من از رعنا پیدا کردم ، او از غریبه ها می ترسدو به آنها اطمینان نمی کند. خیالتان راحت باشه که جای امنی است.
مادرش ملتمسانه گفت: تو رو خدا راست میگید؟
نگاهش کردم. صورت مقتدرش اکنون زیر لایه ای از غم و نگرانی پنهان شده بود.
-با توجه به روحیات رعنا اینطور پیش بینی می کنم. البته صد در صد اطمینان نمیدم. ولی با توجه به شخصیت رعنا اینطور انتظار میره.
رضا زیر لب زمزمه کرد: خدا از دهنتون بشنوه.
خانم مظفری برخاست: برم یه چایی چیزی بیارم ، همینطور دهن خشک اینجا نشستیم.
شهاب بلند شد و گفت: نه نه ، شما الآن حالتون مساعد نیست ، من و سایه هم زحمت رو کم می کنیم. دیر وقته مادر نگران میشن.

دوباره در ماشین بودیم و به طرف خانه حرکات می کردیم، اما من اصلاً متوجه اطرافم نبودم ، در این فکر بودم که رعنا کجاست و چه می کند؟

دو سه روز از گم شدن رعنا گذشته بود اما هنوز هیچ سر نخی از اینکه کجا رفته و چه می کند نداشتیم. تقریباً هر چند ساعت یک بار به تلفن همراه رضا زنگ می زدم و آخرین اخبار را می گرفتم. در آخرین تماس رضا گفت: دیگه تصمیم گرفتم گم شدنش رو به کلانتری اطلاع بدم. شاید یه جایی افتاده یا فراموشی گرفته ، حداقل اعلام کنیم گم شده. بلکه از روی مشخصات پیداش کنن.
چیزی نگفتم . صدای نفسهای مرتعش رضا به گوش می رسید. پس از چند لحظه پرسید: نظر شما چیه؟
-نمی دونم چی بگم. ولی به هر حال باید کاری کرد. به قول شما شاید فراموشی پیدا کرده باشه.
صدای آهسته اش به زحمت شنیده میشد: مامان زیر بار نمیره. همش میگه آبروریزی میشه ، برای آینده اش بده ، ولی تصمیم گرفتم بدون اینکه بهش بگم برم کلانتری.
-خوب منو هم در جریان بذارید.
صدای مهربان رضا بلند شد: به خدا شرمنده ام. شما فرشته اید! چشم حتماً بهتون خبر میدم.
وقتی گوشی را سر جایش می گذاشتم غم وجودم را پر کرد. انقدر ناراحت بودم که حتی خبر آمدن شروین و آزاده حالم را جا نیاورد. روز قبل درباره آواو شهاب با مادر صحبت کرده بودم. به محض اینکه وارد آشپزخانه شدم گفت:
-حتماً تو هم اومدی یک چیزی بگی!
به دستهایش که با مهارت سیب زمینی ها را خلال می کرد نگاه کردم. او هم با طنز آشکاری نگاهم کرد. متعجب پرسیدم: شما از کجا می دونی؟
دوباره نگاهم کرد. عضق و مهربانی در چشمهایش موج می زد. دستش را دراز کرد و روی دستم گذاشت: من تو رو بزرگ کردم سایه ، تو راه میری من می فهمم حالت چطوریه. البته دیشب هم شهاب آمده بود درباره تو حرف بزند ، حالا حتما تو هم می خوای دنبالشو بگی.
پس شهاب ماموریتش رو انجام داده بود و از اخلاق خوش مادرم پیدا بود که قانع شده است. چند روزی بود که با پدرم تصمیم داشتند بروند شیراز ، ولی با زنگ زدن بدری خانم برای وقت خواستگاری منصرف شده بودند. بعد هم شروین زنگ زده بود و خبر داده بود که به اتفاق آزاده برای تعطیلات نوروز به تهران میایند. می دانستم اگر بفهمد باید باری شهاب هم آستین بالا بزند به طور کلی از مسافرت به شیراز منصرف میشود. به طور خلاصه راجع به آوا و خواستگارش صحبت کردم و در ادامه تمایل شهاب برای ازدواج با آوا را به اطلاع مادرم رساندم . مادرم با دقت به حرفهایم گوش می داد و بعد از اتمام حرفهایم گفت:
-دیدی گفتم؟
با لبخند سر تکان دادم : آره ، حق با شما بود. من هم از خدامه آوا بشه زن برادرم.
مادرم بلند شد و سیب زمینی هارو درون ظرف آب ریخت ، بعد ظرفی میوه روی میز گذاشت و متفکر پشت میز نشست. بعد در حالی که به فضای روبرویش زل زده بود گفت:
-قسمت چیز عجیبیه! از وقتی شماها بچه بودید من همیشه فکر می کردم اول تو ازدواج می کنی بعد برادرات ، تو همیشه خیلی ظریف و خوشگل و با نمک بودی ، جوری که امکان نداشت کسی تورو ببینه و خوشش نیاد. عزیز و آقاجون عاشقت بودن، همین مادر جون هم جونش برای تو در می رفت. شروین و شهاب از یک طرف ، تو یک طرف. از همون بچگی هم بهقدری عاقل و مهربون بودی که انگار چند سال بزرگتر از شهاب هستی. آقا جون هر وقت تورو بغل می کرد می گفت: این بچه خیلی نجیبه! مادر جون و پدر جون هم عاشقت بودن، ازبس با نمک و ناز و دانا بودی. هر چی سر شهاب و شروین اذیت شدم ، سر تو راحت بودم. اما حالا ببین هر دو برادرت ازدواج می کنن ، اما تو…
دستش را در دستم گرفتم و بوسیدم: خوب من دلم نمی خواد از شما و بابا جدا بشم.
مادر دستش را روی سرم کشید و گفت: نه مادر این حرفو نزن، تو هم باید بری دنبال بخت خودت ، تا من و بابات خیالمون راحت بشه.
-باشه مامان ، من که نمیگم ازدواج نمی کنم ، فقط میخوام از هول حلیم تو دیگ نیفتم. بالاخره یک آدم خوب و حسابی هم پیدا میشه در این خونه رو بزنه.
-سایه تو کم خواستگار نداری ، اکثرشون هم پسرای خوب و پدر و مادر داری هستن. همون که زیبا معرفی کرده بود ، یا اونکه شعله معرفی کرده بود ، کدام بد بودن؟ تو هم سطح توقعت رو بیار پایین. نذار دست من از گور بیرون بمونه.
ناراحت گفتم : اِ؟ مامان این حرفها چیه؟
آهی کشید و گفت: مرگ حقه، هیچکس هم نمیدونه عمرش کی تموم میشه. همش سر نماز دعا میکنم یک بخت خوب و با اخلاق نصیبت کنه ، می دونم خدا رومو زمین نمیندازه.
بعد بلند شد و به طرف اتاق شهاب رفت. صدای نجوایش را شنیدم که بسم الله می گفت، من هم به اتاقم رفتم و در را بستم. بعضی اوقات وقتی مادرم اون همه شور و اشتیاق برای ازدواج من نشان میداد ، خودم هم نگران می شدم. روی تخت نشستم و به دیوار زل زدم. تمام خواستگارانی که آمده و رفته بودند یک عیب وایرادی داشتند. نمی دانستم باید به خاطر حس ششمی که در این مورد داشتم خوشحال باشم یا ناراحت ، به محض دیدن هر کدام و کمی صحبت کردن می فهمیدم که چه نقطه ضعفی دارند و تو ذوقم می خورد. یا از خود راضی بودند یا خیلی بچه ننه ! یا از نظر اقتصادی آس و پاس بودند ، یا پول هایشان مال پدرشان بود و همان پدر باید برای خرج کردن تصمیم می گرفت. درباره بی اختیار یاد رعناافتادم ، کجا بود و چه می کرد؟ ناگهان یاد دفتر خاطرات رضا افتادم و با هیجان بلند شدم و به سرعت از کمد بیرون آوردمشان. برای اطمینان بیشتر در اتاق را قفل کردم وروی زمین نشستم. اولین دفتر جلد سرمه ای داشت. به تاریخ نوشته ها نگاه کردم ، با یک نگاه کوتاه می شد فهمید که رضا هر روز و هر هفته خاطراتش را ننوشته ، فاصله تاریخ ها نشان میداد که گاهی در یک ماه چند خاطره نوشته شده و گاهی تا چند ماه چیزی نوشته نشده بود. در بعضی صفحات هم شعر و متن های ادبی نوشته شده بود. خط با آن که بچگانه بود ولی خوانا و تمیز بود و راحت می شد خواند. با اطلاعاتی که خود رضا داده بود می دانستم که آن زمان یک پسر هجده نوزده ساله بوده ، به صفحه اول برگشتم و همه حواسم را جمع کردم تا پی به راز رعنا ببرم.
********************

گاهی اوقات فکر می کنم که همه ما مثل کرم خاکی زیر پای مادر داریم له میشیم. ازهمه بیشتر بابا ، مثلاً خیر سرم باید برای کنکور درس بخونم. اما سر و صدای مامان نمی ذاره حواسم رو جمع کنم و ببینم دارم چه غلطی می کنم. باز از صبح به بابا گیر داده، حالا سر چی دعوا می کنن؟ خودشون هم نمی دونن! اصلاً یادشون رفته موضوع اصلی چی بوده؟ دوباره طبق معمول داره جد و آباد بابا رو میاره جلوی چشمش و می رقصونه. صداش همه خونه رو برداشته:
-تو اصلاً خوشت میاد هر بی سر و پایی که تو رویاد ولایتتون می اندزه بیاری خونه! این مرتیکه جای نوکر من هم نیست اونوقت آوردیش خونه و به من معرفی می کنی؟ حمال نمی دونست چجوری باید رو مبل بشینه ، روی زمین تمرگید و چاروقاشو هم زد زیر بغلش. آخه به کی بگم که نبیرۀ معتمد الممالک زن یه دهاتیِ امل شده که بلد نیست قاشق و چنگال دست بگیره؟
بعضی وقتها به این فکر می افتم که مامان چرا اصلاً با بابا ازدواج کرد؟ به قول خودش از پشت و قوم های معتمد الممالک بوده ، بابا هم همیشه همینطوری بوده ، یعنی چشم بسته زنش شده؟ چندوقت پیش که ازش پرسیدم چنان چشم غره ای رفت که شلوارم رو خیس کردم. از بابا هم که می پرسی ، سر تکون میده و میگه از بدبختی! گاهی دلم برای بابا می سوزه ، حرفهای تحقیر آمیزی که مامان بهش می زنه ، اگه به سنگ می زدن منفجر می شد. البته بعضی وقتها هم حق رو به مامان میدم، چون بعضی کارهای بابا هم واقعاً دمار از روزگار آدم در میاره.
این وسط فقط رعنا سر گردونه ، از یک طرف عزیزِ باباست ، از طرف دیگه مامان رو دوست داره. بیچاره میره تو حیاط سرِ خودشو گرم می کنه که سرو صداشونو نشنوه. امروز تولد مامان بود. من براش یه بلوز سفید و طلایی گرفته بودم ، رعنا هم یک دمپایی سفید و طلایی که با هم خریده بودیم ، بهش داد. فتانه خانم و شوهرش هم آمده بودند ، لیلی هم بود. هر چی هست زیرِ سر این لیلی فتنه است. هر کاری بابا می کنه با چشم و ابرو به مامان اشاره می کنه ، یعنی ببین اینطوری کرد. موقع کادو دادن هم چهار چشمی به بابا زل زده بود . با اون چانۀ تیز و دماغ درازش حالم رو بهم می زنه! خودش ترشیده چشم نداره بقیه رو ببینه. وقتی مامان کادوی بابا رو باز کرد با اون صدای جیغ جیغی اش گفت:
-بدش ببینم توران…
بعد دستبند طلا را در دست گرفت و صورتش را در هم کشید : وا آدم اصلاً نمی فهمه چیزی دستش گرفته.
مادرم که متوجه طعنه لیلی شده بود گفت: آره سبکه.
انگار نه انگار که پدرم در جمع مهمانان نشسته و حرفهایشان را می شنود. وقتی مهمانان رفتند تازه مصیبت شروع شد. مامان بی مقدمه به بابا گفت: با پول خودمن میری خرید ، دلت نمیاد یه چیز آبرو مند بخری؟ باید حتماً سکه یک پولم کنی؟
پدر ناراحت جواب داد: بس کن توران ، دوباره لیلی اومد و آتیش به پا کرد؟
-نه خیر، لیلی اومد و حقیقت رو گفت. اون دستبند بود یا مو؟ خاک بر سرت مسعود که هنوز هم بدبختی. از پول خود من هم دلت نمیاد خرج کنی!
دوباره دعوا شد و هر دو شروع کردن به جر و بحث ، طبق معمول مامان شروع کرد به بد و بیراه گفتن به پدر و مادر و طایفه به قول خودش گدا گشنه بابا! البته ما که تا آن روز هیچکدام از فامیل پدری روندیده بودیم. مامان میگفت نمی خواد بهشون رو بده ، تا بیان کنگر بخورن و لنگر بندازن. می گفت انقدر دهاتی و غربتی هستن که خجالت می کشه نوکر و کلفت ببینن و بفهمن خودشون از فامیل شوهر خانم ِ خونه سر تر و بهتر هستن. گاهی اوقات وقتی بابا چشم مامان رو دور می بینه برای رعنا درباره عمو و عمه و پدر بزرگ ، مادر بزرگش حرف می زنه. رعنا اسم عمو ها و عمه ها رو بلده ، بعضی وقتها یواشکی به من می گفت بابا بهش قول داده یه روز ببرش تا پدر بزرگ و مادربزرگ رو ببینه.
البته رعنا عاشق خانم و آقا بود. به مادر و پدر مامان از بچگی می گفتیم خانم و آقا. همه به این نام می خواندنشان ، ما هم عادت کردیم.
صبح وقتی از خواب بیدار شدم رعنارو دیدم که مثل مادر مرده ها گوشه آشپز خونه کز کرده، تا منو دید پرید و گفت : داداش رضا ، مامان قهر کرده رفته خونۀ آقا ، منو هم با خودش نبرده.
صورتش رو بوسیدم و گفتم: خوب اگه می بردکه نمی تونستی بری مدرسه.
لب هایش آویزان شد و با بغض گفت: خوب حالا هم نمیتونم برم .صبحونه ندارم بخورم ، مامان که میره ممد آقا تا لنگ ظهر می خوابه و منو نمی بره مدرسه، کلثوم هم پیداش نیست حداقل صبحونه درست کنه.

راستمی گفت، وقتی مامانم قهر می کرد و به خانۀ پدرش می رفت وضع زندگیمان حسابی در هم می ریخت. ممد آقا راننده و کلثوم که کارهای خانهرا انجام می داد ، سر جهاز مادرم بودند و فقط به فرمان مادرم گوش می دادند ، وقتی می رفت آنها هم لج می کردند و دست رو دست می گذاشتن ، می خوردند و می خوابیدند. شاید هم مادر بهشون می گفت کار نکنند تا پدرم را عاجز کنیم و او را با عجز و التماس بر گرداند.

روز اول سال جدید است. چیزی تا کنکور نمانده و دل من بی قرار در سینه می تپد . با اینکه کلاس کنکور می روم و شب و روز می خوانم اما ترس و اضطراب داره خفه ام می کنه.
صبح اول وقت با لباسهای نو و تمیز به خانۀ آقا رفتیم. پریشب خاله پوران از فرانسه آمد. ماهم رفتیم فرودگاه برای استقبال ، طبق معمول خاله تنها آمده بود. خودش می گوید اگه فرامرز و بچه ها رو بیارم آب خوش از گلوم پایین نمی ره ، آخه خاله دوپسر پشت هم دارد که واقعاً شیطان هستند.
وقتی به خانه آقا رسیدیم ، همه جمع بودند. دایی و عمو های مادرم ، چند نفر از همسایه ها ، خوب آقا کم کسی نیست. روز اول عید همه اول به خونه آقا می رن برای دستبوسی. البته هیچوقت نمی گذارد من و رعنا دستش را ببوسیم همیشه سرمان را می گیرد و پیشانی مان را می بوسد. به جای پول هم چک می دهد. البته به رعنا سکه می دهد چون نمی تواند چک را نقد کند.
این بار هم به رعنا سکه داد و به من یک دسته اسکناس نو ، وقتی می خواستم دستش را ببوسم ، نگذاشت و مهربانانه پیشانی ام را بوسید و گفت: رضااگه امسال مهندسی قبول بشی ، یه ماشین پیش من داری.
قند تو دلم آب شد. بعد پدر جلو رفت و روی دست آقا خم شد و بر خلاف ما، آقا جلوی بابا رو نگرفت و بابا دست آقا رو بوسید. نگاه مهربان آقا برای پدر تبدیل به اقتدار و نخوت شده بود. نمی دانم چرا همه برای بابا خودشان را می گیرند. اون بیچاره که خودش هم قبول دارد کسی نیست ، همیشه تو مهمانی ها و مجالس ساکت و مودب یه گوشه می نشیند و لام تا کام حرف نمی زند. اگر هم کسی مخاطب قرارش دهد با جوابهای دو سه کلمه ای طرف را پشیمان می کند. مادرم که هرگز در مهمانی ها به بابا رو نمی دهد. نه زیاد صحبت می کنه ، نه کنارش می نشیند و نه در موقع غذا کشیدن مثل بقیه زن و شوهرها برایش غذا می کشد. فقط وقت رفتن می گوید : مسعود بلند شو.
مامان در خانه هم زن خشک و جدی است ، حتی من که پسرش هستم جرات زیاد حرف زدن و شوخی با او را ندارم. با رعنا هم خیلی جدی و رسمی رفتار می کند ، با اینکه رعنا دختر است و سنش خیلی کمتر از من است ، باز انگار با یه آدم بزرگ سرو کار دارد. هیچوقت ندیدم رعنا رو بغل کنه یا ببوسه. هیچوقت ندیدم با رعنا بازی کنه یا روی پایش براش قصه بگه. هر چه مامان خشک و اخمو است در عوض بابا ناز رعنا را می کشد . روی دوشش سوارش می کند و در حیاط می دود. اکثر اوقات بغلش می کند و ناز و نوازشش می کند. دایم صورتش را می بوسد و بهش میگه دردانه خانم. با من هم رفتار مهربان داره. اما انگار بین من و پدر فاصله زیادی است. پدر با من هم خیلی حرف نمی زند ، انگار حرفهای مامان را باور کرده ، که میگه تو حتی لیاقت پسری را نداری ، انقدر سبک سر و احمق هستی که رضا پیش تو دانشمنده!
با اینکه من هم گاهی از حرفهای مادر دلگیر می شوم اما جرات ابراز عقیده ندارم. حتی با اینکه می دانم مادر مرا به روش خودش خیلی دوست داره و لوسم می کنه ، یک کلمه از رفتارش گله نمی کنم.
هر وقت به خانم می گویم که مامان اینطوری است ، می خنند و می گوید : زن و شوهر دعوا کنند ، ابلهان باور کنند. غصه نخور مادر جون ، تو کارشون هم دخالت نکن که با تو بد میشن. سرت تو لاک خودت باشه.
من هم تو لاک خودم اشک می ریزم و خفه میشم.
********************

امروز صبح زود بیدار شدم ، البته اصلاً خواب نبودم . کنکور داشتم واز اضطراب در حال سکته بودم. از پنجره به حیاط نگاه کردم ، ممد آقا داشت ماشین رو با دستمال تمیز می کرد. می دانستم به دستور مامان از صبح زود حاضر به یراق است ، وگرنه در روزهای عادی کلی باید قربون صدقه اش بریم تا از رختخواب دل بکند. صورتم را شستم و به آشپزخانه رفتم. برای اولین بار پس از مدتها مامان بیدار بود و پشت میز صبحانه نشسته بود. سلام کردم و نشستم. به کلثوم اشاره کرد. لحظه ای بعد جلویم پر از شیر و تخم مرغ و عسل و آب پرتقال شده بود. گفتم مامان من اصلاً میل ندارم.
چشمانش را گرد کرد و با لحنی که جای هیچ چون و چرایی برایم باقی نمی گذاشت گفت: بخور ، باید بخوری ، امروز روز خیلی مهمیه ، باید جون داشته باشی بتونی تست بزنی یا نه؟
این هم طریق دوست داشتن مامانه ، خیلی کم بغلمان می کند و می بوسدمان ، اما با کارهایش می فهمیدم که عاشقانه دوستمان دارد.
وقتی پرسشنامه ها را از روی زمین برداشتم بی اختیار دستانم لرزید. اصلاً دلم نمی خواست برم سربازی ، البته انقدر پول داشتیم که خدمتم را بخرم ، اما مادرم تهدید مرده بود اگر قبول نشوم باید برم سربازی ! شش دنگ حواسم را جمع کردم و شروع به پاسخ دادن و سیاه کردن خانه های پاسخنامه کردم. خودم هم شاگرد ضعیفی نبودم، همیشه در مدرسه مان جز سه نفر اول کلاس بودم. به قول بچه ها خیلی هم خر زده بودم. هر چه کتاب تست در بازار بود من در خانه داشتم. در بهترین کلاسهای کنکور هم ثبت نام کرده بودم ، دوباره نفس عمیقی کشیدم وبه خودم تلقین کردم که می تونم ! تحمل طعنه ها و سرکوفت های مادر را نداشتم. اگه قبول نمی شدم باید هر روز تحمل می کردم که با بچه های فامیل مقایسه شوم و با گاو ها و خرها نسبت پیدا کنم ، اصلاً اهلش نبودم. از بچگی هم چنان مراقب کارهایم بودم که مادرم نتواند ایراد بگیرد و از آن حرف ها بزند ، که از سیلی هم بد تر بود و جایش بیشتر می سوخت. خودم احساس می کردم وقتی مادرم تحقیرمی کند قدم خم می شود. ولی وقتی ازم تعریف می کرد ، حتی اگر یک جمله کوتاه بود قد می کشیدم. احساس می کردم قدم بلند شده است. بیچاره بابا که قدی نداشت ، بعضی وقتها با خودم فکر می کردم اگه من جایش بودم حتماً روی زمین می خزیدم.
***********************
امروز صبح تصمیم داشتم کمی وسایل واتاقم را تمیز کنم. کلثوم به جز کثافت کاری ، کاری بلد نیست. همه جا را تمیز کردم و دفتر را باز کردم. خیلی وقت است چیزی ننوشته ام. نوشته های قبلی را که می خوانم خنده ام می گیرد. هر چه نوشته ام راجع به روزهای سیاه زندگی مان است. حالا هر کس این دفتر را ببیند فکر می کند ما در جهنم زندگی می کنیم، در صورتی که اینطور ها هم نیست. با اینکه پدر و مادرم تقریباً هر روز با هم دعوا دارند ولی به فکر تفریح و گشت و گذار ما هم هستند. وقتی کنکورم تمام شد مادرم به کلثوم دستور داد تمام جزوه ها و کتاب هایم را به زیر زمین ببرد. میگفت دلم نمی خواد چشمپت به کتابها بیفته. بعدهم برای دو هفته رفتیم ترکیه ، همه با هم! به رعنا که خیلی خوش گذشت مخصوصاً از سوارشدن در کشتی تفریحی خیلی خوشش اومده بود. مادرم کلی پول داد تا هر چه می خواهم بخرم. هر روزبهترین رستوران ها غذا می خوردیم و شب ها تا نیمه شب در جاهای دیدنی ترکیه به سر می بردیم. آن چندروز پدر و مادر هم با هم خوب بودند و گاهی به تنهایی برای گردش از هتل خارج می شدند. ولی عمر روزهای خوب کم است. به محض رسیدن دوباره غر غر های مادر شروع شد که چرا بابا سهم فلان شرکت را بدون اجازۀ اون فروخته است . راه رفت و سر کوفت زد.
-خوب تو که عقلت نمی رسه به حرفم گوش کن. تو شّم اقتصادی نداری ، تو بی عرضه ترین آدم روی زمین هستی ، آخه بی شعور الآن سهام کشیده بالا ، چرا سهاممون رو فروختی؟ اونم بی اونکه به من بگی…
انقدر گفت و گفت تا بابا از کوره در رفت و شروع کرد بد و بیراه گفتن و دوباره برگشتن سر جای اولشون! هر روز به درگاه خدا دعا می کنم زودتر نتایج کنکور اعلام بشه ، اگر قبول شده باشم که میرم سر درس و دانشگاه ، اگر هم نه حداقل میرم خدمت. هر دو جا از موندن خونه و اعصاب خوردی بهتره! بیچاره رعنا که حالا حالا ها باید تحمل کنه.
***********************************
صدای مادرم را که برای شام صدایم می زد باعث شد به خودم بیام. بی اختیار غمگین شدم و دلم برای تنهایی رعنا سوخت. حتماً رعناخیلی به پدرش علاقه داشته وبعد از جدایی بیشترین لطمه را او خورده ، چون کم سن و سال تر از رضا بوده و اینطور که معلوم بود، نیازهای عاطفی و احساسی اش را بیشتر پدرش بر طرف می کرده تا مادرش! آن شب سر میز شام تمام حواسم متوجه رعنا بود و کمتر به شوخی های شهاب می خندیدم. مسئله رعنا تمام فکر و ذکرم را مشغول کرده بود. قبل از خواب دوباره با رضا تماس گرفتم ، اما هنوز هیچ خبری نشده بود. باز هم ازش خواستم به محض اطلاع از حال رعنا مرا هم خبر کند.

هواتاریک بود ، خیلی تاریک ، انقدر که چشمهای رعنا اصلاً نمی دید . با ترس و وحشت به اطراف نگاه کرد. سوز سردی می وزید. گونه هایش از سرما می سوخت و چشمهایش پر از اشک شده بود. دستانش را جلوی دهانش برد تا بلکه کمی گرم شود. بندهای انگشتش از شدت سرما خم نمی شد. خیابان به نظر بی انتها می رسید. رعنا لرزان و گریان ژاکت کهنه و نازکش را محکم به دور اندام ظریفش پیچید. این بار دستهایش را زیر بغلش گذاشت تا کمی گرم شود.
چراغهای خیابان یکی در میان سوخته بود و خاموش بود. انتهای خیابان دراز پیدا نبود. هیچ عابر و ماشینی در طول خیابان به چشم نمی خورد. رعنا به ساعتش نگاه کرد. تعجبی نداشت اگر هیچکس در خیابان نبود چون ساعت از دو نیمه شب گذشته بود. با دیدن ساعت ترسید. او این ساعت در خیابان چه می کرد؟ می خواست کجا برود؟ اصلاً کجا را داشت که برود؟ دوباره اشکهایش سرازیر شد . دلش می خواست جیغ بکشد وکمک بخواهد. انگار گم شده بود. دلش برای رختخواب گرمش تنگ شده بود. بعد از مدتی که نمی دانست چقدر است از ایستادن و زل زدن به فضای تاریک و یخ زده خسته شد. صدای آژیر آمبولانسی از دور سکوت را شکست. شادی زیر پوستش دوید. به هر حال کسی بود که اورا پیدا کند و به خانه ببرد حتی اگر آمبولانس باشد. شروع کرد به راه رفتن در امتداد خیابان خالی ، اما صدای آمبولانس کم شد و پس از مدتی به کلی قطع شد. رعنا از نا امیدی به هق هق افتاده بود . اما همانطور جلو می رفت. می ترسید به پشت سرش نگاه کند. با دقت گوش داد، به جز صدای قدمهای لرزان خودش هیچ صدایی نبود. بعد از مدتی راه رفتن بی هدف ، صدای قدمهای دیگری به جز صدای پای خودش را تشخیص داد. از ترس ، نفس در سینه اش حبس شد. لرزی در دلش پیچید که به هیچ عنوان نمیتوانست ساکتش کند، برای اطمینان ایستاد. صدای پا کمی ادامه یافت ، ولی بعد ساکت شد. پس کسی در این خیابان بود. رعنا آهتسه سرش را چرخاند و پشت سرش را نگاه کرد. اما کسی نبود ، فقط سایه های دراز وسیاه و ترسناک در طول خیابان به چشم می خورد. به خودش خندید: حتماً خیالاتی شدم ، هیچکس اینجا نیست.
اما به محض اینکه دوباره راه افتاد ، صدای پا شروع شد. صدایی سرد و ترسناک و کش دار ، انگار که کسی بر تخته سیاه ناخن می کشد. رعنا دوباره ایستاد و این بار سریع سر چرخاند. سایه ای به سرعتخودش را در پناه دیوار کشید. پس کسی دنبالش بود؟ با این فکر خون در رگهای رعنا منجمد شد. یعنی کی دنبالش بود؟ از او چه می خواست؟ شاید می خواست پولهایش را بدزدد و خودش را بکشد. دست یخ زده اش را جلوی دهانش گرفت تا جیغ نزند. با صدایی که سعی می کرد نلرزد گفت: کی هستی ؟ خودتو نشون بده ترسو!
انعکاس صدایش در خیابان پیچید: ترسو! ترسو! ترسو! سو! سو!
صدایش می لرزید وترس زیادش را نشان می داد ، دوباره گفت: من هیچ پولی همراهم ندارم . بیا این کیفم، این هم جیب هایم.
با این حرف کیفش را وسط خیابان پرت کرد و جیبهای ژاکتش را بیرون آورد. چند دستمال کاغذی مچاله و یک اسکناس کهنه از جیبش بیرون ریخت. سکه درون جیب مانتویش با سر و صداروی سنگفرش پیاده رو افتاد و انقدر چرخید تا عاقبت ساکت به طرف شیر چرخید و خاموش ماند.
رعنا پا به دو گذاشت. چنان می دوید که انگار یک حیوان وحشی به دنبالش است. ولی مگر وحشی تر از آدم دو پا هم چیزی وجود داشت؟ هر چه داستان ترسناک در صحنه حوادث روزنامه ها خوانده بود به ذهنش هجوم آورد.

مردی پس از ربودن دختر جوانی ، او را کشت.
کشف جسد دختر جوانی در حوالی خیابان…
قاتل در تاریکی شب ، دختر جوانی را پس از اذیت و آزار فراوان به قتل رساند.

صدای پا هم به دنبالش می دوید . رعنا همانطور که می دوید به پشت سرش نگاه کرد. هیکل درشت و هیولا وار مردی را که دیوانه وار به دنبالش می دوید تشخیص داد. همانطور که می دوید جیغ کشید: چی از جونم می خوای؟ هر چی داشتم انداختم تو خیابون ، برو گم شو وگرنه جیغ می زنم.
بعد شروع کرد به جیغ زدن و کمک خواستن ، اما به جز انعکاس صدای خودش هیچ صدایی نبود. صدای قهقهۀ خنده مرد از پشت سرش بلند شد. بی گمان به دام یکی از همان دیوانه هایِ ِ آدم کش افتاده بود.
رعنا همانطور که می دوید به این فکر افتاد که به پای مرد بیفتد تا بلکه با یک ضربه چاقو او را بکشد. طاقت چند ضربه را نداشت. یک بار که داشت مرغ پاک می کرد دستش را عمیق بریده بود ، چنان سوزش و دردی داشت که تا ساعتها جای زخم بخیه خوردهاش ذّق ذ ُق میکرد. تازه آن زخم عمدی نبود و خودش از برخوردچاقو بادستش خبر نداشت ، ولی وقتی کسی می خواست عمدا ً با چاقو به او حمله کند ، خودش می دید که چاقو دارد درون شکمش فرو می رود ، می دانست که قبل از آن از ترس سکته می کند.
از خستگی ، سرما و دویدن زیاد در حال مرگ بود. پاهایش از سرما کرخت شده بود و اصلاً حس نمی کرد پایی درون کفشش .جود دارد. این چه غلطی بود کرده بود؟ فرار از خونه چه معنایی داشت؟ وقتی که داشت از خانه بیرون میزد، آن هم بدون پول و فقط با چند تکه لباس کهنه و کتاب اشعار فروغ بهاین فکر نکرده بود که کجا می خواهد برود؟ به این فکر نکرده بود که چه بلایی به سرش میاد؟ واقعاً مادرش حق داشت ، او فقط یه بیشعور و احمق بی مغز بود که باعث دردسر همه از جمله خودش می شد. با خودش فکر کرد پس آخر این خیابان دراز و باریک کجاست؟ انگار سالها بود که می دوید ، چطور مرد ِ پشت سرش خسته نمی شد و دست از تعقیب او بر نمی داشت؟ خوب معلوم بود چرا! طعمه جوان و احمقی به چنگ آورده بود که نمی دانست عاقبت پرسه زدن در خیابانهای تاریک و خلوت آن هم نیمه شب چیست. هر چه دعا بلد بود خواند ، باز جیغ زد و کمک خواست ، به اطراف نگاه کرد، هیچ خانه ای در آن اطراف نبود. پشت سرش را نگاه کرد ، مرد هنوز پشتش بود و دیگر داشت به او می رسید. صورت مرد در تاریکی معلوم نبود ، اما قد بلند و هیکل دار بود. صدای نفس هایش را پشت گردنش حس کرد ، فقط کافی بود دستش را دراز کند و رعنا را بگیرد.
دیگر از وحشت داشت قالب تهی می کرد که متوجه شد به انتهای خیابان رسیده است. از نا امیدی و ترس فریاد زد ، جیغ زد ، و با دست بر سرش کوبید. خیابان بن بست بود. یعنی این همه دویده بود که پای این دیوار بتنی خاکستری زشت جان بکند؟ کاش می دانست و اینقدر خودش را خسته نمی کرد. حداقل شاید می توانست از خودش دفاع کند. ولی حالا حتی نمی توانست به راحتی نفس بکشد. روی زمین افتاد. سردی آسفالت تن خیس از عرقش را لرزاند. مرد که دیگر به او رسیده بود بالای سرش ایستاد. صدای خنده کریهش حال رعنارا بهم زد. روی زمین استفراغ کرد. با خودش فکر کرد عالی شد! دختری در خون و استفراغ خودش غلت می زند. به! به! چه پایان خوبی!
با صدای ضعیف ورقت انگیزی التماس کرد: زود راحتم کن ، خواهش میکنم اذیتم نکن ، فقط خلاصم کن.
مرد که هنوز در تاریکی ایستاده بود، جوابی نداد. فقط چند قدم جلو آمد. رعنا صورتش را با دستهایش پوشاند. لحظه ای دلش برای برادرش سوخت. چقدر ناراحت میشد اگر جسد خواهرش را آنطور بی رحم و خون آلود می دید… حتماً از غیرت و تعصب سکته می کرد. وای بر او که چطور با عمل نسنجیده اش همه را به دردسر انداخته بود. با وحشت جیغ کشید. صدای قهقهۀ مرد بلند شد: مگه خودت نگفتی راحتم کن؟ پس جرات داشته باش.
صدایش عجیب برای رعنا آشنا و در عین حال زجر آور بد. نفسهای گرم وبدبوی مرد به صورتش می خورد. گرمای بدنش نزدیک رعنا بود. انگار می خواست خفه اش کنه. رعناجیغ کشید و به هق هق افتاد.بی اختیار دستهایش ر از روی صورتش برداشت.مرد با آن هیکل گنده روی بدن او خم شده بود ، رعنا دوباره داد کشید و کمک خواست. بعد به صورت مرد نگاه کرد ، می خواست قبل از مرگش قاتلش را ببیند. لحظه ای در نور کم ونارنجی رنگ خیابان صورت پدرش را دید. دوباره جیغ بلندی کشید.
رعنا هراسان و وحشت زده چشم گشود. در رختخواب خیس از عرق بدنش نشست و به اطراف نگاه کرد. ساعت شبرنگ بالای سرش چهار صبح رانشان می داد. هنوز نفس نفس می زد. انگار واقعاً دویده باشد. دهنش خشک و بد مزه بود. به اطراف نگاه کرد و نفس عمیق و طولانی کشید.پس هنوز در امان بود. با آستین لباسش عرق صورتش را پاک کرد. چشمهایش به تاریکی عادت کرده بود و خوب اطراف را می دید. اتاق برایش نا آشنا و به نظرش غریبه می آمد. دوباره قلبش از ترس و وحشت جمع و نفس در سینه اش حبس شدو زیر لب آهسته گفت: من کجا هستم؟

هفته های پایانی سال را می گذراندیم وهمه در تب وتاب استقبال از بهار و سال جدید بودند. یک هفته از گم شدن رعنا می گذشت. رضا علیرغم میل مادرش به کلانتری رفته و از آنها کمک خواسته بود. اما هنوز هیچ خبری از رعنا نبود. آنطور که رضا تعریف می کرد مادرش شب و روز سر درد داشت و از اتاقش بیرون نمی آمد. رضا می گفت فقط به محض شنیدن زنگ در یا تلفن از جا می جهد و خود را می رساند بلکه از رعنا خبری شده باشد.
برای خواندن ادامه خاطرات رضا بی تاب بودم ولی هیچ فرصتی پیدا نمی کردم تا ادامه نوشته ها را بخوانم. از این رو صبح زود به کلینیک رفتم تا بلکه آنجا بتوانم در سکوت و آرامش دفترها رو بخونم. آن روز هیچکس وقت قبلی نگرفته بود و خیالم از این بابت راحت بود. خانم احمدی که از دیدنم صبح به آن زودی تعجب کرده بود گفت: خیر باشه خانم کمالی ، چقدر زود تشریف آوردید.
کلید را گرفتم و گفتم: می خواستم از فرصت استفاده کنم و کتاب بخوانم.
سری تکان داد و گفت : می گم آقا ابراهیم براتون چایی بیاره.
در اتاق را باز کردم و وارد شدم. جالا دیگر آن اتاق لخت و دلگیر چند ماه پیش نبود. چند گلدان با برگهای سبز و زیبا این طرف و آن طرف گذاشته بودم و چند تابلوی خوش آب و رنگ به دیوار ها آویزان کرده بودم. روی میز سیاه و ساده یک رومیزی روشن و رنگارنگ انداخته بودم و اتاق را از آن حالت خشک و بی روح خارج کرده بودم.
بارانی و کیفم را آویزان کردم و پشتمیز نشستم. دفتر دوم را همراهم آورده بودم. دفتر اول مرا کما بیش متوجه محیط زندگی رعنا کرده بود. با دقت دفتر را باز کردم و به تاریخ اولین صفحه نگاه کردم. مربوط به یکسال بعدبود.
**************************************
امروز خودم رعنا را به مدرسه رساندم. واقعاً خدا پدر آقا جون رو بیامرزه. به محض اینکه فهمید کنکور قبول شدم و یک رشته خوب در یک دانشگاه معتبر در انتظارم است جدید ترین و خوش رنگ ترین ماشین سال را برایم خرید. البته این کار چندان به مذاق بابا خوش نیامد ، چون برای مامان بهترین بهانه است تا طعنه و سرکوفت بزند. البته الآن چند وقتی است تصمیم گرفتم کر و کور باشم. دلم برای سادگی و تنهایی رعنا می سوزد. من دانشگاه و دوستان جدید را دارم ، ولی او از مدرسه که بر می گردد مجبور است در خانه زندانی باشد و به سر وصدای پدر و مادر گوش دهد. گاهی می بینم دستهایش را روی گوشهایش گذاشته و عروسک بازی می کند. خوب اون هنوز یک دختر بچه دبستانی است. حتماً وانمود می کندکه هیچ سر وصدا و دعوا و مرافعه ای نمی شنود. چند وقت پیش از فرصت استفاده کردم و از مامان خواهش کردم رعایت رعنا رو بکنند و حداقل دور از چشم او دعوا کنند. اما پوزخند زد و گفت: رعنا بچه است ، حالیش نیست. بعدش هم تو نگران رعنا نباش ، اون عزیز دردونه باباشه ، دایم تو بغل بابا جونش این طرف و آن طرف میره.
بهش گفتم : خوب مامان شما که اصلاً بغلش نمی کنی ، هر دفعه کارنامه شو می گیره بیست ردیف کرده ولی فقط میگی آفرین دخترم و یک جایزه خشک و خالی بهش میدی. اون هنوز خیلی کوچیکه ، احتیاج داره شما ببوسیش ، بغلش کنی ، شبها براش قصه بگی…
مادرم بی حوصله گفت: برو بابا ، مگه من دایه اش هستم؟ من مادرشم ، تا حالا هم کوتاهی نکردم.برای بوس و بغل هم بابا جونش هست.
حرف زدن با مادر واقعاً بی فایده است. پدر هم که سرش به کارهای خودش گرم است و انگار در عالم دیگری است. چند وقته که کم حرف تر و گوشه گیر تر از سابق شده است.
**********************************
با دیدن وضع دانشگاه و اخلاق پسر ها و دخترها متوجه شدم که با بقیه خیلی تفاوت دارم. روابط آنها برایشان عادی است. به سرو وضعشان می رسند و هر روز هفته برنامه دارند. کوه ، سینما ، پارتی ، اسکی… من با اینکه وضع مالی بهتری از همه آنها دارم اما انگار از پشت کوه آمدم. حتی بچه شهرستانی ها هم از من دست و پا دار ترند. احساس بدی دارم. درست مثل یک آدم کودن و بی دست و پای بی عرضه.
نمیخوام بگم تا به حال به هیچ دختری فکر نکردم یا اصلاً برایم مهم نیست ،
اما زندگی آشفته ما به مورد جدیدی نیاز ندارد. می دانم اگر با دختری آشنا شوم مامان آبروریزی می کند بارها بهم هشدار داده که برای من آرزو ها دارد و دلش نمی خواهد من با یک عشق و عاشقی بچگانه آرزوهایش را بر باد دهم. من هم حوصله درگیری با مامان را نداشتم ، از پسش بر نمیام. قبول! من یک پسر دست و پا چلفتی ام! اما می دونم اگه بخوام با پسرهای دیگه قاطی بشم و تو برنامه هاشون شرکت کنم روزیمیشه که نوبت من بشه و همه بخوان بیان خونه ما ، آن وقت یا مامان آبروریزی می کنه یا بابا. اوندو تا فقط به فکر خودشون و سود بیشتر هستند. بابا که مثل پیشکارها برای مامان می دوه و هیمشه سعی داره از پول های مامان کش بره و مامان چهار چشمی مواظبه که یک قرونش گم . گور نشه. من و رعنا هم اشتباهات زندگیشون هستیم. دلشون نمی خواد چشمشون رو روی ما باز کنند. من به جهنم! اما رعنا هنوز خیلی بچه است. یادمه وقتی مامان فهمید حامله است چقدر گریه کرد و نذر و نیاز کرد بلکه بچه بمیره ، چقدر از پله ها پایین می پرید ، حتی یکبار از ایوون خودش رو انداخت پایین ، حالا چه چیزها که خورد ، من خبر ندارم ، اما رعنا سفتو سخت به زندگی چسبیده بود. حالا هم دختر صبور و مقاومی است. با کوچکترین اشتباه ، چنان از مادر سیلی می خورد که جای انگشتهای او روی گونه اش مثل سرخاب جا می اندازد ، اما در سکوت و تنهایی اشک می ریزد و دودقیقه بعد باز می خندد و یادش می رود که صورتش هنوز قرمز است. حداقل بابا در این مورد مهربان تر از مادر است. بعضی وقتها شبها که بیدار می شوم ، می بینم در اتاق رعناست. کنار تختش نشسته و رعنارا که در خواب است می بوسد و نوازش میکند. به هر حال روزی می رسد که رعنا هم بزرگ شود ، با هوش و استعدادی که داره مطمئنم در بهترین دانشگاه تهران درس خواهد خواند.
*************************
حالم از این زندگی بهم می خورد. دلم می خواست کمی جرات و جربزه داشتم. نیمه های شب بود که از خواب پریدم. صدای جیغ مامان تمام خانه را پر کرده بود. همانطور لخت از رختخواب پریدم بیرون. مامان از پله ها پایین می دوید و فریاد می زد. رعنا با لباس خواب سفیدش که عکس یک خرس قهوه ای روی شکمش داشت ، دم در اتاق کز کرده بود. دستهایش را روی گوشش گرفته بود و بی صدا اشک می ریخت ، تا مرا دید جلو دوید و نالید:
-داداش رضا چی شده ؟ من می ترسم.
بغلش کردم و موهایش را ناز کردم و گفتم : نترس رعنا جون ، هیچی نشده. مامان خواب بد دیده…
بعد به اتاق بردمش و توی رختخوابش خوابوندمش ، از اتاقم ضبط و هرفون را آوردم و برایش نوار قصه خانم حنا را که خیلی دوست داشت گذاشتم . گوشی ها را روی گوشش گذاشتم تا صدای جیغ های عصبی مامان و حرف های تهدید آمیز بابا رو نشنوه. وقتی آرام گرفت از اتاق بیرون آمدم و از مامان پرسیدم : چی شده؟
مامان با صورت بر افروخته و موهای پریشان هق هق کرد: مردک بی شعور حیا نداره. تازه فهمیدم با اون رحمان بد تر از خودش دست به یکی کرده و چقدر از پولای منو خورده. صدای پدر از طبقه بالا بلند شد: خوب کردم. باز هم می خورم. دارم به جای ده تا کارمند و کارگر برات جون می کنم ، تازه اگه یکی از این حرف ها و دری وری هایی که به من می زنی به همین ابراهیم بزنی قهر می کنه و دیگه پشت سرش رو نگاه نمی کنه ، من پوست کلفت شدم. اما دیگه از حق خودم نمی گذرم. تازه کم برداشتم. تو هر چی داری از من داری!
مادرم پوزخند زد و داد کشید : من هر چی دارم از تو دارم؟ نمک به حروم! تو چی بودی که برای من آدم شدی؟ تو همیشه نوکر من بودی ، حالا هم هستی! خیلی هم هوا برت نداره که ممکنه بترکی! اگه یه ارباب به نوکرش میگه فلان زمین رو بخر ، فلان مغازه رو بفروش ، و نوکره میگه اطاعت، نباید سود پولها چشمش رو کور کنه و خیالات برش داره که به خاطر کار اونه که پولهاش چهار برابر شده ، نه خیر! به خاطر عقل و درایت اون اربابه ، اگر به تو بود که یک دقیقه ای همه پولها رو خاکستر می کردی! نو هر و از بر تشخیص نمیدی. مثل یه گاو که به خیش می بندن زمین رو شخم می زنی، حالا فکر نکن گندمی که سبز میشه از زحمت گاوه ، تو نباشی یه گاو دیگه، چیزی که فراوونه گاوه! چیزی که کم و قیمتی است مزرعه و بذره که من دارم بهت میدم. تو فقط همون گاوه ای!
با ملایمت به مادرم که از شدت خشم در حال انفجار بود گفتم : مامان این حرفها زشته به هم می زنید.تو رو خدا رعایت رعنا رو بکنبد داره از ترس می لرزه…
مادر صورتش رو در هم کشید و گفت: تقصیر من چیه که یه غلطی کردم؟ مرتیکه افتاده تو فسنجون دست بردار هم نیست.
بعد صدایش را بالا برد و گفت: بابا بیا هر چی می خوای پول بهت بدم طلاق منو بده و برو گمشو.بعد پوز خند تحقیر آمیزی زد و گفت: تا قرون آخر مهریه ات رو می دم، خرجی هم بهت می دم.خوبه؟ د، بیا برو همون ولایتت یک زن لپ گلی و خنگ و نفهم بگیر که انقدر از دستت حرص نخوره.

بعد انگار با خودش حرف بزنه گفت: کار دنیارو ببین ماباید به شوهرمون مهریه بدیم. بعد دوباره داد کشید: آخه تو زن هم نیستی! از زن هم کمتری ، چه برسه به مرد! بعد نگاهی به اطراف کرد و باسرعت از پله ها بالا رفت. نمی دانستم چه می خواهد بکند، چند دقیقه بعد مرا هم صدا کرد و گفت: رضا وسایلتو بردارو همراه من بیا…

عصبی بود و نمی توانستم حرفی بزنم، ناچار به اتاقم رفتم و کتابها و لباسهایم را جمع کردم. وقتی از پله ها پایین آمدم ، دو چمدان بزرگ جلوی در گذاشته بود. خودش هم مانتو پوشیده پایین پله ها آمد و خطاب به پدر گفت:
-من از این خونه میرم. تا وقتی پولهای منو تا قرون آخرش از گلوی اون رحمان مال حروم خور بیرون نکشیدی دنبالم نیا.
بعد در را باز کرد و گفت: بیا بریم رضا.
نگران بودم و نمی دانستم چه نقشه ای دارد. پرسیدم: پس رعنا چی؟
بی حوصله دستهایش را در هوا بلند کرد و گفت: بذار چند روز به پر و پای بابات بپیچه و ذله اش کنه ، تا حالش جا بیاد.
گفتم: آخه مامان گناه داره، فردا بلند میشه می بینه هیچکس نیست از ترس سکته می کنه.
مادرم قاطع گفت: همین که گفتم. اگه رعنا رو ببرم بابات می ره پی ولگردی و خوش گذرونی، نه تنها بهش سخت نمی گذره ، بلکه خوش هم می گذره. بذار رعناتو دستو پاش باشه بفهمه بچه یعنی چی ! بچه که فقط بوس کردن و ناز کردن نیست. بچه دماغ پاک کردن و شستن هم داره. بذار بمونه حالش جا بیاد.
ملتمسانه گفتم: پس من هم می مونم! اینطوری رعنا هم نمی ترسه.
ولی مادر خشمگین حرفم را قطع کرد و گفت: رضا هر چی می گم میگی چشم، فضولی هم نکن. برو در پارکینگ رو باز کن. رعنا هم بچه باباته ، مال شوهر اولم که نبوده، بی خودی حرص نخور ، بیا بریم.
مقاومت بی فایده بود، دلم می خواست حداقل می رفتم و بهش می گفتم که ما داریم می ریم. اما مامان مهلت نداد.
حالا چند روز است که خونه آقا هستیم، هر چه زنگ می زنم کسی گوشی را بر نمی داره. یک بار هم بابا برداشت که من حرف نزدم. اگر مامان بفهمه که با او حرف زدم عصبانی میشه. کلثوم و ابراهیم هم نیستند تا حداقل از آنها حال رعنا را بپرسم. بیچاره رعنا! تصمیم داشتم بدون اطلاع مامان به خانه برم تا حالش را بپرسم ، اما چنان سرما خوردم و تب دارم که به زحمت می تونم تا دستشویی برم چه برسه به خانه!
******************************
ضرباتی به در خورد و از جا پراندم. به سرعت دفتر را بستم و در کشو گذاشتم. گفتم: بفرمایید.
در باز شد و خانم مرادی با یه دسته گل مریم وارد اتاق شد.با دیدنش بلند شدم، بعداز سلام و تعارفات معمول دسته گل را روی میز گذاشتم.گفت: آمدم خدمتتون برای تشکر.
متعجب نگاهش کردم: بابت چی؟
لبخندی زد و گفت: بابت زندگیم! سعید همونطوری شده که من می خوام. از وقتی پیش شما آمدم تا امروز همش سعی کردم کارهایی که گفته بودید، مو به مو اجرا کنم. به خودم برسم ، خودمو دوست داشته باشم ، برای سعید حد و مرز داشته باشم ، در مقابل قاطعیت همراه با نرمش داشته باشم. با اینکه خیلی سخت بود و احتیاج به صبر و مقاومت داشت موفق شدم. البته نه اینکه سعید مرد ایده آلی شده باشه و هر کاری من بخوام بکنه و همه اعمالش باب دل من شده باشه ، نه! من خودم عوض شدم، دارم رژیم می گیرم، تقریباً ده کیلو لاغر شدم .با دوستام دوره زنونه داریم. هر ماه خونه یکی جمع میشیم. با سعید هم طوری رفتار می کنم که کمتر بحث و درگیری پیش میاد. حالا هر ماه یه مقدار پول بهم میده که برای خودم خرج کنم. جالبه که چند روز پیش بهم گفت: مریم تو چند وقته خیلی عوض شدی، انگار بزرگ شدی!
می خواستم بگم آره بزرگ شدم.حالا می فهمم که آدمم و به تو اجازه نمی دم اعتماد به نفسم رو له کنی! همه اینها رو مدیون شما هستم، راستش رو بخواهید اولش که اومدم اینجا انتظار داشتم یک آدم پر سن و سال و با تجربه رو ببینم، کسی که جای مادرم باشه، با دیدن شما جا خوردم اما تو در بایستی گیر کردم، ولی بعد از اینکه به حرفاتون عمل کردم و نتیجه گرفتم فهمیدم که این شغل هیچ ربطی به سن و سال نداره ، این شغل احتیاج به یک حس همدردی و تشخیص راه درست داره، احتیاج به شخصیتی که آدم وادار بشه اطمینان کنه و شما همچنین شخصیتی دارید. با اینکه خیلی ساده صحبت می کنید و اهل منم زدن نیستید ، اما چنان با جذبه هستید که آدم خواه نا خواه تحت تاثیر قرار می گیره، خوش به حال شوهرتون.
خنده ام گرفت: شما لطف دارید، اما من هنوز ازدواج نکردم.
خانم مرادی لحظه ای ساکت به من خیری شد. بعد حیران گفت: جدی؟ پس از کجا انقدر خوب بلدید که من در مقابل کارها و حرفهای شوهرم چه عکس العملی باید داشته باشم؟
دوباره خندیدم: خانم مرادی، حرف شما خیلی با مزه است. یعنی من اگه خودم افسردگی نداشته باشم نمی تونم به یه آدم افسرده کمک کنم؟ باید حتماً ازدواج کرده باشم تا بفهمم چه اتفاقاتی برای شما پیش آمده؟ نه، من درس خوندم و برای هر مورد هزار راه کار را بررسی و مطالعه کردم، البته هنوز کامل نیستم، هیچکس کامل نیست، ولی هیچ روانشناسی هم برای حل مشکل لازم نیست خودش دچار اون مشکل باشه.
خانم مرادی خندید و گفت: منظورتون اینه که ازدواج کردن یعنی یک مشکل؟
-نه، نه ، فقط خواستم بگم برای حل یک مشکل لازم نیست حتماً تجربه لون مشکل رو شخصاً داشته باشی. این یک مثال بود.
بعداز رفتن خانم مرادی ، بلافاصله دکتر شمیرانی به اتاقم آمد. با نگرانی به موهای سپید و صورت آرامش چشم دوختم. دلم می خواست هر چه سریع تر علتآمدنش را بدانم. انتظارم زیاد طولانی نشد، دکتر بعد از خوردن جرعه ایاز چای گفت: مثل اینکه الحمدالله وضع کارت بد نیست.
-شکر خدا، همش از لطف شماست.
سرش را تکان داد و گفت: نه ؛ دخترم از همت خودته، هزاران نفر فرصت دارن. انگار خانمی که آمده بود برای تشکر از شما اومده بود، نه؟
آهسته گفتم: بله، ایشون لطف دارن، وگرنه من کاری نکردم.
دکتر خندید و به اطراف اتاق نگاه کرد.منتظر بودم به خاطر کارهایی که سر خود انجام داده بودم بازخواستم کند، اما با مهربانی گفت:
-اتاقت راهم خیلی زیبا درست کردی، معلومه که خیلی با احساس هستی.
حرفی نزدم. نمی دونستم منظورش از آن حرفها چیست. دکتر وقتی سکوتم را دید گفت:
-می دونم که از آسمون و ریسمون بافتن من خسته شدی، باشه می رم سر اصل مطلب. راستش یکی از دوستان قدیم با همت چند نفر از آدمهای خیّر یک مرکز مشاوره رایگان باز کرده، از من هم خواست اگر جوان مستعدو علاقمندی می شناسم معرفی کنم. بنده هم شمارو در نظر گرفتم. البته یکی دو نفر دیگر از همکاران شما هم کاندید شده اند. پولش زیاد نیست ولی اجرش خیلی زیاده. اگه ساعتهای بیکاری بهشون کمک کنی ، خیلی ثواب داره. خیلی از خانواده های فقیر ، وسع مالی پرداخت حق المشاوره رو ندارن؛ در صورتی که مشکلاتشون خیلی بیشتر از بقیه مردم است. اعتیاد، طلاق، فقر اقتصادی و فرهنگی باعث معضلات زیادی مثل فحشا ، کودک آزاری ، اعتیاد و خیلی مسائل دیگر میشه. اگه به رایگان به این قشر کمک بشه ممکنه جلوی بعضی از فاجعه ها گرفته بشه.
چند لحظه ساکت شد و بعد پرسید: نظرت چیه؟
سرم را به علامت مثبت تکان دادم: من حرفی ندارم، خیلی هم ممنون از حسن نظر شما. می تونم دو روز در هفته صبح ها در خدمت باشم.
دکتر بلند شد و به طرف در رفت: خیلی ممنون دخترم، پس آدرس و شماره تلفن رو فردا میدم به خانم احمدی بهت بده. دیگه خودت زنگ بزن و ساعت کاری ات رو مشخص کن.
در راه خانه باز در فکر رعنا بودم. بر خلاف آنچه تصور می کردم با وجود خانه بزرگ و مدرن رعنا از فقیر ترین بچه ها هم فقیر تر بود. کودکیه سخت و بی محبتی را پشت سر گذاشته بود. وقتی به خانه رسیدم از احساس همدردی برای رعنا پر بودم. در همان لحظه ورود به خانه متوجه جو متشنج خانه شدم. شهاب و پدر خانه نبودند. مادر با دیدنم جلو آمد و با بغض گفت:
-خوب شد تو اومدی سایه، دارم دق می کنم.
صدایش آنقدر آهسته بود که به زور می شنیدم ، گفتم: چی شده؟ چرا یواش حرف می زنید؟
قبل از آنکه مادرم حرفی بزند، صدای مادر جان بلند شد: به خاطرِ من، به خاطرِ من ِ بدبخت و ذلیل شده!
برگشتم به طرفش : سلام مادر جان! حال شما چطوره؟
با دست روی دستش زد و گفت: چه حالی ؟ چه احوالی؟ بشکنه این دست که نمک نداره…
به مادرم که منتظر تلنگری بود تا گریه کنه نگاه کردم: چی شده؟
مادر گفت: هیچی ، مادر جان با منه، میگه من جلال رو پر کردم.
-مگه دروغ میگم خانم؟ اون جلال که می گفتم بیا ، آب دستش بود می ذاشت زمین ، کجا رفت؟ چی بهش گفتی که مادر تنها و بدبختشو سرانۀ پیری ول کرده و هفته به هفته بهش سر نمی زنه؟
دست مادر جان را گرفتم و گفتم: بیایید بنشینیم و یک چای بخوریم و با هم صحبت کنیم. با داد و بیداد و ناله و نفرین هیچ کاری درست نمیشه.
همانطور که همراه من می آمد ، با ناله گفت: وای! پسر بزرگ کردم عصای دستم باشه…ببین چظور شد…
وقتی نشستم به مادر هم اشاره کردم بنشیند.بعد به مادر جان گفتم:
-چی شده مادر جان؟ چرا ناراحتید؟ از اول تعریف کنید ما هم بفهمیم.
سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت : چراناراحت نباشم؟ انگار جن رفته تو جلد جلال. دیروز بهش تلفن کردم گفتم جلال جون ، پیر شی الهی ، بیا این فرشهارو بشود، دو روز دیگه عیده، بدگفتم؟
بعد ادامه داد: می دونی چی بهم گفت؟ اصلاً حدس نمی زنی، تو روم وایساد ! وای! وای! تو روی من! گفت کمرم درد می کنه نمی تونم بیام.
مادر جان با دستمال چشمان مرطوبش را پاک کرد. نگاهی به مادر انداخت و گفت:
-اصلاً از شهره انتظار نداشتم ، من که مادر شوهر بدی برات نبودم. هیچوقت تو زندگی شما دخالت نکردم. امر و نهی نکردم. پسرم رو بر ضد تو پر نکردم. پس چراتو اینکارو کردی؟
آهسته گفتم: مادر جان ، اجازه میدید من هم حرف بزنم؟
گفت: بگو سایه جان، تو که تحصیل کرده ای بگو کجای دنیا مادر پیر و بدبختشون رو میندازن دور؟
گفتم: مادر جان الآن بابا چند سالشه؟
فکری کرد و گفت: پنجاه و شش سال.
-خوب ببینید ، خود بابا سنش رفته بالا ، تو خونه هیچ کاری نمیکنه ، مبادا کمر و دست و پاش درد بگیره ، دروغ که نمی گه، الآن خودش هم احتیاج به کمک داره، در ضمن شما که زن منطقی و عاقلی هستید ، اگر مامان می خواست بابا رو پر کنه همون اوایل ازدواج این کار رو می کرد. نه حالا که سی ساله ازدواج کرده ، تا آنجا که من یادمه بابا همیشه به شما کمک می کرد، درست نمی گم؟
دوباره نالید: دِ همین دیگه ، من هم می گم جلالی که همیشه هوای منو داشت ، چطور حالا سراغمو نمی گیره؟
سعی کردم با مهربانی و ملایمت بفهمانم که در اشتباه است. گفتم:
-ببینید مادر جان، سر زدن با کمک کردن فرق داره.همین پریروز بابا نیومد پیش شما؟
سرش را به علامت مثبت تکان داد.
-خوب پس چرا میگید سراغتونو نمی گیره؟ بابا که مرتب به شما سر می زنه، شما هم باید درکش کنید. گاهی وقتها کارهای خیلی مهمی داره که به خرید پارچه و پاک کردن شیشه شما نمی رسه. برای کارهای سنگین هم دیگه پیر شده، مامان هر سال کارگر می گیره بهش کمک کنه، خوب اگه شما هم بخواهید برای شما هم میگه بیاد. شما هم باید بابا رو درک کنید. قبلاً جوان تر و سر حال تر بود ، حالا خودش هم احتیاج به کمک داره ، کارهای شما هم طوری نیست که کس دیگه نتونه انجام بده ، بابا هم مرتب بهتون سر می زنه، هان؟
مادر که دید مادر جان ساکت شده گفت: جلال آدمی نیست که من بخوام پرش کنم . بارها من در حال مرگ بودم ، گذاشته و آمده پیش شما، من اگه اهل پر کردن ش.هرمبودم اونموقع ها نمی ذاشتم بیاد. ولی حالا خودش هم پیر شده، دکتر گفته کارهای سنگین نکنه ، همش که نباید ازش انتظار داشته باشید.
مادر جان غمگین دستش را روی دهانش گذاشت و گفت: خیلی خوب اصلاً من خفه میشم ، خوبه؟
با مهربانی صورتش را بوسیدم و گفتم : این حرفها چیه؟ شما خیلی عاقل تر از این حرفها هستید. به قول خودتون هیچوقت مثل مادر شوهرهای دیگه نبودید، حالا هم طوری نشده، شما دلتون می خواد بابا رو ببینید ، هر وقت خواستید تشریف بیارید اینجا ، هر وقت هم حوصله نداشتید بیایید ، زنگ بزنید بابا بیاد دیدنتون، البته می دونم احتیاج به تلفن هم نیست. بابا هم انقدر شمارو دوست داره که خودش یک روز در میون می آد بهتون سر می زنه.برای خونه تکونی هم یه زری خانم هست که هم محتاجه و سه بچه یتیم داره ، هم خیلی زرنگ و کاریه، مامان شمارشو بهتون میده میادکمک…
آن شب مادر جان قانع شد و بعد از دیدن پدر و شهاب علی رغم اصرارهای ما رفت. قبل از رفتن هم شماره تلفن زری خانم رو از مادر گرفته بودو از او حلالیت خواسته بود. بعد از رفتنش به رضا زنگ زدم، با اولین زنگ گوشی را برداشت و هیجان زده گفت: بله، بفرمایید.
خودم را معرفی کردم و پرسیدم: خبری نشده؟
غمگین جواب داد: نه هنوز، دیگه نا امید شدم. الآن دو هفته است که رفته و پیدایش نیست.
-دعاکنید؛ دلم روشنه که پیدا میشه. راستی دفتر دوم رو هم خوندم …
-جدی؟ می بینید به رعنا چقدر سخت گذشته؟
-بله ، ولی به شما هم کم سخت نگذشته…
جوابی نداد. می دانستم دلش نمی خواهد راجع به این موضوع صحبت کند. بعد از اینکه خداحافظی کردم و گوشی رو گذاشتم ، مادر وارد اتاق شد. بی مقدمه گفت: الهی خیر ببینی دختر که آتیش رو تبدیل به گلستان کردی.
باخنده گفتم: چی شده مامان؟
صورتم را بوسید و گفت: سایه بهت افتخار می کنم. ازوقتی با بابات حرف زدی از این رو به اون رو شده، به مادرش سر می زنه ، اما زود میاد خونه. بعد از ظهر ها با هم میریم پیاده روی. امروز هم که دعوای مادر جان رو تبدیل به آتیش کردی. دعا می کنم هر چی از خدا می خوای بهت بده.
دوباره خندیدم و گفتم:عمر طولانی و با عزت برای شما وبابام میخوام.
مادرم دوباره بغلم کردو بوسید. با آنکه بزرگ شده بودم هنوز در آغوش مادر ، احساس آرامش و امنیت می کردم. بی اختیار به یاد رعنای کوچک افتادم که بی مهر مادر بزرگ شده بود.

ارسال شده توسط Mehrdad در تاریخ 1391/07/19

تبلیغات

دیدگاه خود را بنویسید